۶ شهریور ۱۳۹۷
 
نوشته شده توسط : mohammad123

لدویک ویتگنشتاین (۱۸۸۹ تا ۱۹۸۱)یکی از با نفوذ ترین فلاسفه در اندیشه فلسفی قرن بیستم محسوب می­شود. وی با طرح ایده «بازی های زبانی» (ویتگنشتاین ۱۹۵۳) و «دستور زبان» (ویتگنشتاین ۱۹۵۳) در نگاه به معضلات فلسفی به خصوص معضلاتی که به نوعی به پدیده های ذهنی مربوط می­شوند افق جدیدی گشود و نشان داد که عمق پدیده های ذهنی را باید در « سطح » جست و ماهیت آن را باید در منطق « بازی های زبانی » و یا « دستور زبان » چنین پدیده­هایی دید. او اعتقاد داشت که با چنین رویکردی معماهای فلسفی که به پدیدارهای ذهنی مربوط می شود منحل خواهد شد. در واقع وی راه حل بسیاری از معضلات فلسفی را در انحلال مسئله می­دید و نه در پیدا کردن راه حل مشخصی برای آنها.

در پزشکی در حوزه­هایی که به مفاهیم فلسفی و تئوریک ربط پیدا می­کنند ارجاع­هایی به آثار ویگنشتاین داده شده است مثلا وینیس (۱۹۹۳)در طبقه­بندی سرطانها به مفهوم « شباهتهای خانوادگی » ویتگنشتاین که در پژوهش های فلسفی ذکر شده اشاره کرده است یا هینیما (۲۰۰۰) در مقاله خود راجع به معنی سایکوز روش ویتگنشتاین را پی می گیرد و راجع به « دستور زبان » و « بازی زبانی » سایکوز به بحث می پردازد. برولده (۲۰۰۳) در یاداشت­های خود راجع به « مفهوم بیماری روانی » به اختصار به « مفهوم خانوادگی » بیماری روانی به معنایی که ویتگنشتاین در نظر داشت اشاره می کند .

رویکرد بٌعدی در طبقه بندی بیماریهای روانپزشکی

در سیستم طبقه بندی بُعدی طبقات مجزایی وجود ندارد .افراد بوسیله عبارات کًمی در طول ابعادی ممتد که معمولا توزیع نرمالی در گستره جمعیت دارند تعریف می شوند. از آنجا که ابعاد به شکل یک طیف در نظر گرفته می شوند بین دو قطب انتهایی ابعاد مقادیر بینابینی متعدد می تواند به شکل کَمی بیان شود( سادوک و سادوک ۲۰۰۰)

بسیاری از محققان معتقدند که وقت آن است که اختلالات شخصیت را به شکل بُعدی در نظر بگیریم (ویدیگر و همکاران ۱۹۹۴؛ پینکس و ویگینز ۱۹۹۰). همان نظر می­تواند در مورد اختلالات محور یک DSM_IV مانند اختلالات اضطرابی، اختلالات افسردگی و اختلالات سایکوتیک (مانند اسکیزوفرنی و اسکیزوافکتیو) مطرح شود که در آنها نیز یک نوع مخلوط شدن ممتد اختلالات روانی دیده می شود به طوری که یک اختلال روانی در درون اختلالا روانی دیگر ادغام می شود .

بیماری اسکیزوافکتیو یک نمونه تیپیک است. به نظر می­رسد که این اختلال روانی در حد فاصله اسکیزوفرنی و اختلالات خلقی قرار می گیرد(یاسمی ۱۹۹۸۷). کندل (۱۹۹۱) می­گوید در ۲۰ سال گذشته من با پذیرش گسترده این مطلب که، اسکیزوفرونی و اختلال مانیک_دپرسیو، بیماری­های جدا هستند فقط به این دلیل که ما به آنها نام­های متفاوتی داده­ایم دچار نگرانی و سرخوردگی بوده­ام. من بارهای و بارها تلاش کرده­ام که دانشجویان و همکارانم را قانع کنم که پذیرش چنین مطلبی ناموجه است و ما باید احتمالات دیگری را در نظر بگیریم و تصور بیماریها به شکل بُعدی را هم مد نظر قرار دهیم. بنابراین بعضی پژوهشگران بیان کرده­اند که تغییرات در علایم روانپزشکی ممکن است با در نظر گرفتن «یک ماتریکس منظم از خوشه­هایی از علایم و نشانه های دارای ابعاد» بهتر از مجموعه ای از طبقات مجزا نمایش داده شود. ویدیگر و کلارک «۲۰۰۰ ». تعدادی دیگر حتی نظری افراطی­تر بیان کرده و گفته اند که هیچ «شاهد تجربی » دال بر وجود مرزهای طبیعی بین سندرم های عمده وجود ندارد و هیچ کس تا به حال مجموعه ای از علایم و نشانه ها یا آزمایشهایی را نیافته است که بتواند اختلالات روانی را بدون هم پوشانی به طور کامل در طبقات قرار دهد و نهایتاً اینکه رویکرد طبقاتی از اساس خطاست (کلونینگر، ۱۹۹۳) همچنان که میل (۱۹۹۲) می گوید :

اکثر فلاسفه علم این نظر را قبول کرده­اند که یکی از جنبه های برتری علم بعد از دوران گالیله نسبت به قرون وسطی این است که مدلهای نظری بُعدی و کمّی جایگزین رویکرد فهم جهان به شکل طبقاتی و ذات­گرایانه شده است. با وجود این به علت سنت طولانی مدتی که در پزشکی وجود داشته و در آن بیماری ها را به شکل طبقات مجزا تعریف می کرده است رویکرد بُعدی با مقبولیت کمتری در روانپزشکی مواجه شده است ( سادوک و سادوک ۲۰۰۰) به نظر می رسد که یکی از موانع عمده در پذیرش سیستم بعدی بعضی پیش فرض­های فلسفی مانند اعتقاد به ذات گرایی(essentialism) یا واقع­گرایی (realism) در مورد مفهوم « حقیقت بیماری » (disease-entity) در روانپزشکی است. آلبرت و همکاران (۱۹۸۸). ولف و همکاران (۱۹۹۰) اگرچه می تواند در مورد سایر شاخه های پزشکی قابل قبول باشد اما بعید است که در روانپزشکی با توجه به تنوع علایم و نشانه های بیماری روانی کاربرد قابل قبولی داشته باشد .

فلسفه ویتگنشتاین و رویکرد بُعدی

نظام های کنونی طبقه بندی بیماریهای روانپزشکی که انواعی از نظام های طبقاتی می­باشند بر مدل ذات­گرایی بیماری بناشده­اند. در چنین رویکردی فرض می شود که می­توان بیماریهای روانپزشکی را همانند دیگر بیماریه­ا مستقیماً به نوعی ذات زیست شناختی در پشت علایم و نشانه ها ربط داد و تحقیقات در حوزه های ژنتیک مولکولی نوروشیمی نوروآناتومی نوروفیزیولوژی و نوروساینس شناختی سرانجام ذات نوروساینسی تک­تک بیماریهای عمده روانپزشکی را آشکار خواهد کرد به این ترتیب ذات نوروساینسی بیماری های روانپزشکی مجزا خواهند بود. کما اینکه پایه اغلب بیماریهای طبی که دارای ذات زیست شناختی مجزا از یکدیگر هستند تحقیقات تجربی می­باشند. اما علی­رغم تحقیقات وسیع تا کنون برای عمده­ی بیماریهای روانپزشکی چنین ذاتی به صورتی که بتوان هر کدام از آنها را به صورت یک بیماری مجزا با مرزهای طبیعی تعریف کرد، پیدا نشده است. کندل و جبلنسکی (۲۰۰۳). و بعضی اوقات مثلا در حوزه ژنتیک تحقیقات جدید با «نتایج غیر منتظره» روبرو شده است. چنانکه کلسو (۲۰۰۳) می گوید از همه شگفت انگیز تر این است که مناطقی از ژنوم که در رابطه با اختلال دو قطبی می باشند با مناطق مرتبط با اختلال اسکیزوفرنی همپوشانی آشکار دارند.

البته مهمترین دلیلی که برای این مسئله ذکر شده نقص تحقیقات تجربی بوده است. و هنوز نیز بیشتر محققان اعتقاد دارند که سرانجام بر اساس یافتهای تجربی و نه بر پایه نشانه­ها و علایم، بیماریهای روانپزشکی نیز همچون سایر بیماریها تعاریفی با مرزهای مشخص طبیعی خواهند داشت. اما اصولا ایده ی ذات گرایی بیماری را می توان در مورد بیماریهای روانپزشکی با توجه به تنوع علایم و نشانه ها مورد سوال قرار داد . چنانکه نمیا گفته است روانپزشکی علم پیچیدگی پایان ناپذیر است و به اندازه طیف رفتار و هیجانات انسان نامحدود و بی کران است و یک نفر قادر به یادگیری تمامی این علم نیست به نقل از سادوک و سادوک (۲۰۰۳)و این وسعت باعث افتراق روانپزشکی از دیگر شاخه های پزشکی می گردد وتنوعی به مجموعه علایم و نشانه های بیماریهای روانپزشکی می دهد که قابل قیاس با دیگر بیماریها نمی باشد . ولی ایده ذات گرایی بیماری چنین مفروض می دارد که برای تعریف بیماری روانی حتماً می بایست واقعیتی پنهان (مثلا واقعیتی نورو­ساینسی یا ژنتیک مولکولی) در پشت آنچه آشکار است (یعنی گروههای علایم و نشانه ها) در نظر گرفت به طوری که پس از دسته بندی علایم ونشانه ها هر بیماری روانپزشکی با یک مجموعه مجزا از آن واقعیت نوروساینسی یا ژنتیک مولکولی هم ارزی داشته باشد . گویی که تنها راه فهم علمی یا تعریف معتبر از یک بیماری روانپزشکی چنین رویکردی است. اما فلسفه ویتگنشتاین دقیقا نقطه مقابل این پیش فرض است. بنا بر فلسفه او، در فهم درست و تعریف معقول از یک بیماری روانپزشکی صرفا دانستن منطق بازی زبانی بیماریهای روانپزشکی مجموعه علایم ونشانه های بیماریهایی که به فرایند های ذهنی مربوط می شود کفایت می کند. و فرض چیزی عمیق تر اعم از مادی یا غیر مادی در پشت پدیده های فوق، فرضی غیر ضروری و اجتناب پذیر است . به بیان دیگر با توجه به غنای دسته های علایم و نشانه ها در روانپزشکی که امکان چنین دستور زبانی را فراهم می کند برای تعریف چنین بیماریهایی دستور زبان علایم و نشانه ها کفایت می کند چرا که :

ذات را دستور زبان بیان می­کنند (ویتگنشتاین، ۱۹۵۳)

و دستور زبان می گوید که هر چیزی چگونه ابژه ای است (ویتگنشتاین، ۱۹۵۳)

و

به بازی زبانی به عنوان آنچه اولیه است نگاه کنید (ویتگنشتاین، ۱۹۵۳)

و اغلب به دیدن چینین تصویری می رسیم، یک بازی زبانی تصویری تمام عیار از دستور زبان ما، نه ذات واقعیت ها (ویتگنشتاین، ۱۹۵۳)

با اتخاذ چنین رویکردی، مقاومتی که در برابر تعریف بیماریهای روانپزشکی بر اساس علائم و نشانه ها و اتخاذ رویکرد بعُدی بر پایه منطق فازی (Fuzzy) ( آکتون، ۱۹۹۸، آکتون و زودا، ۲۰۰۴) وجود دارد، از بین می رود. بر پایه رویکرد بُعدی لزومی ندارد که بین بیمار یهای روانپزشکی و نیز بیماریهای روانپزشکی و وضعیت نرمال مرزهای آشکاری وجود داشته باشد و یک فرد می تواند تا حدودی به بیش از یک طبقه تشخیصی متعلق باشد. حتی افرادی مدل های مبتنی بر درجه عضویت بنا کرده اند، مدل هایی که آشکارا مرزهای مبهم طبقات طبیعی را به رسمیت می شناسد ( مانتون و همکاران، ۱۹۹۴). در اینجا اشاره به مفهوم شباهت های خانوادگی ویتگنشتاین می تواند در فهم ماهیت بیماری های روانپزشکی کمک کننده باشد. وی در پژوهش های فلسفی در رابطه با مفهوم فوق چنین می گوید:

جریاناتی را در نظر بگیرید که آنها را بازی می نامیم. منظورم بازیهایی صفحه ای، بازی های ورق، بازی های توپ، بازیهای المپیک و غیره است. چه چیزی در همه شان مشترک است؟

نگویید: باید چیز مشترکی باشد و گرنه بازی نامیده نمی شوند.

درست نشان بدهید که چیز مشترک در همه شان هست. چون اگر به آنها نگاه کنید چیز مشترکی نخواهید یافت، بلکه همانندی روابط را خواهید یافت، آن هم به مقدار فراوان.

تکرا می کنم: فکر نکنید، نگاه کنید!

مثلا به بازی صفحه ای با رابطه های جوراجورشان نگاه کنید. حالا بروید سراغ بازیهای کارتی، اینجا مطابقت های بسیاری با گروه نخست هست، اما بسیاری از وجوه مشترک حذف می شود و وجوهی دیگر پیدا می شوند. هنگامی که به بازیهای توپی می رسیم بسیاری از چیز های مشترک حفظ می شود، اما خیلی چیزها هم از دست می رود. آیا همه شان « سرگرم کننده » هستند؟ شطرنج را با دوز بازی مقایسه کنید. آیا همیشه برد و باختی در کار هست یا رقابتی میان بازیکنان؟ صبورانه بیندیشید.

در بازی های توپی برد و باخت هست، اما وقتی بچه توپش را به دیوار می زند تا به دستش برگردد این وجه ناپدید می شود. به نقشی که مهارت و اتفاق دارند توجه کنید و به تفاوت بین مهارت در شطرنج و مهارت در تنیس دقت کنید. اکنون به بازیهایی مانند توقف رقص ( توقف رقص با شنیدن کلمه ای خاص) فکر کنید، اینجا سرگزمی هست، اما چند وجه خصلت نمای دیگر هم از میان رفته اند. ما می توانیم گروههای بسیار بازی را به همین طریق بررسی کنیم و ببینیم که همانندی ها چگونه پیدا و ناپدید می شوند. نتیجه این بررسی چنین است: شبکه پیچیده ای از همانند ها می بینیم که همپوشانی و تقاطع دارند؛ گاه همانندی های کلی، گاه همانندی در جزئیات. برای بیان خصلت این همانندی ها عبارتی بهتر از «شباهت خانوادگی » نمی توانیم بیابیم، چون ویژگی های گوناگون اعضای یک خانواده ( مثلاً: قد و قامت، چهره، رنگ چشم، طرز راه رفتن، خلق خو و غیره ) به همین طریق همپوشانی و تقاطع دارند و خواهم گفت « بازی ها » یک خانواده را تشکیل می دهند.

.. و ما مفهوم … (بازی) … را همان گونه بسط می دهیم که در بافتن ریسمان، رشته ای را به رشته ای دیگر می پیچیم و قدرت ریسمان در این واقعیت نیست که فلان رشته در تمام طول آن امتداد دارد، بلکه در این است که رشته های متعدد همپوشانی دارند … » ( ویتگنشتاین، ۱۹۵۳ )

می توانیم در مثال فوق به جای کلمه بازی عبارت « اختلالات روانی» و به جای انواع بازی مثل بازی های صفحه ای، بازی های کارتی، بازی های توپی، و … انواع اختلالات روانی مثل اختلالات سایکوتیک، اختلالات اضطرابی، اختلالات خلقی و … را قرار دهیم و به شباهت خانوادگی این بیماری ها توجه نماییم. به این ترتیب که هر دسته از اختلالات روانی می تواند مشترکاتی با دسته دیگر داشته باشد، ولی با این حال هیچ پدیده مشترکی که همه آنها را در برگیرد و یا تنها یک دسته خاصی از اختلالات روانی را در بر گیرد . به طوری که آن دسته را از دسته دیگر اختلالات روانی کاملا جدا کند وجود ندارد . البته در تشبیه فوق می توان به جای کلمه بازی گروههای عمده ی بیماریهای وانپزشکی مثل اختلالات سایکوتیک یا اختلالات اضطرابی یا اختلالات خلقی و یا هر گروه از بیماریهای روانپزشکی را که دارای تنوع و مصادیق قابل توجه باشند قرار داد ، به طوری که مفهوم بازی زبانی بتواند در مورد آن به کار رود . مصادیق مختلف هر گروه از اختلالات مذکور را می توان به عنوان انواع بازی های ذکر شده در نظر گرفت و به شباهت خانوادگی آنها توجه نمود ، اگرچه شباهت در این مرحله آنقدر قابل توجه بوده است که قبلا در زیر یک نام مشترک قرار گرفته اند . اما آنچه در این تشبیه باید مورد توجه قرار گیرد آن است که هیچ کدام از این بازی ها ( اختلالات روانی ) دارای ذاتی ( مفهومی یا زیست شناختی ) نیست که کاملا آن را از بازی دیگر ( اختلالات روانی دیگر ) جدا کند . در نتیجه کاربرد کلمه بازی و انواع آن (اختلالات روانی و انواع آن ) مفهوم آنها را نشان می دهد . در اختلالات روانی آنچه که مفهوم هویت آنهاست و «ذات » آنها را مشخص می کند ، دستور زبانی است که مجموعه ها ی مختلف علایم و نشانه ها را کنار هم گرد می آورد و از آنها یک بازی زبانی مشخص فراهم می آورد . به عبارت دیگر ، دستور زبان طبقه بندی بیماریهای روانپزشکی جوری است که مدل بُعدی طبیعت آنها را بهتر نشان میدهد . این مدل مرز های دقیق و ذات آشکاری برای تک تک بیماریهای روانپزشکی در نظر نمی­گیرد و نمونه های بینابین و «شباهت های خانوادگی » انواع بیماری های روانپزشکی را به رسمیت می شناسد .

نتیجه گیری

اهمیت رویکرد فوق به خصوص از آن جهت است که تا به حال در اثبات اعتبار تشخیصی بیماری های روانپزشکی پیشرفتی حاص نشده است و لذا نباید طبقه بندی های مبتنی بر طبقات کنونی را به عنوان یک طبقه بندی معتبر در نظر گرفت (کندل و جبلنسکی، ۲۰۰۳) . بنابراین استفاده از مدل بندی برای ایجاد هر نوع نظام جدید طبقه بندی در صورتی که بتواند با طبیعت طیفی بیماریهای روانپزشکی و شباهت خانوادگی آنها مطابقت بیشتری داشته باشد ، مجاز خواهد بود . به خصوص آنکه بنیاد های فلسفی قابل قبولی در حمایت از چنین طبقه بندی هایی نیز وجود دارد .

رویکرد طبقه ای مطابق با مدل تشخیصی پزشکی است و وجود یا عدم وجود یک اختلال را بررسی می کند. این مدل بیشتر برای متغییر های ناپیوسته مثل وضعیت تاهل یا سرطان پوست مناسب است. مدل طبقه ای برای تشخیص افتراقی بخصوص برای اختلالات شخصیت دارای نقطه ضعف است و برای یک فرد واحد و با توجه به همپوشی اختلالات شخصیت در بعضی از صفات، اختلالات شخصیتی متعددی را پیشنهاد می دهد که به آسانی می توتند روند درمان را با مشکل مواجه نماید. عیب عمده دیگر مدل طبقه بندی در نظر گرفتن یک نقطه برش قراردادی برای اختلالات می باشد و در مواردی که شدت اختلال خفیف و یا نزدیک به آستانه افتراق است، در تشخیص گذاری با مشکل مواجه است. با این وجود نمی توان برای هر اختلال یک سبد جداگانه قرار دارد در حالت کلی اغلب برای توصیف اختلالات شخصیتی کارایی دارد. ظاهرا مدل طبقه بندی نمی تواند بین تشخیص و درمان رابطه مناسبی برقرار نماید.

رویکرد ابعادی برای هر جنبه از رفتار و تفاوت های فردی بطور خاص تعریف کمّی از آنها را ارائه می دهد و تغییرات فوق را در یک طیف در نظر دارد و بر خلاف مدل طبقه ای ویژگی هر صفت را از نظر شدت بیشتر یا کمتر و حتی ملایم، برجسته بودن، … را مشخص می کند و صفات مربوط به هر اختلال را نسبت به مدل طبقه ای محفوظ می دارد. یکی از ویژگی های برجسته مدل ابعادی این است که براحتی می توان اطلاعات ریاضی پیچیده در باره اختلالات بکار برد و حتی بسیاری از متغییرها را دستکاری نمود. ( سایت آکادمی روانشناسی ).

بطور کلی مدل طبقه ای و ابعادی دو روی یک سکه هستند با همدیگر ناسازگار نیستند بلکه مکمل همدیگرند و زمانیکه با هم تلفیق شود تصمیم گیری در باره اختلالات بویژه اختلالات سایکوتیک مفید و به فهم بهتر اختلالات کمک می کند ( ویکتور و همکاران، ۲۰۰۷)

منبع: سایت روانشناسی یاس



:: موضوعات مرتبط : معرفی انواع شاخه های روانشناسی
تاریخ انتشار : سه شنبه, ۶ شهریور ۱۳۹۷ | بدون دیدگاه
نوشته شده توسط : mohammad123

مکاتب رایج در مساله ذهن و بدن:
دوگانه نگری:
– دوگانه نگری جوهری:
مشهورترین دوگانه نگر جوهری دکارت است. از نظر او طبیعت از دو جوهر به طور کلی متفاوت تشکیل شده است: نفس و ماده. نفس چیزی است که فکر و شعور دارد و بعد ندارد، در مقابل جسم بعد دارد ولی فکر و شعور ندارد. دکارت رویدادهای ذهنی را کاملا شخصی و غیرمکانی می داند و معتقد است که اندیشیدن فرایندی کاملا غیرمادی و عمل نفس است. مبنای دکارت برای این تمایز شهود عقلانی اول شخص است و شامل سه گزاره است: ذهن هر کس بهتر از بدنش شناخته می شود، ذهن اساس من بودن اول شخص است، ذهن اساس ادراک دنیای فیزیکی خارج از خود است.
– دوگانه نگری رایج:
این دیدگاه به “روح در ماشین” اشاره میکند. ماشین جسم انسان است و روح جوهر معنوی است که ساختار درونی آن کاملا با ماده تفاوت دارد اما با وجود این روح کاملا مکان مند است. در واقع بر اساس این دیدگاه بدن نوعی ظرف است و ذهن یا نفس درون این ظرف جای دارد. ذهن با بدن از طریق مغز ارتباط دارد. این نظریه مشکل مربوط به نظریه دوگانه نگری جوهری مبتنی بر مبهم بودن چگونگی ارتباط نفس غیرمکان مند با بدن مکان مند را توجیه کرده است.
– دوگانه نگری ویژگی ها:
از دیدگاه یک دوگانه نگر ویژگی ها، اگر چه هیچ جوهر غیرمادی وجود ندارد مغز دارای یک سری ویژگی های ذهنی است که نمی توان آنها را بر حسب ویژگی های فیزیکی کاملا تبیین کرد. ویژگی هایی همچون احساس درد، احساس زیبایی، احساس رنگ ها. انچه ویژگی های ذهنی خوانده می شود گرچه خود ماده نیست چیزی نیز غیر از ویژگی های مغز نیست. یعنی این ویژگی ها برخاسته از ماده و ناشی از فعل و انفعالات مادی هستند.
رفتارگرایی تحلیلی:
دو صورت کلی از رفتارگرایی عبارتند از: رفتارگرایی علمی و رفتارگرایی فلسفی.
رفتارگرایی علمی: تنها داده های مقبول برای علم روانشناسی داده های رفتاری هستند. این داده ها در تجربه قابل ارزیابی اند. حوزه تجربی درونی از قلمرو تبیین علمی بیرون است و ما نباید در صدد این باشیم که درباره ماهیت ذهن یا حالات ذهنی بحث کنیم.
رفترگرایی فلسفی: رفتار را تشکیل دهنده و لازمه ذهنیت می داند. دو روایت از رفتارگرایی فلسفی در حوزه فلسفه ذهن هست: روایت منطقی و روایت هستی شناسانه. روان منطقی به شدت تحت تاثیر پوزیتویسم است. بر اساس این روایت هر گزاره روانسناسی در صورتی معنی دارد که یک پدیده ذهنی را توصیف کند و بدون اینکه محتوایش را از دست بدهد بتواند به جمله ای که منحصرا درباره پدیده های فیزیکی یا رفتاری است ترجمه شود. این امر با اصل تحقیق پذیری پوزیتویسم هماهنگ است. طبق روایت هستی شناسانه یک حالت ذهنی چیزی جز همان رفتار نیست درد همان رفتار درد یعنی نالیدن است. درد علت نالیدن نیست بلکه یکی هستند.
به طور خلاصه رفتارگرایی تحلیلی معتقد است حالات ذهنی شخص نهایتا چیزی نیستند جز برخی الگوهای رفتاری آشکار که شخص نمایش می دهد یا آماده به نمایش گذاشتن آنها در اوضاع مناسب است.
این همانی یا همسانی:
دیدگه رفتارگرایی به موضع همسانی یا این همانی منجر شد که ادعای اصلی آن این است که برای هر رخداد ذهنی در ارگانیزم یک حالت مغزی وجود دارد. حالات ذهنی همان حالات فیزیکی مغز هستند یعنی هر نوع حالت یا فرایند ذهنی با نوعی حالت یا فرایند فیزیکی درون مغز یا سیستم عصبی مرکزی این همانی عددی دارد (هر دو یک چیزند). حالات ذهنی و مغزی تعابیر متفاوتی از یک واقعیت هستند ولو آنکه در زبان دو تا باشند. بنابراین دیدگاه وجود ساختار عصبی برای داشتن ذهنیت شرط لازم و کافی است. به دلیل چنین نگرش مادی نگرانه صرف است که این نظریه را ماتریالیسم تقلیل گرا نامیده اند.
ماتریالیسم حذف گرا:
از دیدگاه ماتریالیست تقلیل گرا، تناظر یک به یک میان حالات ذهنی و مغزی وجود دارد اما از دیدگاه ماتریالیسم حذف گرا چیزی با عنوان باور، میل، قصد و دیگر حالات ذهنی رایج روانشناسی کنونی وجود ندارد و این واژگان ذهنی را باید از هر گفتمان جدی پیرامون جهان حذف کرد. از منظر ماتریالیسم حذف گرا چارچوب روانشناسی فهم متعارف ما از تصوری نادرست و گمراه کننده از علل رفتار آدمی و سرشت کنش های شناختی ماست. روانشناسی عامه بازنمایی سراسر کاذب از حالات و کنش های درونی ماست.
کارکردگرایی:
این رویکرد یک روایت اولیه به نام کارکردگرایی ماشینی دارد. این روایت اولیه ذهن را مانند ماشین می داند و فرایندهای ذهنی را مثل پردازش های کامپوتری می داند (وجه تسمیه ان هم ماشین تورینگ است که در ادامه ذکر می شود). روایت بعدی آن کارکردگرایی نظری علی است. این رویکرد به دنبال این انتقاد به نظریه این همانی ایجاد شد که امکان قابلیت تحقق چندگانه خواص ذهنی وجود دارد. قابلیت تحقق چندگانه خواص ذهنی یعنی اینکه مثلا درد را هم من هم یک هشت پا داریم با اینکه رشته های عصبی متفاوتی داریم. پاسخ کارکردگرایی این است که تحریک این رشته ها در من همان کاری را می کند که در هشت پا. پس آنچه یک حالت ذهنی را آن حالت خاص می کند انجام وظیفه و کارکرد پیوندخورده با آن است. از این دیدگاه یک سیستم علی بین تاثیرات محیط بر بدن (ورودی محیطی)، حالات ذهنی و رفتار بدنی (خروجی رفتاری) وجود دارد. یک رویداد بیرونی باعث فعال شدن باورها و به دنبال آن هیجان هایی می شود که به یک خروجی می انجامد. مکانیزم های وابسته علی به شکل سلسله با هم فعال می شوند. بنابراین حالات ذهنی در ساختار علی جهان نقش واقعی دارند زیرا علل درونی و داخلی رفتار هستند. کارکردگرایی از نوعی کلی نگری در حالات ذهنی دفاع می کند چون هویت دقیق هر حالت ذهنی به یک سیستم علی کلی بستگی دارد یعنی به ساختار کلی داخلی سیستم و به شیوه ای که سیستم با دنیای خارج متصل است.
کارکردگرایی وارث رفتارگرایی است اما دو تفاوت عمده دارد: رفتارگرا در پی آن بود که حالات ذهنی را صرفا در قالب درون داد محیطی و برون داد تعریف کند اما کارکردگرا این را امکان پذیر نمی داند. به نظر کارکردگرا، هر حالت ذهنی به گونه ای گریزناپذیر مستلزم ارجاع به دیگر حالات متنوع ذهنی است که با حالت موردنظر رابطه علی دارند.
از سوی دیگر تفاوتی اساسی میان این نظریه و این همانی وجود دارد . در این همانی میان حالات ذهنی و مغز نه تنها رابطه تساوی بلکه رابطه تساوق وجود دارد پس تنها جسمی که می توانست محقق کننده ذهن باشد حتما باید ساختار و موادی مشابه مغز می داشت ولی در اینجا چنین تعصبی وجود ندارد و محقق کننده های متفاوت می توانند نقش واحدی داشته باشند. این نتیجه مهم به کارکردگرایان این اجازه را دارد که به دنبال الگوهای دیگری غیر از مغز برای ایجاد ذهن و یک موجود هوشمند بروند و در این میان به واسطه توسعه یافتگی و موفقیت های رایانه در دوران اخیر این دستگاه بهترین و سهل الوصول ترین انتخاب برای شبیه سازی ذهن بوده و هست.
دیدگاه مشائین :
شاخص ترین فرد در بین حکمای مشائی در حوزه فلسفی اسلامی ابن سینا است. دیدگاه مشائین در باب نفس و بدن را میتوان دوگانه انگار حداکثری نامید. آنها وجود مستقل نفس و بدن را می پذیرند ثانیا معتقدند که این دو به لحاظ ذات کاملا متباین از هم هستند. نفس انسانی حقیقتی مجرد است. تجرد بر اساس نظر آنها امر ثابت و بدون تغییر و رشدی است یعنی نفس از ابتدای تعلق به بدن تا انتها ثابت است و تغییر نمی کند و تغییرات تنها در اعراض نفس است. آنها قائل به حدوث روحانی نفس هستند و معتقدند که نفس مجرد با ایجاد بدن و در کنار آن به وجود می آید. این نظر به روحانیت الحدوث و البقا شهرت دارد. ابن سینا بدن را ابزار تکامل نفس می داند از این رو برای تشبیه نسبت نفس به بدن از مثال هایی مثل پادشاه نسبت به مملکت، ناخدا برای کشتی و نجار به ابزار نجاری استفاده می کند. نفس به لحاظ ذات مجرد است و به بدن محتاج نیست اما به لحاظ فعل به بدن محتاج است. وی ارتباط نفس مجرد با بدن مادی را با علاقه تدبیری و به کارگیری بدن توسط نفس توجیه می کند. واسطه این ارتباط نیز روح بخاری است.
دیدگاه اشراقیون:
فرد شاخص این دیدگاه سهروردی است. دیدگاه وی منطبق با ابن سینا است و دیدگاه او را نیز می توان دوگانه انگاری حداکثری نامید. اون هم نفس را غیرمادی می داند و هم بر حدوث روحانی آن تاکید دارد. تفاوت انها در توجیه ارتباط نفس و بدن است. از منظر شیخ اشراق رابطه نفس و بدن از نوع رابطه شوق و اشتیاق است. بدن شوق آن را دارد که نفس با تعلق به آن به تدبیرش بپردازد و در مقابل نفس نیز در اشتیاق است که با تحت تدبیر گرفتن بدن از این ابزار مادی برای کمال خود استفاده کند.
انتقاد به این دو دیدگاه در باب رابطه نفس و بدن است که در ارایه توجیه نحوه ارتباط نفس و بدن ناتوان است. روح بخاری به عنوان واسط معرفی شده است اما باید خود یا مجرد صرف باشد یا مادی صرف پس واسطه در این ارتباط قرار نمی گیرد.
دیدگاه حکمت متعالیه:
مبتکر این دیدگاه که الان غالب است ملاصدرا است. از منظر ملاصدرا نیز نفس حادث است اما تفاوت اصلی این است که در حالی که از دیدگاه ابن سینا و شیخ اشراق نفس حادث به حدوث روحانی است از نظر ملاصدرا نفس حادث به حدوث جسمانی است. این دیدگاه حدوث جسمانی نفس نامیده شده است. این اختلاف از اینجا ناشی می شود که از نظر قبلی ها نفس انسانی امری ثابت است که از ابتدای پیدایش تا انتها تغییری نمی کند اما ملاصدرا این را قبول ندارد. از نظر او ترکیب نفس و بدن ترکیب اتحادی است و نه انضمامی و نفس در ابتدای پیدایش صورت جسمانی است که با بدن هویت واحدی را تشکیل داده است. این هویت واحد تکامل یافته و به مراتب گوناگونی نائل می شود. نفس زمانی کاملا مجرد می شود که به تکامل و فعلیت محض برسد. ملاصدرا تصویر دقیقی از این رابطه از ابتدای ایجاد بدن انسان دارد.

هوش مصنوعی:
واژه هوش مصنوعی به معنای امروزین آن، نخستین بار در سال ۱۹۵۶ میلادی توسط مک کارتی، ماروین مینسکی و سایر همکارانش در کنفرانس دارموث وضع شد. سیمون در مقاله ای نوشت:
اکنون در دنیا ماشین هایی هستند که فکر می کنند، یاد می گیرند و خلق می کنند. علاوه بر این، توانایی آنها برای انجام این امور به سرعت در حال افزایش است و در آینده نزدیک دامنه مسائلی که آنها می توانند از پس آن برآیند، به همان وسعت دامنه مسائلی است که ذهن بشر به کار رفته است. شهود، بصیرت و یادگیری، دیگر ملک انحصاری انسان ها نیستند، هر رایانه فوق سریع را می توان برنامه ریزی نمود تا این خصلت ها را بروز دهد.
مینسکی پیش بینی کرده بود نسل بعدی کامپیوترها انقدر هوشمندند که ما شانس آورده ایم که اگر آنها بخواهند ما را در اطراف منزل همچون حیوانات اهلی نگهداری کنند! فلاسفه دست به کار شدند و بحث را به لحاظ امکانی آن بررسی کردند که ببینند ایا این امکان وجود دارد که این ماشین های مصنوعی و ساخت بشر به سطح انسان برسند یا حتی روزی از آن فراتر بروند؟
تعریف هوش مصنوعی:
رویکرد قوی به مساله هوش مصنوعی در پی آن است که ماشینی بسازد که تمامی قابلیت هایی که تداعی گر هوش در انسان است را از خود بروز دهد مثل آگاهی، اراده، تفکر، فهم معنا و زبان، یادگیری و غیره. از این منظر تعریف هوش مصنوعی این است: خودکارسازی فعالیت های مرتبط با تفکر انسان مانند تصمیم گیری، حل مساله و یادگیری.
در رویکرد ضعیف به هوش مصنوعی تنها به داشتن کارکرد مشابه آن در برخی زمینه های توانمندی هوش انسانی اکتفا می شود از این رو لازم نیست مثلا ماشین ساخته شده دارای آگاهی یا توامندی هایی از این قبیل باشد. به عبارت دیگر همین توانایی هایی که امروزه در رایانه ها برای انجام امور محاسباتی دیده می شود هوش مصنوعی به معنای ضعیف آن است. با توجه به این رویکرد تعریف هوش مصنوعی این است: مطالعه اینکه چگونه رایانه ها را می توان وادار به انجام کارهایی کرد که در حال حاضر انسان ها آنها را بهتر انجام می دهند.
دو رویکرد عمده برای دستگاه مصنوعی هوشمند وجود دارد:
نشانه گرایی: این نگرش که با عنوان دیدگاه نمادین، کلاسیک و سنتی مشهور شده یک نگرش محاسباتی به ذهن دارد. ایده اساسی این است که فکر کردن یعنی محاسبه کردن. طبق این نظریه اولا تفکر چیزی جز محاسبه نیست و ثانیا افکار رمزهای پایه ای هستند که ویژگی های نحوی و دلالت شناختی با هم دارند. نشانه گرایان به این باور رسیده بودند که کار رایانه بسیار شبیه ذهن است و در واقع هر دو تنها سیستم هایی هستند برای داده پردازی علایم صوری که خود بازنمودهایی از جهان خارج محسوب می شوند. کرافت می نویسد بنا بر محاسبه گرایی ذهن کامپیوتر است.
آزمون تورینگ: تورینگ این آزمون را در پاسخ به این سوال که آیا ماشین می تواند فکر کند یعنی همان تلقی قوی از دیدگاه هوش مصنوعی طراحی کرد. محتوای این آزمون از این قرار است که اگر دو چیز رفتار مشابه هم داشته باشند و بپذیریم که یکی از آنها دارای ذهن است آنگاه لزوما دیگری نیز واجد ذهن است. این آزمون به این شکل است که یک دستگاه رایانه و انسانی را در پشت دو پرده قرار می دهیم به گونه ای که شخص آزمونگر بتواند با هر دوی آنها ارتباط برقرار کند اما نداند در پشت کدام پرده انسان قرار دارد و پشت کدام یک ماشین. در مقابل پرسش های آزمونگر پاسخ های هر یک بر روی صفحه ای نمایش داده می شوند. شخص پرسشگر باید بگوید کدام پاسخ متعلق به انسان است و کدام از آن ماشین. اگر نتواند تشخیص دهد آنگاه چون پذیرفته ایم که انسان ذهن دارد و آگاه است پس باید بپذیریم که آن ماشین نیز برای ذهن و آگاهی است.
از مهم ترین انتقادهای مطرح شده به ازمون تورینگ استدلال اتاق چینی است که از سوی جان راجرز سرل صورت بندی شده است. از دیدگاه سرل کامیپوتر فاقد معناشناسی است و صرفا به ورودی ها بر حسب قواعد از پیش تعیین شده پاسخ می دهد.
پیوندگرایی: در این رویکرد معتقدند که با استفاده از برنامه ریزی می توان ماشین را به معنای حقیقی هوشمند کرد. انها می گویند رایانه فاقد توانایی های نشانگر هوشمندی در انسان مانند یادگیری است و تلاش می کنند ماشینی بسازند که بیشترین شباهت را از نظر عملکرد و ساختار با مغز انسان داشته باشد. شبکه های پیوندگرا بر ایده ای از شبکه های عصبی زیستی مبتنی هستند. لو درباره اختلاف سیستم پردازش مرکزی در رایانه ها و مغز می نویسد:
ساختار مغز انسان با ساختار کامپیوترهای الکترونیک سنتی تفاوت بسیاری دارد. مغز شامل میلیاردها نورون است که در شبکه پیچیده ای با هم ارتباط دارند. نورون های اندام حسی در اثر تغییرات محیطی و برهم کنش نورونی الگوی فعالیت شبکه پیوسته تغییر می کند. هیچ پردازنده مرکزی در مغز نیست که قابل قیاس با پردازنده های سنتی کامپیوتر باشد. اگر بتوانیم مغز را یک پردازش گر اطلاعات بخوانیم پردازشگری است که حجم عظیمی از پردازش در آن به طور موازی نه پشت سر هم یا سری انجام می شود.
در پردازش سری همه اطلاعات تنها در یک نقطه پردازش می شود و بقیه قسمت ها نقش اصلی ندارند و یک پردازش مرکزی یا همان cpu به صورت متمرکز وظیفه پردازش را بر عهده دارد، مثل رایانه های معمولی. در پردازش موازی در واقع پردازش توسط چند واحد صورت می گیرد که به هم متصل هستند و در طول هم نیستند. مغز شبیه یک شبکه پیوندی است که قسمت های مختلف ان به صورت همزمان عملیات داده پردازی را روی اطلاعات واصله صورت می دهند و در واقع یک کل در هم تنیده اند و چنین نیست که اطلاعات تنها در یک نقطه مرکزی پردازش شود.

مساله هوش مصنوعی از منظر دیدگاه های مربوط به ذهن و بدن: 
برای یافتن پاسخ دقیق به مساله امکان هوش مصنوعی، انچه همواره مورد توجه فیلسوفان قرار داشته مساله ذهن و بدن بوده است. پاسخ به سوالاتی مثل اینکه سرشت واقعی فرایندهای ذهنی چیست؟ موطن اصلی ذهن کجاست؟ و پرسش هایی از این قبیل پایه اصلی در پاسخ به مساله امکان هوش مصنوعی است.
دوگانه نگری جوهری:
بر اساس این نگرش عامل هوشمند باید حتما دارای بخش مجرد برای ادراک، آگاهی و سایر ویژگی هایی باشد که از یک دستگاه هوشمند انتظار می رود و همچنین انسان به دلیل اینکه تنها ابزار مادی در اختیار دارد توانایی ایجاد موجود مجردی ندارد و باید مستقیما توسط خداوند افاضه شود. این در حالی است که هر دو رویکرد نشانه گرایی و پیوندگرایی در صدد هستند تنها با ابزار مادی به این مهم دست یابند.
دوگانه نگری رایج :
این دیدگاه نیز در این مساله که هوشمندی خصیصه بخش مجرد انسان است و ماده از ادراک ناتوان است با قبلی مشترک است.
دوگانه نگری ویژگی ها:
از منظر یک دوگانه نگر ویژگی ها انچه ویژگی های ذهنی خوانده می شود گرچه خود ماده نیست چیزی نیز غیر از ویژگی های مغز نیست. یعنی این ویژگی ها برخاسته از ماده و ناشی از فعل و انفعالات مادی هستند. پس از منظر دوگانه نگر ویژگی ها، خصوصیت هوشمندی نیز چیزی جز ویژگی خاص ماده نیست. از طرفی هر دو رویکرد نشانه گرایی و پیوندگرایی نیز تنها به ماده برای ساخت موجود هوشمند اتکا دارند پس می توان گفت که دیدگاه دوگانه نگر ویژگی ها امکان هوش مصنوعی با توجه به هر دو رویکرد ممکن می داند.
رفتارگرایی:
رفتارگرایی هم با تصور یگانه نگر و مادی از انسان و هم با تصور دوگانه انگارانه کاملا سازگار است اما به هر حال مهم این است که یک رفتارگرا اگر رفتارهای قابل مشاهده مورد نظر خود را از یک ماشین مادی نیز ببیند به هوشمندی آن حکم می کند و مهم نیست رفتار از چه ساختاری سر زده است.
این همانی:
کاربردی ترین نکته برای پاسخ به مساله امکان هوش مصنوعی با توجه به دیدگاه این همانی این است که از منظر این نظریه میان حالات ذهنی و فعل و انفعالات مغز نه تنها رابطه تساوی بلکه تساوق برقرار است. برای ساخت یک موجود هوشمند تنها یک راه وجود دارد و ان اینکه باید عامل هوشمندی یعنی مغز به همان شکل و با همان مواد ایجاد شود. رویکرد نشانه گرایی به دنبال مدل سازی ذهن با استفاده از رایانه است و اختلاف مغز و رایانه به لحاظ ساختار و مواد امر روشنی است در نتیجه از نگاه این همانی رویکرد نشانه گرایی در ایجاد موجود هوشمند ناتوان خواهد بود. اما پاسخ پیروان این همانی به رویکرد پیوندگرایی متفاوت است و می توان گفت در صورتی که چیزی عین مغز ساخته شود از دیدگاه این همانی لزوما هوشمندی باید متحقق شود.
ماتریالیست حذف گرا:
رویکرد این دیدگاه رویکردی سلبی و نفی گرایانه نسبت به نظریات رایج امروزی است و مشخصا از خود نظر خاصی درباره تحلیل هوشمندی ندارد پس این دیدگاه حداقل در مورد رویکرد نشانه گرایی پاسخ امکانی به مساله هوش مصنوعی را تا آشکار شدن نظریه جدید و دقیق در این رابطه به تاخیر می اندازد. دیگر اینکه در هر صورت با توجه به اینکه رویکرد اصلی در اینجا ماتریالیسیت است و از طرف دیگر به هر حال مغز را به عنوان یک عامل هوشمند می پذیرد میتوان گفت ایجاد هوش مصنوعی قوی با رویکرد پیوندگرایی را ممکن می داند.
کارکردگرایی:
بنا بر گزارش چرچلند، کارکردگرایی نزد فیلسوفان، روانشناسان شناخت و پژوهشگران هوش مصنوعی پذیرفته شده ترین نظریه ذهن است. از منظر کارکردگرایان با توجه به مشابهت های موجود میان ذهن و رایانه بهترین وسیله برای شبیه سازی ذهن در حال حاضر رایانه است. کارکردگرایی از بسیاری از جهات حالات ذهنی را بسان حالات نرم افزاری یک کامپیوتر می داند که میتوانند در قالب رابطه میان ورودی ها، دیگر حالات نرم افزاری کامپیوتر و خروجی های ان تبیین شوند. حالات نرم افزاری را می توان در تقابل سخت افزاری دانست که میتوان آنها را با حالات عصبی شخص قیاس کرد. ورودی ها مثلا ضربه روی کلید و خروجی ها تصویر نمایشگر است که به ترتیب با تحریک اندام های حسی و حرکات بدن قابل مقایسه هستند. به نظر بسیاری از کارکردگرایان این بیش از یک قیاس صرف است زیرا مغز انسان عملا یک کامپیوتر زیستی است که در طول دوران تکامل توسط فرایندهای انتخاب طبیعی شکل گرفته است. پس از منظر کارکردگرایی رویکرد نشانه گرایی به موفقیت می انجامد. از سوی دیگر، کارکردگرایان برخلاف طرفداران این همانی انحصار در تحقق دهنده ذهن را نمی پذیرند و از طرف دیگر مغز را به عنوان یک رایانه زیستی و تکامل یافته به عنوان یک هوش قوی تحقق یافته قبول دارند پس این عدم انحصار موجب می شود انها تحقق هوش مصنوعی قوی با رویکرد پیوندگرایی را ممکن بدانند.
به طور خلاصه از منظر دیدگاه های دوگانه انگاری ویژگی ها، رفتارگرایی تحلیلی و کارکردگرایی امکان تحقق هوش مصنوعی قوی با استفاده از رویکرد نشانه گرایی هست اما سایر روش ها این روش را عقیم می دانند. دیدگاه های دوگانه انگاری ویژگی ها، رفتارگرایی تحلیلی، این همانی، کارکردگرایی، ماتریالیسم حذف گرا و حکمت متعالیه نگرشی امیدوارانه به رویکرد پیوندگرایی دارند.
مشاعین و اشراقیون :
از هر دو دیدگاه فوق عامل هوشمندی قوی نفس مجرد و کاملا غیرمادی است که انسان نیز توانایی ایجاد این بخش مجرد را ندارد چرا که محدوده اثر انسان تنها عالم ماده است پس این بخش مجرد باید همراه با بدن توسط خالق ایجاد شود. بنابراین به اسانی می توان گفت با توجه به این دیدگاه دوگانه انگاری حداکثری هر دو دیدگاه رویکرد نشانه گرایی و پیوندگرایی را در ایجاد هوش مصنوعی ناتوان می دانند.
حکمت متعالیه:
تا اینجا پاسخ هر دیدگاه به مساله هوش مصنوعی را در حقیقت با تاویل این نظریات به دوگانه نگری نفس و بدن یا یگانه انگاری شان یافتیم اما ملاصدرا در مساله نفس و بدن دیدگاهی بین این دو دیدگاه دارد. ملاصدرا از طرفی هم وجود نفس مجرد را قبول دارد و هم جسم مادی را و از سوی دیگر ترکیب انها را قبول ندارد و معتقد است که اینها تنها مراتب مختلف یک حقیقت واحد هستند (ترکیب اتحادی نه انضمامی). نفس انسان حقیقت است که مراتب مختلف عالی تا دانی را شامل می شود. بدن همان نفس است اما نفس در مرتبه دانی. یک مبنا برای پاسخ به هوش مصنوعی بحث جسمانیت الحدوث بودن نفس است. به این معنا که نفس انسانی در ابتدای حدوث کاملا مادی و غیرمجرد است. این مطلب امید به پاسخ مثبت به هوش مصنوعی می دهد. چرا که هر دو دیدگاه نشانه گرایی و پیوندگرایی معقتدند هر چه حاصل شود چه از جنس رایانه باشد چه دستگاه عصبی در ابتدا کاملا مادی و دارای حدوث جسمانی است. طبق گفته استاد مطهری قیدی برای اینکه موجودی مادی به غیرمادی تبدیل شود وجود دارد و آن وجود تکامل در آن ماده است. خواص روحی نتیجه ترکیب عناصر ماده نیست و ماده جسمانی تا در حد مادیت است فاقد این خواص است این اثار زمانی پیدا می شود که ماده در ذات و جوهر خود متکامل و دارای درجه ای از وجود شود که غیرمادی است. اما در رویکرد نشانه گرایی با یک ماده رو به تکامل روبه رو نیستیم و رایانه تنها ترکیب عناصر است. اما رویکرد پیوندگرایی در صدد است که با استفاده از شبکه های عصبی به این غایت دست یابد و طبیعتا احتمال حرکت رو به تکامل در شبکه های عصبی هست. پس می توان نتیجه گرفت از منظر حکمت متعالیه احتمال دستیابی به غایت موجود هوشمند به این روش هست. داشتن حرکت رو به تکامل شرط لازم هوشمند شدن است و نه شرط کافی و البته برای شروط کافی نتیجه کاملی وجود ندارد.

منبع: سایت روانشناسی یاس



:: موضوعات مرتبط : دسته‌بندی نشده
تاریخ انتشار : سه شنبه, ۶ شهریور ۱۳۹۷ | بدون دیدگاه
نوشته شده توسط : mohammad123

طبق نظریات بقراط، عدم تعادل هومورال  (عدم تعادل مایعات بدن) در بیماری ها، و همچنین حالات هیجانی مزمن و خصوصیات فرد نقش دارد. بنابراین می توان گفت از نظر تاریخی بقراط هیجان و بیماری را به هم ارتباط داد و یک راهنما برای ارتباط احتمالی هیجان و سلامت ایجاد کرد. بعد از آن روانشناسان و پزشکان همپوشی اختلالات روانشناختی و جسمانی را شناسایی کردند، برای مثال افسردگی و اضطراب به میزان قابل توجهی در بیماران بیشتر از جمعیت عادی است. اما درک ما از مکانیزم هایی که حالات هیجانی و سلامت فیزیکی را با هم مرتبط می کند هنوز دقیق نیست.

تحقیقات نشان می دهد که هیجان منفی (مثلا در نتیجه دیدن یک فیلم غمناک) فعالیت سیستم ایمنی را سرکوب می کند اما هیجان مثبت (دیدن فیلم طنز) باعث افزایش فعالیت سیستم ایمنی در نتیجه افزایش انتی بادی می شود. اگرچه تجربه هیجانات می تواند اثر فوری بر برخی جنبه های سیستم ایمنی داشته باشد، روشن نیست که چقدر این اثرات باقی می ماند و ایا تفاوت در خلق (هیجان پایدار و مزمن) واقعا منجر به تفاوت معنادار بالینی در مقاومت در برابر بیماری های جسمانی می شود. بعضی شواهد وجود دارد که نشان می دهد استفاده مزمن از سبک های کنار آمدن (coping) که خلق مثبت یا منفی را برمی انگیزد با انواعی از عواقب سلامتی رابطه دارد. برای مثال سطوح پایه آنتی بادی در سیستم ایمنی با استفاده فرد از شوخی به عنوان مکانیزم کنار آمدن رابطه مثبت دارد. همچنین، گریه بیشتر در زنان مسن به عنوان مکانیزم دفاعی با میزان بیشتر مشکلات سلامت رابطه دارد. این نتایج به توضیح این یافته کمک می کند که افرادی که بیش از یک ماه با استرسورهای شدید روبه رو هستند، به سرماخوردگی اسیب پذیرتر هستند.

اینکه حالات هیجانی منفی با فعالیت سیستم ایمنی پایین تر و افزایش آسیب پذیری به بیماری رابطه دارد، ممکن است باعث شود کسی به غلط نتیجه بگیرد که افراد از سرکوب احساسات منفی خود سود می برند. اگرچه بعضی فواید فوری ایمنی شناختی ممکن است از سرکوب احساسات منفی به دست بیاید، اما سرکوب و بازداری هیجانات منفی باعث نتایج زیان بار سلامت فزیولوژیکی می شود که از سود کوتاه مدت مهم تر است. سرکوب فعال تجربه هیجانی مثبت یا منفی فعالیت سمپاتیک سیستم قلبی عروقی را افزایش می دهد و با ایجاد بیماری قلبی کرونری و پیشرفت سرطان رابطه دارد.

مداخلاتی که به افراد کمک می کنند حوادث تروماتیک زندگی را پردازش کنند و با آن مواجه شوند بهبود معناداری در عملکرد سلامت شامل مشکلات سلامت گزارش شده کمتر، استفاده کمتر از سرویس های خدمات پزشکی، و فعالیت ایمنی افزایش یافته را به همراه دارد. با وجود تجربه هیجان های منفی در حین نوشتن یا صحبت کردن درباره تروما، فواید مذکور نهایتا حاصل می شود. این فواید صرفا شامل بیان هیجانات منفی سرکوب شده نیست. اثر نوشتن یا صحبت کردن درباره تروما به دلیل توانایی اش در کمک به افراد برای کار کردن روی حادثه تروماتیک است. افرادی که می توانند حالات هیجانی مثبت شان را بازیابی و حفظ کنند کمتر احتمال دارد که مریض شوند و وقتی با تجارب زندگی استرس آور مواجه می شوند از سرویس های پزشکی استفاده کنند. فواید روانشناختی مستقیمی از تجربه و بیان حالات هیجانی مثبت به دست می آید. اگرچه، نتایج سلامتی مربوط به حالات هیجانی مثبت به توانایی فرد برای کار کردن روی آنها و مدیریت آنها وابسته است. به میزانی که فرد در بازسازی هیجانات مثبتش توانا باشد ( به دلیل محدودیت های موقعیتی و سرشتی) بیان دایم هیجان منفی ممکن است باعث هیجانات منفی شود.

ارزش اطلاعاتی حالات هیجانی

اعمال رفتاری افراد تعیین کننده اصلی سلامت فیزیکی شان است و و تغییر در رفتار انسان موثرترین راه کاهش بیماری و مرگ و میر است. فرضیه تقریبا همه نظریه های رفتار سلامت این است که افراد تصمیم می گیرند که بر اساس تحلیل هزینه ها و فواید مرتبط با هر گزینه رفتاری یک الگوی رفتاری خاصی را اتخاذ و حفظ کنند. ارزیابی افراد از وضعیت سلامتی شان و الگوهای متفاوت رفتار ممکن است بسته به خلقشان متفاوت باشد چون افراد بر حالات هیجانی خود به عنوان منبع اطلاعات درباره اینکه چگونه عمل کنند اتکا می کنند و هیجان های آنها می توانند دسترسی اطلاعات ورودی به ذهن را تغییر دهند. بنابراین تاثیر هیجان بر قضاوت فرد می تواند راهی باشد که تجارب هیجانی بتواند بر سلامت فیزیکی اثر بگذارد.

خلق شخص بر بازشناسی یا تعبیرش از علایم فیزیکی تاثیر دارد. اگر افراد در حالت خلقی منفی باشند بیشتر احتمال دارد که پاسخ فیزیولوژیکشان را به شکل یک نگرانی سلامتی تعبیر کنند. بعضی بررسی ها نشان داده که تمایل مزمن به تجربه یک حالت هیجانی خاص، نه تغییرات موقعیتی در هیجان، می تواند گزارش نشانه را پیش بینی کند. بعضی هم یافته اند که مقیاس های عاطفه منفی حالتی (state) بهتر از مقیاس های عاطفه صفتی (trait) گزارش نشانه ها را پیش بینی می کند.

وجود نشانه یک فاکتور انگیزشی برای فرد است که در جستجوی درمان باشد. ادراک فرد از آسیب پذیری هم پیشایند مهمی برای اتخاذ رفتارهای مناسب است. خلق می تواند بر ادراک شخص از خطر مشکلات سلامتی ناخواسته تاثیر بگذارد بنابراین افرادی با خلق خوشحال اعتقاد دارند که کمتر آسیب پذیر هستند. باورهای افراد درباره ظرفیت انجام موفق با رفتارهای سالم و انتظاراتشان از اینکه چنین رفتارهایی بیماری را کاهش دهد یا سلامت را حفظ می کنند، بر تصمیمات درمانی تاثیر می گیرد.  افراد شاد در مقایسه با افراد غمگین باور دارند که  بهتر می توانند رفتارهای ارتقادهنده سلامت را انجام دهند و اطمینان بیشتری دارند که این رفتارها بیماری شان را تسکین می دهد. افرادی که بیمارند و خلق غمگین را تجربه می کنند ممکن است در یک چرخه گیر افتاده باشند. از یک سو، به نظر می رسد نشانه هایشان را فراوان تر، شدیدتر و ناراحت کننده تر تجربه می کنند. از سوی دیگر، اعتقاد دارند که قادر به انجام کار کمی در این مورد هستند تا حس بهتری داشته باشند. چنین حالت ناراحتی و بی قراری ممکن است باعث شود افراد غمگین کمتر از توصیه های درمانی  تبعیت کنند.

حالات هیجانی اطلاعاتی به فرد درباره محیطشان می دهد. حالات هیجانی مثبت سیگنال می دهد که محیط شخص ایمن است، اما حالات هیجانی منفی نشان می دهد که جنبه هایی از محیط باید اصلاح شود. ارزش اطلاعاتی حالات هیجانی ممکن است در تصمیم گیری برای جستجوی درمان موثر باشد. تاخیر در جستجوی درمان نتیجه برخی فاکتورهای روانشناسی است که شخص را راهنمایی می کنند که نشانه های فیزیکی اش را چطور تعبیر و ارزیابی کند. وقتی فرد احساس خوشحالی می کند کمتر احتمال دارد که نشانه های دیسترس فیزیکی را شناسایی کند و در نتیجه کمتر احتمال دارد که در جستجوی درمان بربیاید. از طرفی، حالات هیجانی منفی ممکن است گوش به زنگی زیاد و نگرانی در افرادی که دیسترس فیزیکی را تجربه می کنند ایجاد کند، که ممکن است ارتباط با متخصص پزشکی را تسهیل کند.

اما موقعیت هایی هست که در آنها احساسات مثبت درباره خود یا آینده برای افراد منابع روانی ایجاد می کنند که آنها را توانمند می کند اطلاعات تهدیدکننده را دقیق تر پردازش کنند. فواید مرتبط با تصمیم گیری سریع تر برای جستجوی مراقبت مشروط بر دقتی است که فرد در نشانه هایی که با بیماری ارتباط دارند و ندارند اعمال می دارد. ممکن است که تجارب هیجانی منفی احساسات نگرانی را تا جایی افزایش دهد که فرد در جستجوی کمک پزشکی براید در حالی که نیازی نبوده است. تجارب هیجانی منفی ممکن است همیشه جستجوی درمان را بیشتر نکنند و وقتی نشانه های فیزیکی مبهم و حوادث استرس زای زندگی همزمان رخ می دهند، نشانه ها ممکن است به عنوان بخشی از واکنش هیجانی شخص به استرسور زندگی در نظر گرفته شوند و کمتر مورد توجه پزشکی قرار گیرند. هر مشکلی که فرد در مشخص کردن منبع دیسترس پزشکی اش دارد ممکن است با این حقیقت که حالات هیجانی منفی توجه فرد را به خودش متمرکز می کند و از محیط بیرونی دور می کند تشدید شود.

حالات هیجانی و مقاومت روانشناختی

انجام رفتارهای سلامت مناسب مشکل است و بار روانشناختی دارند. افراد اول احتمال اینکه در خطر یک مشکل ناخواسته هستند را مشخص می کنند. اغلب افراد  به شکل فعال تلاش می کنند خوش بینی شان را درمورد خطر حفظ کنند و قبول نمی کنند که احتمال مشکلی وجود دارد. افرادی که از غربال گری بیماری یا روش های اکتشافی استفاده می کنند  باید مایل باشند که ریسک فهم اینکه انها یک مشکل سلامتی دارند را مدیریت کنند. عدم غربال گری عدم میل برای روبه رو شدن با این ریسک را نشان می دهد. حالات هیجانی مثبت می توانند با ایجاد مقاومت در فردی که ممکن است نیاز به روبه رو شدن با احتمال وجود یک مشکل را دارد، اعمال رفتاری سالم را تسهیل کنند. مطابق با این دیدگاه، فردریکسون بیان کرده که عملکرد اصلی تجربه هیجانی مثبت این است که دسترسی به منابع شخصی که ابتکار و خلاقیت در تفکر و عمل را موجب می شود، تسهیل کند. حالات هیجانی مثبت ممکن است فرصت در نظر گرفتن و برنامه ریزی برای عواقب آینده را ایجاد کند در حالی که حالات هیجانی منفی فرد را برای پاسخ به حوادث فوری و نزدیک جهت دهی می کند. فواید سلامتی مرتبط با خوش بینی ممکن است منابع روانشناختی را منعکس کند که فرد طبق آن معتقد است عواقب خوبی را تجربه خواهد کرد.  خوش بینی هایی که با مشکلات سلامت رو به رو می شوند ممکن است بهتر بتوانند برای عواقب اینده برنامه ریزی کنند. افرادی که اعتقادات خوش بینانه درباره سلامت دارند زمان بیشتری صرف خواندن اطلاعات مرتبط با خطرات سلامت می کنند. تمایل برای امیدوار بودن و در نظر گرفتن حوادث اینده زندگی ممکن است فرد را توانمند کند که بیشتر درباره عوارض سلامت بالقوه مطلع باشد.

اگرچه تمایل به تجربه هیجان مثبت ممکن است ناشی از تفاوت های فردی ثابت در سرشت باشد، مثل خوشبینی و امید، می تواند توسط مداخلات و اعمالی که هیجان مثبت را بر می انگیزند دستکاری شود. افرادی که با یک بیماری جدی روبه رو هستند مقایسه اجتماعی بالا به پایین یا نزولی انجام می دهند مثلا خودشان را با کسانی که وضع بدتر از انها دارند مقایسه می کنند. چون مقایسه اجتماعی بالا به پایین معمولا عاطفه مثبت ایجاد می کند، ممکن است افراد در این الگوی مقایسه شرکت کنند تا خلقشان را تنظیم کنند و عاطفه مثبت مرتبط با این مقایسه برای انها منابع روانشناختی ایجاد می کند تا به شکل موثر با مشکل روبه رو شوند. مقایسه اجتمای ممکن است نه فقط فواید کوتاه مدت مثل تنظیم هیجان داشته باشد بلکه به شکل غیرمستقیم کوپینگ طولانی مدت را تسهیل کند.

تغییر در خلق و رفتارهای مرتبط با سلامت

افراد ممکن است از رفتارهای مرتبط با سلامت به عنوان روش های تنظیم خلق استفاده کنند. برای مثال افراد ممکن است در یک موقعیت ناراحت کننده غذا بخورند، تنباکو مصرف کنند یا ورزش کنند. شواهدی وجود دارد که افراد الکل مصرف می کنند چون انتظار دارند که بر حالات هیجانی تاثیر می گذارد. مصرف الکل به دو دلیل است که هر دو به طور نزدیکی با حالات هیجانی رابطه دارد: چون اعتقاد دارند که الکل به انها کمک می کند که احساسات منفی را تنظیم یا از آن فرار کنند، یا چون اعتقاد دارند که الکل احساسات مثبت را افزایش می هد یا تحریک می کند. تجارب هیجانی منفی پیشایند مهمی برای مصرف تنباکو هستند. میزان سیگار کشیدن در افراد افسرده بالاتر است. همچنین افراد میل برای بازسازی یا بهبود خلق دلیل اصلی سیگار کشیدن است و موقعیتهایی که شامل تجربه هیجانی ناخوشایند است باعث عود آن می شود. اگرچه افراد به دلیل میل به اجتناب یا تنظیم یک هیجان منفی به بعضی رفتارها ترغیب می شوند، بعضی رفتارها جذابند به دلیل اینکه میتوانند احساسات مثبت را القا کنند. مثلا لذت مرتبط با سکس غیرایمن، انجام مداوم آمیزش غیرایمن را افزایش می دهد و ورزش  احساسات مثبت را افزایش و احساسات منفی را کاهش می دهد.

اگر خوردن و نوشیدن الکل واقعا خلق را بهبود نمی بخشند چرا برای موقعیت های ناراحت کننده استفاده می شوند. تعدادی از رفتارها مثل خوردن و نوشیدن فرصت فرار از خود را ایجاد می کند. در حال انجام رفتار، توجه شخص مستقیما بر عملش متمرکز است و توجه کمی به مشکلاتی که عمل را برانگیخته وجود دارد. مطابق با این دیدگاه، شواهد نشان می دهد که در طول فرار از خود، شخص کاهش هیجانات ناخوشایند را تجربه می کند.

خلق و برانگیختن حمایت اجتماعی

اثر روابط بین فردی بر حالات هیجانی فرد و اثر بازگشتی که این حالات بر دسترسی به روابط بین فردی دارند اخرین مسیر پیشنهادی برای تاثیر حالات هیجانی بر سلامت است.  حمایت اجتماعی با مرگ و میر پایین تر،  مقاومت بیشتر در برابر بیماری، شیوع  پایینتر بیماری قلبی، و بهبود سریع تر از بیماری و جراحی قلبی رابطه داشته است. در کل افرادی که حداقل منابع روانی اجتماعی را دارند وقتی با سطوح بالای استرس روبه رو می شوند، در معرض بیشتر بیماری و ناراحتی های خلقی هستند.

دو راه وجود دارد که حمایت اجتماعی بر سلامت تاثیر می گذارد: فرضیه buffering می گوید فرد فقط وقتی از حمایت اجتماعی سود می برد که یک حادثه استرس اور را تجربه می کند. فرضیه direct effect  می گوید روابط اجتماعی سلامت و بهزیستی را بدون توجه به سطح استرس فرد ارتقا می دهند. هر دو فرضیه ممکن هستند، بسته به اینکه ماهیت استرس چه باشد. در هر مورد، رابطه بین سلامت و روابط اجتماعی ممکن است با تغییر تجارب هیجانی وساطت شوند. حمایت اجتماعی می تواند منجر شود فرد در روبه رو شدن با چالش ها استرس کمتری متحمل شود.

روابط اجتماعی ممکن است به فرد امکان دهد احساس ایمنی کند چون فرد می داند وقتی نیاز است حمایت دیگران وجود دارد. این احساس ایمنی مقاومت در برابر بیماری فیزیکی را افزایش می دهد. حمایت اجتماعی افراد را از حس تنهایی حفظ می کنند، موقعیتی که با شکایات جسمی، افسردگی و احساس کلی  دیسترس رابطه دارد. دانشجویانی که احساس تنهایی می کنند سلول های کشنده دستگاه ایمنی کمتری دارند و به واکسن هپاتیت ب پاسخ ایمنی ضعیف تری نشان می دهند.

یک رابطه دوجانبه بین تجربه هیجانی و حمایت اجتماعی هست. نه فقط حمایت اجتماعی بر هیجان تاثیر دارد بلکه حالت هیجانی بر احتمال اینکه حمایت اجتماعی فراهم شود تاثیر دارد. نشانه های دیسترس هیجانی نیاز فرد به فراهم شدن حمایت اجتماعی را نشان میدهد اما بیان طولانی مدت هیجان منفی افراد را از کمک رسانی باز می دارد.

منبع: سایت روانشناسی یاس



:: موضوعات مرتبط : معرفی انواع شاخه های روانشناسی
تاریخ انتشار : سه شنبه, ۶ شهریور ۱۳۹۷ | بدون دیدگاه
نوشته شده توسط : mohammad123

سارنو از پزشکانی است که به شکل اختصاصی روی کمر درد کار می کند. می توان گفت سارنو از جامعه پزشکان طرد شده است چرا که به این نتیجه رسیده است که علت اصلی ایجاد درد، هیجان های سرکوب شده هستند. در ادامه به شکل خلاصه با دیدگاه او آشنا می شویم.

 

اعتقاد به اینکه درد از آسیب و جراحت حاصل می شود عمیقا در ذهن امریکایی ها ریشه داونده است. البته وقتی درد در هنگام انجام فعالیت فیزیکی شروع می شود نسبت دادن آن به فعالیت عجیب نیست. اما چنین اعتقادی گمراه کننده است و کمتر از یک فاجعه پزشکی برای جامعه آمریکا نیست، جامعه ای که گروهی از مردان و زنان نیمه معلول دارد که از ترس اینکه مبادا انجام یک فعالیت به آنها آسیب بزند و باعث یک درد کشنده دیگر شود، زندگی شان را محدود کرده اند.

پزشکان معقتدند که کمردرد ناشی از جراحت یا اختلالی در ستون فقرات و ساختارهای مرتبط با آن و ماهیچه های اطراف آن است. اساسا جهت گیری پزشکی مدرن ماشینی و ساختاری است. بدن به شکل یک ماشین پیچیده دیده می شود و بیماری نوعی نقص کارکرد در این ماشین است. علوم پزشکی اعتقاد دارند هیچ چیزی معتبر نیست مگر اینکه در آزمایشگاه نشان داده شود. این در حالی است که متاسفانه نمی توان همه چیز را در آزمایشگاه بررسی کرد. یکی از این چیزها ذهن و ارگان آن یعنی مغز است. هیجان ها را نمی توان در آزمایشگاه بررسی کرد و به همین دلیل پزشکی مدرن آنها را نادیده گرفته است. گرچه بسیاری از پزشکان این را قبول دارند که هیجان ها می توانند بیماری هایی که علت فیزیکی دارند را تشدید کنند. آنها یک تقسیم بندی سفت و سخت دارند: چیزهایی که مربوط به ذهن هستند و چیزهایی که مربوط به بدن هستند، و فقط با دومی راحت هستند!

از سوی دیگر سارنو طبق مشاهدات بالینی خود معتقد است که سندرم درد نتیجه ایجاد شرایط فیزیکی است که از تنش حاصل می شود و میزان بالایی موفقیت هم از درمان بر این اساس گزارش کرده است. سندرم درد به ظاهر فیزیکی می رسد و برای پزشکان مشکل است که احتمال نقش داشتن عوامل روانشناختی را در نظر بگیرند. تجارب بالینی و مطالعات پیشنهاد می کنند که این درد شایع نتیجه تغییر فیزیولوژیک در ماهیچه ها، اعصاب، تاندون ها و رباط هاست که Tension myositis syndrome  (TMS) نامیده می شود. یک اختلال بدون خطر اما بسیار دردناک که نتیجه موقعیت های هیجانی است. علت این دردها هیجانی است و در هر کسی و در هر سنی ممکن است رخ دهد. دیده شده در سال های بین ۳۰ تا ۶۰ سال که سال های مسئولیت پذیری نامیده شده است این اختلال   شایع تر است چرا که در این سال ها به خاطر افزایش مسئولیت های کاری و زندگی استرس و فشار بیشتری بر فرد وارد می شود.

اتفاق فیزیکی مثلا یک تصادف، علت درد نیست بلکه صرفا محرک و برانگیزاننده آن است. بسیاری از بیماران به محرک هم نیاز ندارد و درد یا به تدریج ایجاد می شود یا یک روز وقتی از خواب بلند می شوند. این اعتقاد که اتفاقات فیزیکی تنها یک محرک هستند با این واقعیت تقویت می شود که هیچ راهی برای تمایز بین دردهایی که تدریجی یا حمله ای شروع می شوند وجود ندارد. با وجود ادراک اسیب، جراحتی رخ نداده است و فقط فرصتی برای مغز بوده که یک حمله را شروع کند. دلیل دیگری هم برای شک به نقش جراحت در حمله درد وجود دارد. یکی از قوی ترین سیستم هایی که میلیون ها سال است که در زندگی و سیاره ما تکامل یافته ظرفیت شفا یافتن و ترمیم است. بدن ما تمایل دارد که هنگام اسیب سریعا ترمیم شود. در طول جراحت درد تنها برای مدت کوتاهی وجود دارد. غیرمنطقی است اگر فکر کنیم که یک آسیب که ماه ها قبل رخ داده می تواند باعث درد در حال حاضر باشد.

افرادی که شروع درد در انها تدریجی است ان را به  حادثه فیزیکی که سال ها قبل برای انها رخ داده نسبت می دهند چون درذهنشان درد فیزیکی و ساختاری است و می گویند حتما باید یک علت فیزیکی وجود داشته باشد. این اعتقاد یکی از بزرگترین موانع بهبودی است. این قضیه باید در ذهن بیمار حل شود در غیر این صورت درد ادامه خواهد یافت. به تدریج بیمار شروع به تفکر به شیوه روانشناختی می کند و خیلی شایع است که وقتی تشخیص TMS گذاشته می شود بسیاری از افراد مسایل روانشناختی را که در هنگام حمله در زندگی شان جریان داشته به یاد می آورند، یا اینکه بیمار تصدیق می کند که همیشه فردی نگران، مسئولیت پذیر افراطی، وسواسی و کمال گرا بوده است. این شروع آگاهی و شروع دیدن چیزها از چشم انداز صحیح است.

از منظر روانشناختی چطور هیجان ها در TMS نقش دارند؟ همه انسان ها تمایل دارند که هیجان های دردناک، ناخوشایند و شرم اور را سرکوب کنند. خشم و اضطراب دو هیجان ناخوشایند هستند که ذهن آنها را از هشیاری ما دور می کند. این احساسات سرکوب شده محرک tMS و اختلالاتی شبیه آن هستند. واژه تنشی که در نام این اختلال استفاده شده اشاره به هیجاناتی دارد که در ذهن ناهشیار ایجاد می شوند. این احساسات ناشی از یک تعامل پیچیده بین اجزای مختلف ذهن و بین ذهن و جهان بیرونی هستند. بسیاری از این هیجانات از نظر خود ما و جامعه ناخوشایند هستنند و سرکوب می شوند چون نباید تجربه شوند . درد نوعی دفاع فیزیکی است و وقتی شخص در برابر هیجانات سرکوب شده اش از طریق درد دفاع می کند از انچه در ذهنش می گذرد خبری ندارد و به نوعی توجهش از آن منحرف می شود. گفته می شود درد ناشی از استرس به این دلیل ایجاد می شود که شخص نمی تواند کوپینگ کند در حالی که کاملا برعکس است، TMS ایجاد می شود چون فرد به خوبی در حال کوپینگ است! در واقع TMS وجود دارد تا سرکوب هیجانات را حفظ کند.

یک موقعیت جالب این است که افراد در یک دوره پراسترس مثلا بیماری یکی از اعضای خانواده یا یک بحران مالی، در حالی که با مشکلات دست و پنجه نرم می کنند، از نظر فیزیکی هیچ مشکلی ندارند، اما بعد از اینکه مشکلات رفع شد حمله درد به سراغشان می آید. شاید انها در طول دوره استرس با مشکل مقابله می کرده اند و اضطراب تجمع یافته پس از آن منجر به شروع درد می شود. راه دیگری که می توان به این قضیه نگاه کرد این است که آنها در طول دوره بحران فرصت بیمار شدن نداشته اند و همه انرژی هیجانی شان را برای کنار امدن با بحران صرف کرده اند. احتمال سوم هم این است که موقعیت بحرانی حواس پرتی و درد هیجانی کافی ایجاد کرده و نیازی به درد فیزیکی نبوده است! به نظر می رسد عملکرد درد این است که توجه فرد را از هیجانات ناخوشایند سرکوب شده دور کند. وقتی شخص در یک بحران است عوامل حواس پرتی دیگری وجود دارد و نیاز به چیز دیگری مثل درد نیست.

مهم ترین فاکتور بهبودی این است که بیمار از آنچه در جریان است آگاه شود به عبارتی ارایه اطلاعات حکم پنی سیلین را برای این بیماران دارند. بسیاری از بیماران تنها پس از جلسات آموزشی بهبود یافته اند. دوم اینکه بعضی بیماران به درمان فیزیکی و/ یا  درمان فیزیکی با پلاسیو پاسخ می دهند. واکنش پلاسیو خوب است اما معمولا موقت است در حالی که ما به دنبال درمان پایدار و کامل هستیم. در این میان تنها ۵ درصد از بیماران به مداخلات روانشناختی نیاز دارند و بیشتر آنها با یادگیری ساده و تغییر ادراکشان درباره اختلال خود بهبود می یابند.

منبع: سایت روانشناسی یاس



:: موضوعات مرتبط : معرفی انواع شاخه های روانشناسی
تاریخ انتشار : سه شنبه, ۶ شهریور ۱۳۹۷ | بدون دیدگاه
نوشته شده توسط : mohammad123

به نقل از سازمان نظام روانشناسی و مشاوره در تاریخ ۹۴/۹/۲

به اطلاع کلیه اعضای محترم سازمان نظام روان­شناسی و مشاوره کشور می­ رساند با عنایت به اینکه شورای مرکزی سازمان در حال بررسی و تصویب آیین­ نامه آزمون جامع تخصصی (برد تخصصی) می­ باشد، فعلا آیین­ نامه کارورزی کان لم یکن تلقی می­شود، دریافت هرگونه وجهی از بابت کارورزی توسط مراکز روان­شناسی و مشاوره و یا روان­شناسان و مشاوران دارای پروانه نظام روان­شناسی مطلقاً ممنوع می­ باشد.شایسته است داوطلبان کارورزی در حوزه روان­شناسی و مشاوره هیچ وجهی بابت انجام کارورزی نپردازند. بدیهی است چگونگی ­ انجام کارورزی به صورت مطلوب به زودی از طرف سازمان اعلام خواهد شد.

منبع: سایت روانشناسی یاس



:: موضوعات مرتبط : معرفی انواع شاخه های روانشناسی
تاریخ انتشار : سه شنبه, ۶ شهریور ۱۳۹۷ | بدون دیدگاه
نوشته شده توسط : mohammad123

بهوشیاری ترجمه واژه هندی «ساتی» به معنای آگاهی، توجه و یاداوری است(دیدونا، ۲۰۰۹). صرفا با آگاه شدن از آنچه که درون و اطراف اتفاق می­افتد، می­توان خود را از اشتغالات ذهنی و هیجانات سخت رهایی بخشید. با هدایت مجدد توجه، به جای کنترل کردن یا سرکوب کردن هیجانات شدید، می­توان آنها را تنظیم کرد. یادآوری به معنای مرور تجارب گذشته نیست؛ بلکه مقصود از یادآوری، تذکر به خود برای آگاه بودن است. بهوشیاری فراتر از آگاهی منفعلانه است. هدف از بهوشیاری، حذف رنج بی­فایده از طریق ایجاد بینش است(دیدونا، ۲۰۰۹).

هنگامیکه می­خواهیم بهوشیاری را برای اهداف درمانی به کار بریم، مفاهیمی مانند غیر قضاوتی بودن، پذیرش و شفقت نیز وارد این مفهوم می­گردند. جان کبت-زین، پیشگام در کاربرد درمانی بهوشیاری، معتقدست که بهوشیاری از طریق توجه کردن تا حد ممکن غیرواکنشی، غیر قضاوتی و سخاوتمندانه به لحظه حال پرورش می­یابد. مقصود از غیر واکنشی بودن توجه، نشان ندادن واکنش منفعلانه به تجربه جدید بر اساس تجارب قبلی و پاسخ دادن به تجربه به جای واکنش نشان دادن به افکار است. واکنش، خودکار است؛ اما پاسخ، تعمدی و از روی توجه است. رها شدن از قضاوت کمک می­کند تا چیزها به جای اینکه از طریق صافی تجارب شخصی مبتنی بر تجارب قبلی دیده شوند، همانگونه که هستند، ادراک شوند. سخاوتمندانه بودن بهوشیاری، حاکی از این است که بهوشیاری تنها جنبه­ای از ذهن نیست؛ بلکه مربوط به قلب نیز می­شود. سخاوتمندانه بودن، داشتن مهربانی، شفقت، اشتیاق و دوستی نسبت به تجارب خود است (کبت-زین، ۱۹۹۰). آگاهی بدون پذیرش، مانند نگاه کردن به صحنه­ای ترسناک زیر نورافکن است. گاهی اوقات برای نزدیک شدن به یک تجربه دشوار، نیازمند نوری ملایمتر مانند نور شمع هستیم. هرچه رنج شدیدتر باشد، پذیرش و شفقت بیشتری نیاز است. در مقابل، مهربانی بدون آگاهی روشن منجر به ماست مالی کردن دشواری­ای زندگی می­گردد. پذیرش، بدون آگاهی اجتنابی دفاعی است (دیدونا، ۲۰۰۹).

بنابراین، بهوشیاری، توجه کردن هدفمند به لحظه حال با شفقت، کنجکاوی و پذیرش است که این، به معنای کشف چگونگی زندگی کردن در لحظه حال به گونه­ای لذت­مندانه به جای نگرانی برای گذشته و آینده می­باشد (الیدینا، ۲۰۱۰).

بهوشیاری بر پذیرش تأکید دارد و تغییر بعدا ممکنست بیاید یا نه. اگر فرد از اضطراب رنج می­برد، بهوشیاری به او نشان می­دهد که چگونه احساس اضطراب را به جای انکار و جنگیدن با آن، بپذیرد. از درون این رویکرد، به طور طبیعی تغییر متولد می­شود(الیدینا، ۲۰۱۰).

مبنای نظری بهوشیاری

بهوشیاری موج سوم رفتارگرایی است. در رویکرد جدید مبتنی بر پذیرش و بهوشیاری، درمانگر به بیمار کمک می­کند تا به جای توجه مستقیم به الگوهای ناسازگارانه فکر، احساس یا رفتار، به تجربه شخصی­اش توجه کند. هنگامیکه بیماران برای درمان مراجعه می­کنند، معمولا از احساسات و رفتارهای خود اجتناب می­کنند. آنها به دنبال اضطراب یا افسردگی کمتر هستند یا می­خواهند کمتر غذا بخورند. درمانگر رابطه بیمار با مسأله را از طریق پرورش کنجکاوی و پذیرش لحظه به لحظه تجارب ناخوشایند، شکل­دهی مجدد می­کند(دیدونا، ۲۰۰۹).

کارکردهای بهوشیاری

بهوشیاری برای ریشه­کن کردن عادات ذهنی مستحکمی است که موجب هیجانات رنج­آور مانند خشم، حسادت یا رفتارهایی می­گردد که به خود و دیگران آسیب می­رساند(دیدونا، ۲۰۰۹). بهوشیاری کارکردهای متعددی دارد که به اختصار به آنها اشاره می­شود:

الف) شفابخشی: سطوح بالای استرس، به ویژه برای مدت طولانی، توان سیستم ایمنی را کاهش می­دهد. بهوشیاری، استرس را کاهش می­دهد و به همین دلیل، یکی از راهکارهای مدیریت بیماری است. با کاهش استرس، اثربخشی سیستم ایمنی بهبود می­یابد و این مسأله، میزان بهبود بیماری را به ویژه اگر آن بیماری مرتبط با استرس باشد، افزایش می­دهد. بهوشیاری می­تواند اضطراب، استرس، درد و افسردگی را کاهش و انرژی، خلاقیت، کیفیت روابط و حس کلی بهزیستی را افزایش دهد.

ب)آرامش بیشتر: اگر ذهن مضطرب باشد، بدن نیز به طور خودکار در تنش قرار می­گیرد. وقتی استرس تجربه می­شود، واکنش­های زنجیره­ای در بدن آغاز می­شود و کل ارگانیسم، آماده برای جنگیدن یا فرار می­شود. بنابراین، مقدار زیادی انرژی، موج­وار در سراسر بدن حرکت می­کند و بدن نمی­داند با این انرژی چه کند؛ پس تنش بالا می­رود. هدف بهوشیاری، آرامسازی نیست؛ زیرا تلاش برای آرام شدن، فقط تنش را بیشتر می­کند. بهوشیاری به معنای آگاهی همه جانبه از این تنش است: اینکه کدام قسمت از بدن در تنش است، ماهیت این تنش چیست، واکنش فرد نسبت به این تنش چیست و چه افکاری دارد. بهوشیاری به معنای کنجکاو بودن نسبت به تجارب است. بهوشیاری به آگاهی از بدن تأکید دارد. یک مراقبه مهم بهوشیاری، اسکن کردن بدن است. هیجاناتی که در گذشته تجربه شده است؛ اما آمادگی احساس آن وجود نداشته، می­تواند سرکوب شده و در بدن به دام افتاده باشند. گاهی اوقات، فرد سالها به یک بیماری جسمی خاص مبتلا است؛ اما پزشکان قادر به یافتن علت آن نیستند. سپس در طول مراقبه، هیجان سرکوب شده وارد حیطه آگاهی می­گردد و آزاد می­شود. تنش در بدن یا بیماری نامعلوم، گاهی اوقات با آزادسازی هیجان سرکوب شده، ناپدید می­شود.

بنابراین، بهوشیاری می­تواند به آرامش منجر شود؛ اما هدف اصلی آن نیست. بهوشیاری پرورش آگاهی از تجربه­های درونی و بیرونی همراه با احساس مهربانی، کنجکاوی و پذیرش است. در نظر گرفتن هدف برای بهوشیاری به معنای این است که اگر به آن هدف برسی، موفق شده­ای و اگر نرسی، شکست خورده ای. همین دغدغه، تنش و اضطراب را افزایش می­دهد. در بهوشیاری شکست خوردن وجود ندارد؛ زیرا بنا نیست به تجربه خاصی برسیم. بلکه بناست به هر تجربه ای که داریم، توجه کنیم و هرچه پیش آید، خوش آید.

ج)افزایش سودمندی: برای بهوشیار بودن، معمولا باید یک کار را در یک زمان انجام داد. وقتی راه میروی، فقط راه میروی. بنابراین، وقتی در حال انجام کاری هستی، تمرکز شما بدون فشار بیش از حد، بر آن است. هرگاه که ذهن شما به فکری دیگر منحرف شود، به آنچه که درباره آن فکر می­کردید، توجه می­کنید(کنجکاوی) و سپس، بدون انتقاد کردن، توجه خود را به سمت کاری که در حال انجام آن بودید، هدایت می­کنید. بنابراین، کار خود را زودتر و با کیفیت بهتر به انجام می­رسانید.

د)وارسی برای کشف خود: شما بدن خود نیستید. شما افکار خود نیستید. شما هیجانات خود نیستید. شما مشاهده­گر هستید. بهوشیاری فرصتی برای کشف خود واقعی است. خودشناسی منجر به رهایی از رنج می­شود.

ه) تسکین هیجانی از طریق فهمیدن هیجانات (هیجانات همیشه در حال تغییر هستند؛ با بدن در ارتباط هستند؛ توانایی مشاهده هیجانات و یکی نشدن با آنها وجود دارد؛ هیجانات تأثیر زیادی بر افکار دارند) و تجربه آنها (الیدینا، ۲۰۱۰)

کاربرد درمانی بهوشیاری

به کار بردن بهوشیاری در روشهای درمانی، به صورت یک طیف از کاربرد صریح تا ضمنی است.

کاربرد ضمنی: درمانگری که خود تمرینات بهوشیاری را انجام می­دهد. در نتیجه ظرفیتش برای هماهنگی هیجانی با بیمار و همدلی با تجارب وی افزایش می­یابد.

کاربرد صریح: روان درمانگری مبتنی بر بهوشیاری (آموزش تکنیک­های بهوشیاری به بیماران به صورت عمومی یا اختصاصی بر اساس تشخیص ویژه، سبک شخصیتی یا وقایع زندگی)

تمرینات بهوشیاری برای ارتقای بهزیستی افرادی با طیف وسیعی از بیماری­های جسمانی و مشکلات سلامت روان، مورد استفاده قرار می­گیرد: دردهای مزمن، بیش فعالی/ کمبود توجه، افسردگی بالینی، اضطراب فراگیر، اختلال استرس پس از سانحه، سایکوز، اسکیزوفرنی، اختلال شخصیت مرزی، اعتیاد و اختلالات خوردن.

بیماران مختلف ممکنست نیازمند تأکید بیشتر بر یک مؤلفه خاص بهوشیاری باشند. افراد خود انتقادگر از پذیرش، افراد وسواسی از تمرکز بر احساسات لحظه حال و افراد مبتلا به اختلال کنترل تکانه از آگاهی(مشاهده پیشایندهای رفتار مشکل­ساز) بیشتر سود می­برند. سبک­های مختلفی از آگاهی وجود دارد که می­تواند به بیماران خاصی کمک کند: آگاهی فراشناختی(افکار، واقعیت نیستند) برای بیماران مبتلا به افسردگی مزمن جهت رها شدن از نشخوارهای ذهنی افکار منفی مفید است(دیدونا، ۲۰۰۹).

از بهوشیاری در رویکردهای درمانی متعددی استفاده شده است: کاهش استرس مبتنی بر بهوشیاری (کبت-زین، ۱۹۹۰)، رفتاردرمانی دیالکتیک (لینهان، ۱۹۹۳)، درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد (هیز، ۱۹۹۹)، شناخت­درمانی مبتنی بر بهوشیاری (سگال، ۲۰۰۲)، بهبود رابطه مبتنی بر بهوشیاری (کارسون، ۲۰۰۴)، شناخت درمانی مبتنی بر عمل بهوشیار (کورباسن، ۲۰۱۰) و آگاهی مبتنی بر بهوشیاری (هملشتاین، ۲۰۱۲).

کاهش استرس مبتنی بر بهوشیاری برای درمان دردهای مزمن و اضطراب، شناخت درمانی مبتنی بر بهوشیاری برای جلوگیری از عود افسردگی،  درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد برای طیف گسترده­ای از بیماران کاربرد دارد. رفتار درمانی دیالکتیک نیز، بهوشیاری را به عنوان مهارتی اصلی در درمان اختلال شخصیت مرزی به کار می­برد (کوسفسکی، سیگال و باتیستا، ۲۰۰۹).

منبع: سایت روانشناسی یاس



:: موضوعات مرتبط : معرفی انواع شاخه های روانشناسی
تاریخ انتشار : سه شنبه, ۶ شهریور ۱۳۹۷ | بدون دیدگاه
نوشته شده توسط : mohammad123

دیسپنزا نویسنده کتاب “evolve your brain” یا “مغز خودتان را رشد دهید” است. وی به خاطر شرکت در فیلم مستند “?what the bleep do we know“ یا “چه چیزی می دانیم؟ “مشهور شد. دیسپنزا می گوید ما می توانیم مغز خود را مجدد برنامه ریزی و به اصطلاح سیم کشی کنیم تا به عادات بد خاتمه دهیم، روش زندگی مان را تغییر دهیم و بدن خود را بهبود بخشیم. او نمونه عملی فلسفه خودش است. در اثر یک تصادف چندین استخوان کمر وی شکست. تشخیص پزشکان این بود که او دیگر نمی تواند راه برود. دیسپنزا توانست بدون درمان پزشکی بدن خود را شفا دهد.

یکی از زمینه های تحقیقاتی مهم دیسپنزا بهبود خودبه خود است. منظور درمان فوری بیماری بدون استفاده از روش های معمول پزشکی است. او در مصاحبه خود افرادی را مثال می زند که از بیماری های وخیم مختلف خود به خود درمان یافتند و می گوید:

” من بعد از واقعه تصادفم تحقیق روی امور معنوی، سلامتی و نگرش را آغاز کردم. به کشورهای مختلف سفر کردم، با افرادی با تشخیص های مختلف و شرایط بیماری جدی دیدار کردم و بعد ذهن آنها را تغییر دادم و آنها بهتر شدند. چهار چیز عمده در این زمینه نظر من را جلب کرد. اولین چیز این بود که همه آنها باور داشتند و پذیرفته بودند که یک بعد معنوی درون همه آنها وجود دارد. چیزی که این زندگی را به ما می بخشد، و اینکه معنویت موضوع عجیب و غریبی نیست. معنویت همان آگاهی است و نوعی هوشمندی که موجب می شود ضربان قلب شما ادامه یابد. چیزی به ما زندگی می بخشد. چیزی وجود دارد که از ذهن ما بسیار بزرگتر است و اراده آن از ذهن ما بسیار بیشتر است. این ذهن به زندگی عشق می ورزد عشقی بسیار بیشتر از عشق ما به زندگی. این ذهن برتر خود درونی ماست. وقتی خواسته ما با خواسته او منطبق باشد، وقتی ذهن ما با ذهن او منطبق باشد، وقتی عشق ما به زندگی با عشق او نسبت به ما و زندگی منطبق باشد، آنگاه شروع به نشان دادن واکنش می کند. لذا این افراد با نیروئی نامرئی، ارتباط برقرار می کنند، همانطور که انسان با همسر یا والدینش ، با فرزند یا حیوان خانگی اش ارتباط برقرار می کند. آنها اوقاتی از روز را صرف تمرکز کردن، و برقراری ارتباط با ذهن برتر کردند، و خواستند که بار دیگر خود را تسلیم نیروی زندگی بخش کنند. آنها دستورالعمل های قوی به آن دادند و درخواست کمک کردند. این آگاهی اینقدر ما را دوست دارد که به ما ازادی می دهد لذا اگر ما بر رنج اصرار ورزیم این نیرو نیز زندگی در رنج به ما می دهد و اگر بر شادی تاکید ورزیم، بدن و زندگی ما را به نوعی سازماندهی می کند که با خواسته مان منطبق باشد. این اولین چیز مشترک در آنهاست.

دومین چیز مشترک، این است که آنها می دانند که عدم سازماندهی خودشان، در افکار و واکنش ها، موجب ایجاد این بیماری شده است. ما در دو حالت ذهنی زندگی می کنیم: در بقا یا در خلق کردن. وقتی در حالت خشم، تهاجم، تنفر، قضاوت و ترس، نگرانی و هراس، درد و رنج یا افسردگی هستیم، مواد شیمیایی ناشی از استرس یا بقا حالت ذهنی را فعال می کند. مقدار زیاد این مواد شیمیایی بر ژن ها اثر دارد که موجب بیماری می شوند. هر بار که فکر میکنیم، نوعی ماده شیمیایی تولید می کنیم. اگر یک فکر عالی داشته باشیم یا یک فکر نامحدود، مواد شیمیایی ایجاد میکنیم که موجب احساس عالی یا نامحدود می شود. اگر افکار منفی یا غیرارزشمند داشته باشیم مواد شیمیایی تولید می کنیم که موجب می شود حس منفی و بی ارزشی کنیم. لذا این چیز غیرمادی که فکر نامیده می شود، موجب ایجاد شرایطی در مغز می شود که ماده ای شیمیایی تولید می کند و این ماده به بدن می گوید که درست مطابق افکار ما، احساسات داشته باشد. لحظه ای که به شیوه ای که فکر میکنیم حس میکنیم، فکر کردن شیوه ای که حس می کنیم را آغاز می کنیم که موجب تولید مواد شیمیایی بیشتری برای فکر کردن بیشتر به شیوه ای که حس کرده ایم می شود و این یک چرخه ایجاد می کند. این حلقه فکر و احساس چیزی ایجاد می کند که من آن را حالت بودن می نامم. این حالت چرخه ای از تفکر و احساس، و احساس و تفکر است که بارها رخ می دهد و موجب می شود که بدن این حالت احساسی را بهتر از هوشیاری ذهنی به خاطر بسپارد.

سومین چیزی که بین آنها مشترک بود این بود که آنها می گفتند که باید خودشان را دوباره بسازند. باید فرد دیگری شوند. دیگر نمی توانستند همان فرد قبلی باشند. آنها فقط با متفاوت فکر کردن شروع به تغییر مغزشان کردند. ما می توانیم آن را انجام دهیم. علم نوروساینس می گوید ما می توانیم مغزمان را هر گاه که چیزهای جدید را می آموزیم تغییر دهیم. اما مهمتر آنکه ما می توانیم از نظر روانی شروع به تمرین کنیم. از نظر روانی آن کسی را می خواهیم باشیم تمرین می کنیم و با انجام این کار، مغز را مجبور می کنیم تا تابعیت ها، الگوها و ترکیب های جدید را بپذیرد. هر گاه باعث شویم تا مغز به طور متفاوت کار کند، ذهن جدیدی را ساخته ایم.

آخرین چیزی که آنها در آن مشترک بودند و من آن را خیلی منحصر به فرد یافتم این بود که آنها لحظات طولانی زمان و مکان را از دست می دادند، می نشستند و این آرمان جدید را خلق می کردند. وقتی جشمانشان را باز می کردند انتظار داشتند که یک ساعت بعد باشد! به عبارت دیگر، در تمرین ذهنی شان اینقدر درگیر می شدند که زمان و مکان ناپدید می شد. آنها از حالت بقا به حالت آفرینش حرکت می کردند. در حالت آفرینش یا خلق ما فارغ از خود می شویم، خودمان را فراموش می کنیم. در تصویرسازی کاربردی، اگر به راهبه ها نگاه کنید و دعا و مراقبه را در نظر آورید، بخشی از وجودمان که فعال می شود قطعه پیشانی نامیده می شود که مانند کنترل شدت صدا یا ولوم مغز است. وقتی قطعه پیشانی شروع به کار می کند تمام مدارهای دیگر و مغز را آرام می کند و هیچ چیز دیگری در حال فعالیت نیست بلکه فقط یک فکر مصمم است. به طور ناگهانی آنها شروع به تجربه حالت نوع دوستانه دلسوزی، شادی و الهام و خوش نیتی می کنند. چیزی که آنها نمی دانستند این بود که لحظه ای که در حال انجام آن بودند، در حال شرطی سازی مجدد بدن به ذهن جدید بودند. آنها شروع به تغییر ژن و فعال کردن حاالت ژنی جدید در نتیجه آن کردند و شفا در نتیجه آن حاصل می شود.

در آزمایش هایی که روی راهبان بودایی انجام شد آنها یک الگوی موج مغزی به نام امواج گاما تولید کردند. وقتی امواج گاما وجود دارند که  کاملا متصل و در حالت روانی یا flow باشید. وقتی مغز در هماهنگی یا synchrony باشد، زمانی که مدارها در مغز در حال تولید فرکانس یکسانی هستند می توانیم بگوییم که مغز از دید کل نگر اکنون در حال کار کردن است. بخش های مغز در حال گفتگوی درونی هستند و مغز در اتحاد روانی است. در نتیجه موج گاما زمانی وجود دارد که آن سیگنال های همسان باعث شوند تا مدارها شروع به تشکیل و حفظ مدار ها و ارتباطات جدیدی کنند. هنگامی که راهبان از مراقبه بیرون آمدند و چند ساعت بعد بررسی شدند دیدند که هنوز همان الگوی گاما را دارند. نه تنها در حالت خوشی بودند بلکه در یک حالت بنیادی از وحدت و یگانگی بودند که در آن نظم درونشان از محیط بیرونشان بسیار عظیم تر بود. این تعریف من از سلطه یا mastery است. هنگامی که ما وضعیت عصب شناسی، احساسی و شیمیایی درونی را به خوبی حفظ کنیم هیچ چیزی در دنیای بیرونی ما نمی تواند ما را از آن دور کند. وقتی الگوهای یکپارچه درونی را تولید می کنیم سیستم ایمنی بسیار قوی می شود. این راهبان بیمار نمی شدند چون سیستم ایمنی شان بسیار یکپارچه و منظم بود به طوری که بیماری نمی توانست در بدنشان باشد. سیگنالی که از سیستم عصبی مرکزی پایین می آید نظم شگفت انگیزی خلق میکند که به بدن اجازه می دهد که به روش های شگفت انگیزی وارد عمل شود. و ذهن نمیتواند مغز را تغییر دهد زیرا ذهن محصول مغز است. ذهن همان مغز در حال عمل است. از این رو آنچه مغز و ذهن را تغییر می دهد هشیاری نام دارد. جنبه غیرمادی ماست که از مغز و بدن برای تولید سطوح مختلف ذهن استفاده می کند و این تنها زمانی است که واقعا هوشیار و خودآگاه باشیم . تنها زمانی که متوجه آن می شویم می توانیم تغییرات قابل توجهی را در زندگی مان به وجود آوریم. اگر من می خواهم بنشینم و وقتی برای تقلید از خالق زمان بگذارم، اگر می خواهم مانند خدا باشم، اگر می خواهم با میدان کوانتوم که به تمام چیزها زندگی می بخشد برابری کنم، اگر می خواهم الوهیت را ابراز کنم و یک آفریننده باشم، باید بدانم که افکارم به حساب می آیند. حال دیگر ما به عنوان قربانی محیط پیرامون زندگی نمی کنیم. اجازه نمی دهیم هر آنچه در آن بیرون است تغییر شیمیایی داخلی را ایجاد کند و ما با آن رویداد همراه شویم یا بر اساس احساسمان واکنش نشان دهیم. در عوض ما کاری درونی انجام می دهیم که تاثیری خارجی را ایجاد می کند و به کاری که اینجا و آنجا انجام دادیم، توجه می کنیم. این محیط نیست که فکرمان را کنترل می کند، فکر ماست که محیط را کنترل می کند”

منبع: سایت روانشناسی یاس



:: موضوعات مرتبط : معرفی انواع شاخه های روانشناسی
تاریخ انتشار : سه شنبه, ۶ شهریور ۱۳۹۷ | بدون دیدگاه
نوشته شده توسط : mohammad123

وزیر بهداشت با نگرانی از جدی بودن بیماری‌های اعصاب و روان در کشور و پرهیز مردم و مسئولان از انکار این بیماری گفت: اختلالات روان به معنای اضطراب، بدخوابی و افسردگی است که جامعه را در بر گرفته است.

به گزارش خبرنگار سلامت خبرگزاری تسنیم، سیدحسن هاشمی در هم‌اندیشی با محوریت بررسی خودکشی‌های اخیر و افزایش بیماری‌های اعصاب و روان در کشور اظهار داشت: پس از گزارش خودکشی‌های اخیر جلسات متعددی برگزار کردیم و از این اتفاقات نیز بسیار متأسفیم، انگیزه بنده برای برگزاری این جلسات توجه بیشتر رسانه‌ها به بحث سلامت روان است.

وی ادامه داد: البته و متأسفانه بیماری‌های اعصاب و روان که افزایش آن نیز جدی است توسط مردم و مسئولان انکار می‌شود. در حالیکه این بیماری در برخی استان‌ها جدی‌تر است زیرا از نظر فرهنگی مردم اختلالات روان را مثابه یا مشابه افراد غیرقابل کنترل و زنجیری تصور می‌کنند در حالیکه اضطراب، بدخوابی و افسردگی تماما اختلالات روان هستند و باید هر چه بیشتر درباره این مسائل با مردم بدون پرده‌پوشی صحبت شود تا آنها زندگی بهتری داشته باشند.

هاشمی با پرداختن به مبحث ارتقای نشاط اجتماعی در کشور عنوان کرد: اینکه به فردی پیشنهاد کردیم برای نشاط اجتماعی به یک کنسرت برویم و از آن طرف با اظهارنظرهای سیاسی درباره اصل برگزاری کنسرت این موارد را به هم ارتباط دهیم صحیح نیست به هر حال باید بپذیریم که ۱۲ درصد جامعه ما دچار افسردگی هستند آنها به درمان نیاز دارند. بنابراین باید با ارتقاء نشاط اجتماعی به کشور امید تزریق کرد.

وی با اشاره به اینکه جلسه کنونی مقدمه‌ای برای پرداختن بیشتر به مباحث سلامت روان خواهد بود افزود: متاسفانه آنقدر کشور ما دچار سیاست‌زدگی شده است که بیشتر گرفتار حاشیه‌ها هستیم و امیدوارم در انتشار اخبار رسانه‌ها دچار اپیدمی اخبار خودکش نشوند، کما اینکه کار رسانه بسیار سخت است و معتقدم نمی‌توان توصیه‌های روانپزشکان را در خبر رعایت کرد ولی به صورتی اخبار منتشر شود تا این شمشیر دولبه هم به مردم امید دهد هم واقعیت‌ها کتمان نشود و این مسئله به هنرمندی، تجربه، علم و خویشتنداری نیاز دارد که خوشبختانه رسانه‌های مکتوب و غیرمکتوب ما این مسائل را رعایت می‌کنند.

وزیر بهداشت همچنین با پرداختن به مباحث افسردگی و خشونت اظهار داشت: به زعم خودم بعید می‌دانم مشکلات و گرفتاری‌ها در کشور باعث افزایش آمار خودکشی شده باشد زیرا کشورهای اسکاندیناوی و ژاپن که از نظر فساد بسیار پاک‌تر هستند آمار خودکشی بسیار بالایی دارند بنابراین باید مشکلات اعصاب و روان در کشور کالبدشکافی شود و بنده این درخواست را از اساتید این رشته و انجمن پیشگیری از خودکشی دارم.

هاشمی همچنین به سازمان بهزیستی اشاره کرد و گفت: سازمان بهزیستی اگر کمک بیشتری از وزارت بهداشت می‌خواهد ما با افتخار در خدمتشان هستیم و بسیار از آمار آنها برای جلوگیری از مرگ بیش از ۴ هزار نفر بر اثر خودکشی در سال ۹۴ خوشحالیم. البته باید برای عدم پاسخنگویی به ۵۰ درصد از تماس‌های این سازمان فکری کرد و اگر دولت می‌تواند کاری انجام دهد دریغ نخواهد کرد.

وی همچنین به انجمن پیشگیری از خودکشی اشاره کرد و گفت: باید مردم را در مقابل آسیب‌های اجتماعی توانمند کرد و این آسیب‌های اجتماعی شامل فقر، اعتیاد و خودکشی و ایدز است که باعث رنج جامعه می‌شود کما اینکه خود ما نیز می‌توانیم به این آسیب‌های اجتماعی دامن بزنیم و آن زمان است که مردم را در تأمین هزینه‌ها و عدالت و دسترسی به سلامت حمایت مالی نکنیم آن زمان مردم فقیر می‌شوند و باعث آسیب اجتماعی می‌شود.

وزیر بهداشت در ادامه به فعالیت‌های ستاد مبارزه با مواد مخدر که دو دهه از عمر آن می‌گذرد اشاره کرد و بیان داشت: ما هم این ستاد را داریم و هم قانون کارآمد؛ ولی همیشه می‌آییم و آمار شهدا و مجروحان در مبارزه با مواد مخدر را اعلام می‌کنیم و در نهایت عنوان می‌شود که فقط ۱۵ درصد از مواد مخدر کشف می‌شود و در نهایت نیز ۵ تا ۱۰ درصد معتادان تحت درمان پاک باقی می‌مانند در حالیکه راه‌حل در پیشگیری است.

هاشمی با بیان اینکه راه‌حل پیشگیری نیز کار دولت‌ها نیست و باید انجمن‌ها و «NGO»های غیردولتی مورد حمایت گیرند، افزود: رسانه‌ها نیز باید کمک کنند و نباید در تولید اخبارشان مردم را بترسانند بلکه در امیدبخشی و توانمندسازی آنان برای رهایی از گرفتاری‌های بیماری‌های اعصاب و روان تمرکز کنند.

وی همچنین با حمایت مجدد از سازمان بهزیستی و انجمن‌ها و «NGO»های فعال گفت: کار اصلی وزارت بهداشت نیز گسترش شبکه بهداشتی است و آمده‌ایم به ازای هر ۳ هزار نفر یک مراقب سلامت تعیین کردیم که در جریان همه امورات سلامت یک خانواده قرار گیرد.

وزیر بهداشت ادامه داد: تاکنون ۲۴ میلیون نفر از این شبکه بهداشت بهره‌مند شدند و اگر حمایت نسبی از طرح تحول سلامت شود که البته ناامید نیز نیستیم خواهیم توانست تا پایان این دولت شبکه بهداشت را به طور کامل مستقر کنیم.

وی با گلایه از برخی تقاضاها در سفرهای استانی عنوان کرد: هر کجا برای افتتاح طرحی در حوزه سلامت نیاز است ۱۰ درخواست دیگر نیز از ما می‌شود و این اصلا لذت‌بخش نیست و به مانند زحمات یک پدر می‌ماند که یک سال برای فرزندش در یک امری تلاش می‌کند و هنوز به ثمر نرسیده است آن فرزند ده‌ها تقاضای دیگر می‌کند.

هاشمی با انتقاد دیگری گفت: چرا مردم را بعد از نماز جمعه‌ها راه می‌اندازند برای وام ازدواج! چرا پرستار یا معلم و یا کارگر را تحریک می‌کنند این موارد اصلا در قواعد کشورمان نیست زیرا ناامیدی سنگ بنای بسیاری از خشونت‌ها و مشکلات جامعه ماست و واقعا مردم گناه دارند. البته نباید امید تازه نیز به آنها تزریق کرد.

وزیر بهداشت در خاتمه با اشاره به اینکه بعد از این جلسه به جلسه هیئت دولت می‌رود و گزارش این هم اندیشی را نیز به آنان ارائه خواهد کرد خاطر نشان کرد: سازمان بهزیستی یکی از جاهایی است که مردم بسیار علاقه مند هستند که به این نهاد دولتی کمک کنند و می‌طلبد این سازمان بسترهای بیشتری برای این امر ایجاد کند.

منبع: سایت روانشناسی یاس



:: موضوعات مرتبط : دسته‌بندی نشده, معرفی انواع شاخه های روانشناسی
تاریخ انتشار : سه شنبه, ۶ شهریور ۱۳۹۷ | بدون دیدگاه
نوشته شده توسط : mohammad123

فکر می کنید بیماران مبتلا به آلزایمر به حادثه ­ای که باعث هیجان در آنها شده است چه احساسی دارند؟ مثلا اگر یک مراقب آنها را عصبانی کرده باشد آیا آنها این موضوع را به خاطر می­ آورند و این عصبانیت تا چه مدت با آنهاست؟ اصلا وقتی این بیماران چیزی به خاطر نمی آورند، چه اهمیتی دارد که چطور با آنها برخورد شود؟ برای پاسخ به این سوالات مروری بر مطالعات در این زمینه داشته ام که به دو مفهوم در ادبیات مربوط برخورد کردم: تقویت حافظه هیجانی و احساس بدون حافظه. در ادامه به بررسی این دو مفهوم در بیماران مبتلا به آلزایمر می­پردازم که کمک می­ کند به سوالات فوق پاسخ دهیم و سپس به کاربردهای این یافته ها اشاره می کنم.

تقویت حافظه هیجانی 

امروزه می­دانیم که هیجان می تواند باعث تقویت حافظه شود. مطالعات نشان داده اند که در افراد عادی و بیماران دچار فراموشی برانگیختگی هیجانی میتواند حافظه اخباری را تقویت کنداین تاثیر را تقویت حافظه هیجانی می­نامیم. از آنجا که نقص حافظه ویژگی اصلی بیماری آلزایمر است، این سوال پیش می آید که آیا تقویت حافظه هیجانی در این بیماران نیز وجود دارد؟

در یک مطالعه طبیعی نشان داده شد که بیماران مبتلا به آلزایمر که در یک زلزله حضور داشته اند، حوادث مربوط به زلزله را بهتر از یک حادثه خنثی در همان زمان (یک آزمایش MRI) به یاد می آوردند و در واقع هیجان ترس باعث افزایش توانایی حافظه آنها شده بود (ایکدا و همکاران، ۱۹۹۸). در یک مطالعه طبیعی دیگر نشان داده شد که بیماران مبتلا به آلزایمر حوادث مربوط به ۱۱ سپتامبر را بهتر از حوادث خنثی در آن زمان به خاطر می آوردند (بودسون و همکاران، ۲۰۰۴). یک مطالعه کنترل شده نشان داد که بیماران مبتلا به آلزایمر در یادآوری یک داستان هیجان­ انگیز بهتر از یک داستان خنثی عمل می­کنند و محققان نتیجه گرفتند که برانگیختگی هیجانی باعث افزایش حافظه اخباری در این بیماران می شود (کازویی و همکاران، ۲۰۰۰).

احساس بدون حافظه

فینستینو همکاران (۲۰۱۰) نشان داده ­اند که احساس حاصل از یک هیجان خاص می تواند مستقل از حافظه اخباری در مورد حادثه مرتبط با آن ادامه یابد. مطالعه مذکور روی گروهی از بیماران با آسیب هیپوکامپ دوطرفه انجام شده است. این بیماران بعد از دیدن فیلم هایی که باعث غم یا شادی می­شدند، با اینکه چیزی از فیلم به خاطر نمی­ آوردند، سطح بالایی از هیجان را تجربه می­ کردند اما نمی­توانستند علت آن را به یاد بیاورند. انگار فرد در یک خلق گیر می کند بدون آنکه علتش را بداند. این پدیده احساس بدون حافظه نامیده می­شود.

بلسینگو همکاران (۲۰۱۲) اظهار می­ کنند که بیماران مبتلا به آلزایمر با وجود اینکه دچار نقص حافظه اخباری هستند، می توانند اطلاعات هیجانی را به شکل ناآشکار به یاد بیاورند. یافته ­های بالینی نیز این اظهار نظر را حمایت می­کند. در مطالعه موردی ایوان-رابرتز و ترلبول (۲۰۱۱) آقای “ای” که دچار آلزایمر بود، بعد از اتفاقی که در قرار ملاقاتش با دکترش افتاد، احساس دایمی بدی نسبت به او داشت گرچه نمی­توانست علت آن را به یاد بیاورد. گیوزمن-ولز و همکاران (۲۰۱۴) در مطالعه خود بررسی کرده اند که آیا یک هیجان در بیماران مبتلا به آلزایمر بعد از اینکه حادثه مربوطه را فراموش کردند باقی می ماند یا خیر. شرکت­ کنندگان یک سری فیلم دیدند که غم را القا می­کرد. ارزیابی هیجان در سه مرحله (بعد از فیلم، بعد از یک تست حافظه و پس از ۳۰ دقیقه) انجام شد. بعدا یک استراحت داده شد و القای شادی صورت گرفت و از همان روش قبل استفاده شد. در مورد تست حافظه تفاوت معناداری بین گروه بیمار و سالم وجود داشت، اما در مورد هیجان تفاوتی وجود نداشت یعنی هر دو گروه سطح بالایی از هر دو هیجان را پس از فیلم نشان دادند و در سطح هیجان در هر بار اندازه گیری هم تفاوت معناداری وجود نداشت.

یک نتیجه جالب در مطالعه فوق این بود که بین عملکرد حافظه و هیجان غم در ارزیابی نهایی رابطه معکوس وجود داشت. این اثر متناقض نشان می­دهد که هر چه بیماران کمتر فیلم را به یاد می آورند، هیجان غم بیشتر حفظ می شود. این که با حافظه بدتر، هیجان منفی بیشتر حفظ می­شود حالت جریان آزادهیجان منفی را نشان می­دهد که مدیریت آن هم مشکل است. دانستن علت اصلی هیجان منفی اثر سازگارانه­ ای دارد که می­تواند به بهبود آن حالت هیجان منفی کمک کند. چنین حالتی، مخصوصا اگر هیجان منفی باشد، فرایندی را در جهت یافتن علت این آشفتگی هیجانی فعال می­کند (فینستین، ۲۰۱۳).  فراموشی بیماران مبتلا به آلزایمر اجازه نمی­دهد آنها در  فرایند جستجوی علت هیجانشان به نتیجه ای برسند و یک دور منفی ایجاد می شود که باعث حفظ حالت منفی و آشفتگی هیجانی می­شود. مثلا یکی از بیماران در مطالعه مذکور گفته است: “احساس می کنم هیجانات به من هجوم آورده­اند، شدیدا گیج هستم و این احساس را دوست ندارم”.

کاربردها:

احتمالا این بیماران حوادث با بار هیجانی را بهتر به خاطر می­ آورند و احساس حاصل از این حوادث حتی در صورتی که حادثه را به خاطر نیاورند با آنها باقی می­ماند. بر همین اساس، با این بیماران باید با ملایمت برخورد کرد و از ایجاد احساسات منفی در آنها جلوگیری کرد. عدم توجه به این امر ممکن است به رابطه مراقب-بیمار آسیب بزند. اعمالی که روی این بیماران انجام می­شود نتایجی دارد، حتی اگر این بیماران آن عمل را به یاد نیاورند. این امر از آن جهت اهمیت دارد که بسیاری از این بیماران قربانی بدرفتاری فیزیکی و کلامی هستند (واند ویرد و همکاران، ۲۰۱۳) چرا که مراقبان موسسه ها فکر می کنند که این اعمال بر آنها تاثیری ندارد. این در حالی است که بدرفتاری می تواند باعث افزایش نشانه های روانپزشکی و حس تنهایی شود که در این بیماران به وفور دیده می شود.

این نتایج همچنین اهمیت القای هیجانات مثبت در این بیماران را نشان می دهد که می تواند با ملاقات های خانوادگی، تعاملات اجتماعی، ورزش، موسیقی، رقص، جوک و خوردن غذاهای مورد علاقه ایجاد شود. اینها همه بر بهزیستی بیمار و کیفیت زندگی او تاثیر می­گذارد که به نوبه خود بار بیماری را بر مراقبان نیز کاهش می­دهد. در نهایت، این یافته­ ها یک روش مفید برای بازتوانی حافظه ارایه می­کند. پیشنهاد می­شود اگر آنچه می­خواهیم بیمار به یاد بیاورد را توسط اعمال، وسایل و غیره از نظر هیجانی برانگیزاننده کنیم، یادآوری بهتر خواهد بود.

منبع: سایت روانشناسی یاس



:: موضوعات مرتبط : معرفی انواع شاخه های روانشناسی
تاریخ انتشار : سه شنبه, ۶ شهریور ۱۳۹۷ | بدون دیدگاه
 
 
 
 
   
برای ویرایش این متن فایل about.php ویرایش کنید.