۲۹ خرداد ۱۳۹۸
 
نوشته شده توسط : mohammad123

زیبایی‌شناسی

ذات باوری

ذات‌باوری در هنر، به معنایِ آن است هنرمند، برایِ یک شیء به دنبالِ حقیقتِ آن باشد. ذات‌باوری یکی از مفهوم‌هایِ مهمِ نهفته در هنرِ انتزاعی است. به عنوانِ مثال برخی از تاریخ‌نگاران، معتقدند که پیت موندریان، جهانِ اطراف‌اش را از دیدگاهِ ذات‌باورانه می‌دیده است. نقاشی‌هایِ او با نامِ درختان (۱۹۱۲) تنه از خط‌ها و نیم‌دایره‌ها ساخته شده است که در ظاهر هیچ شباهتی به درخت ندارد، اما موندریان، ذاتِ درخت را که خط‌هاییِ افقی و عمودی می‌دیده است، به تصویر کشیده.

معرفت‌ شناسی

مسئله ی گتیه

افلاطون، در تهتوس، منون و دیگر مکالمه های خود، عنوان کرد که معرفت را می‌توان به شکلِ “باورِ صادقِ موجه” صورت‌بندی کرد. بیش از دو هزار سال، فیلسوفانِ پس از افلاطون، پذیرفته بودند که شرطِ لازم برایِ آن‌که به شناختِ چیزی دست یافته باشیم، آن است که شناختِ ما بر مبنایِ “موجه بودن”، “صادق بودن” و “باور داشتن” بنا شده باشد.
اگر چه در سالِ ۱۹۶۳، ادموند گتیه ، در مقاله‌ای معروف، حالت‌هایی را به تصویر کشید که در آن‌ها، باورِ صادقِ موجه، به شناختِ یک چیز ختم نشده است و این پرسش را پیش نهاد که شرط‌هایِ لازم و کافی برایِ معرفت کدام‌اند؟ در پاسخ به مسئله‌ی گتیه، مقاله‌هایِ بسیار زیادی از آن زمان تا به امروز نوشته شده و سعی در تصحیحِ شرطِ‌هایِ لازم و کافیِ معرفت داشته‌اند، هر چند که هر کدام از این تصحیح‌ها، خود با مثال‌هایی نقض همراه بوده‌اند.

سه‌گانه مونشهاوزن

سه‌گانه‌ی مونشهاوزن، استدلالی است که تلاش می‌کند نشان دهد حتی در زمینه‌هایی همچون منطق یا ریاضی هم ما راهی برایِ اثباتِ یک گزاره نداریم. بنابر این استدلال، برایِ اثباتِ هر گزاره‌ای سه راه بیشتر نداریم: یا باید گرفتارِ دور شویم، یا گرفتارِ تسلسل و یا اینکه مجبوریم به اصل‌هایِ اثبات‌نشده به عنوانِ پایه‌یِ اثبات، رو بیاوریم. به این ترتیب، هیچ اثباتِ حقیقی‌ای برایِ یک گزاره وجود ندارد.

اخلاق

شانس اخلاقی

به نظر می‌رسد که برخی از مردم، در شرایطی به دنیا می‌آیند، زندگی می‌کنند و وضعیت‌هایی را تجربه می‌کنند که می‌تواند سبب شود رفتارِ آن‌ها در یک وضعیتِ اخلاقیِ خاص، ناپسند تلقی شود، در حالی‌که آن رفتار کاملاً خارج از کنترلِ آن‌ها بوده است.
نمونه‌ای از شانسِ اخلاقیِ مربوط به شرایط چنین خواهد بود: فردی فقیر، در خانواده‌ای فقیر به دنیا می‌آید و برایِ ادامه‌ی حیات، چاره‌ای جز دزدیدنِ غذا ندارد. فردی دیگر، در خانواده‌ای بسیار ثروت‌مند به دنیا می‌آید و بدونِ آن‌که تلاشی بکند یا نیاز به دزدی باشد، غذایِ فراوانی دارد. آیا فردِ فقیر، به لحاظِ اخلاقی، گناه‌کارتر از فردِ ثروت‌مند است؟ به هر حال، این تقصیر او نبوده است که در خانواده‌ای فقیر متولد شده، مسئله، تنها مسئله‌ی “شانس” بوده است.
نمونه‌ای دیگر به بحثِ شانسِ اخلاقیِ مربوط به نتیجه بر می‌گردد: دو نفر، هر دو به گونه‌ای رفتار می‌کنند که به لحاظِ اخلاقی، سزاوارِ نکوهش هستند، مثلاً هر دو بی‌دقت، رانندگی می‌کنند. اما در نهایت، هر کدام نتیجه‌ی متفاوتی می‌گیرد و میزانِ متفاوتی از خسارت را به بار می‌آورد. یکی از مسیر منحرف شده و یک عابرِ پیاده را زیر می‌گیرد، در حالی‌که دیگری، چنین اتفاقی برای‌اش نمی‌افتد. این‌که یکی از رانندگان کسی را به قتل رسانده و دیگری نه، جزوِ رفتارهایِ ارادیِ رانندگان نبوده است، اما بیشترِ ناظران، راننده‌ای را که یک نفر را به قتل رسانده، بیشتر موردِ سرزنش قرار می‌دهند. (بنگرید به فایده گرایی)
مسئله‌ی اصلی شانسِ اخلاقی، این است که مسئولیتِ اخلاقیِ ما، چگونه می‌تواند تحتِ تاثیرِ فاکتورهایی قرار گیرد که در کنترل و اختیارِ ما نیستند.

فلسفه زبان

بی‌اعتقادی مور

این پارادوکس نخستین بار توسط جورج ادوار مور بیان شد و هر چند در ابتدا، چندان موردِ توجه قرار نگرفت، اما زمانی که مور،آن را باشگاهِ علومِ اخلاقیِ کمبریج، به ویتگنشتاین ارائه کرد، ویتگنشتاین را بسیار تحتِ تاثیر قرار داد. این پارادوکس دراین‌باره است که جمله‌ی “آلبانی مرکزِ نیویورک است، اما من به آن باور ندارم.” جمله‌ای نیست که لزوماً نادرست باشد، با این وجود به نظر می‌رسد که جمله‌ای پذیرفتنی نیست. گوینده نمی‌تواند به طورِ هم‌زمان، هم ادعا کند که آلبانی مرکز نیویورک است و هم آن را قبول نکند.

فلسفه ریاضی

شی‌هایِ ریاضی

عددها، مجموعه ها، گروه ها، نقطه ها و دیگر شیءهایِ ریاضی چه هستند؟ آیا آن‌ها شیءهایِ واقعی هستند یا تنها روابطی هستند که در تمام ِ ساختارها وجود دارند؟ اگرچه چندین دیدگاهِ مختلف دراین‌باره وجود دارد، اما این دیدگاه‌ها را تقریباً، می‌توان در دو مکتبِ فکریِ زیر خلاصه کرد:
افلاطون گرایی، که می‌گوید شیءهایِ ریاضی، واقعی هستند و صورت گرایی که معتقد است شیءهایِ ریاضی، صرفاً سیستم های صوری هستند. برایِ درکِ بهترِ مسئله، می‌توانیم فرضیه ی پیوستار را بررسی کنیم. گودل و کوهن نشان دادند که این فرضیه را با کمکِ اصولِ موضوعه‌ی  نظریه ی مجموعه های فرانکل نه می‌توان اثبات کرد و نه می‌توان رد کرد. در این صورت یک صورت‌گرا، خواهد گفت که این فرضیه نه درست است و نه غلط است. در طرفِ مقابل، افلاطون‌گرا، ادعا خواهد کرد که این مسئله در نهایت یک جوابِ مشخص دارد (یا مجموعه‌ای که تعدادِ اعضایِ آن بینِ اعدادِ طبیعی و اعدادِ حقیقی باشد، وجود دارد و یا این مجموعه وجود ندارد.) چه ما بتوانیم جواب را اثبات کنیم و چه نتوانیم. فرگه، کواین، گودل و پاتنم از جمله‌ی افلاطون‌گرایان و دیوید هیلبرت شخصیتِ محوری مکتبِ صورت‌گرایی است.

متافیزیک

پارادوکس سوریتس

پارادوکس سوریتس، یا پارادوکسِ کپه‌ی کاه، مسئله‌ای است درباره‌ی اینکه ما چه‌طور یک “چیز” را تعریف می‌کنیم؟ آیا یک کپه‌ی کاه، یک کپه‌ی کاه باقی می‌ماند، اگر ما یک عدد از کاه‌هایِ آن را برداریم؟ اگر پاسخ مثبت است، آن‌گاه، آیا اگر یک کاهِ دیگر را هم برداریم، باز هم یک کپه‌ی کاه داریم؟ اگر ما همین طور به کارِ خود ادامه دهیم، در نهایت به مرحله‌ای می‌رسیم که دیگر با یک توده‌ی کاه مواجه نیستیم، اما مسئله این است: دقیقاً در کدام نقطه، دیگر با یک کپه‌ی کاه مواجه نیستیم؟ اگر چه این مسئله، در ابتدا ممکن است سطحی به نظر برسد، اما با موضوعِ مهم و بنیادی‌ای در ارتباط است: اینکه ما چه‌طور می‌توانیم شیءها را تعریف کنیم.

فلسفه ذهن

مسئله ذهن-بدن

مسئله‌ی ذهن-بدن، مسئله‌ای است که در حوزه‌هایِ متافیزیک و فلسفه ی ذهن  مطرح می‌شود و طراحِ آن در شکلِ امروزین‌اش، معمولاً رنه دکارت پنداشته می‌شود. مسئله از آن‌جا شروع می‌شود که به نظر می‌آید، ویژگی‌هایِ ذهنی، ویژگی‌هایِ کاملاً متفاوتی نسبت به ویژگی‌هایِ فیزیکیِ جهان هستند. ذهنِ انسان، چیزی متفاوت و فراتر از دیگر چیزهایِ مادی به نظر می‌رسد. اما در عینِ حال، پیشرفت‌ها در زمینه‌یِ علومِ عصبی، نشان داده است که ارتباطِ تنگاتنگی بینِ بخش‌هایِ معینی از مغز، با بخش‌هایِ معینی از حالت‌هایِ ذهنیِ انسان وجود دارد. سوال این است که واقعاً چه‌طور این دو دسته‌یِ (حداقل در ظاهر) کاملاً متفاوت از چیزها، می‌توانند بر رویِ هم تاثیر بگذارند؟ تاثیری که هر کدام بر دیگری دارد تا چه حد است؟ آیا مغز کاملاً ذهن را کنترل می‌کند یا نه؟ آیا ذهن چیزی فراتر از مغز (مثلاً یک روح) است یا نه؟

شناخت و هوش‌مصنوعی

اگرچه این مسئله صورت‌بندیِ ساده‌ای دارد، اما خود باعث پدید آمدن یک شاخه‌ی جدید علمی شده است. نخست، آن‌که هوش چیست و شرط لازم برایِ هوشمند بودنِ یک موجود چیست؟ به علاوه چه رابطه‌ای بینِ هوش و آگاهی وجود دارد و آیا هوش‌مند بودن، شرطِ لازم برایِ آگاهی است یا نه؟ سوالِ دوم این است که چگونه ناظرِ خارجی می‌تواند این شرط‌ها را آزمایش کند؟ آزمون تورینگ معمولاً به عنوانِ آزمایشی برایِ سنجشِ آگاه بودن یا آگاه نبودنِ یک موجود، مطرح می‌شود، هرچند که برخی آن را آزمایشی کافی نمی‌دانند.

فلسفه علم

مسئله استقرا

مسئله‌یِ استقرا، مسئله‌ای فلسفی است درباره‌یِ اینکه آیا استدلال استقرایی به شناخت منجر می‌شود؟ به عبارتِ دیگر این مسئله درباره‌یِ این است که آیا ما موجه‌ایم که استدلال‌هایی از نوعِ زیر انجام دهیم:

  1. بر مبنایِ تعدادِ محدودی از مشاهده‌ها درباره‌یِ یک رویداد، حکمی کلی درباره‌یِ آن رویداد ارائه دهیم. (مثلاً: تمام قوهایی که دیده‌ایم سفید بوده‌اند. پس تمامِ قوها سفید هستند.)
  2. چون مجموعه‌ای از رویدادها، همیشه در گذشته روی داده‌اند، در آینده نیز روی می‌دهند. (بسیاری از قوانین فیزیک این چنین به دست می‌آیند. مثلاً: روشن کردنِ کامپیوتر، تا به حال هیچ وقت به انفجارِ خانه ختم نشده است، پس باز هم این اتفاق روی نمی‌دهد.)
  3. منبع: سایت روانشناسی یاس



:: موضوعات مرتبط : دسته‌بندی نشده
تاریخ انتشار : چهارشنبه, ۲۹ خرداد ۱۳۹۸ | بدون دیدگاه
نوشته شده توسط : mohammad123

۱- ﺗﻔﮑﺮ ﻫﻤﻪ ﯾﺎ ﻫﯿﭻ : ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﺳﻔﯿﺪ ﻭ ﺩﺭ ﻏﯿﺮ ﺍﯾﻦ ﺻﻮﺭﺕ ﺳﯿﺎﻩ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﺪ. ﻫﺮ ﭼﯿﺰ ﮐﻤﺘﺮ ﺍﺯ ﮐﺎﻣﻞ & ﺷﮑﺴﺖ ﺑﯽ ﭼﻮﻥ ﻭ ﭼﺮﺍﺳﺖ .ﺯﻧﯽ ﮐﻪ ﺭﮊﯾﻢ ﻻﻏﺮﯼ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ،ﭘﺲ ﺍﺯ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﯾﮏ ﻗﺎﺷﻖ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﮔﻔﺖ “: ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﻻﻏﺮﯼ ﻣﻦ ﺩﻭﺩ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻪ ﻫﻮﺍ ﺭﻓﺖ “. ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻃﺮﺯ ﺗﻠﻘﯽ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﯼ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻇﺮﻑ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺁﺧﺮ ﻧﻮﺵ ﺟﺎﻥ ﮐﺮﺩ .
۲-  ﺗﻌﻤﯿﻢ ﻣﺒﺎﻟﻐﻪ ﺁﻣﯿﺰ : ﻫﺮ ﺣﺎﺩﺛﻪ ﯼ ﻣﻨﻔﯽ ﻭ ﺍﺯ ﺟﻤﻠﻪ ﯾﮏ ﻧﺎﮐﺎﻣﯽ ﺷﻐﻠﯽ ﺭﺍ ﺷﮑﺴﺘﯽ ﺗﻤﺎﻡ ﻋﯿﺎﺭ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﻧﺸﺪﻧﯽ ﺗﻠﻘﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﺎ ﮐﻠﻤﺎﺗﯽ ﭼﻮﻥ “ﻫﺮﮔﺰ ” ﻭ “ﻫﻤﯿﺸﻪ ” ﺗﻮﺻﯿﻒ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ . ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ ﺍﻓﺴﺮﺩﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﯽ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﺍﯼ ﺑﻪ ﺷﯿﺸﻪ ﺍﺗﻮﻣﺒﯿﻠﺶ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮔﻔﺖ “: ﭼﻪ ﺑﺪﺷﺎﻧﺲ ﻫﺴﺘﻢ،ﭘﺮﻧﺪﻩ ﻫﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﺷﯿﺸﻪ ﺍﺗﻮﻣﺒﯿﻞ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﻧﺪ “.
۳-  ﻓﯿﻠﺘﺮ ﺫﻫﻨﯽ : ﺗﺤﺖ ﺗﺎﺛﯿﺮ ﯾﮏ ﺣﺎﺩﺛﻪ ﯼ ﻣﻨﻔﯽ ﻫﻤﻪ ﯼ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺗﺎﺭ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﺪ . ﺑﻪ ﺟﺰﺋﯽ ﺍﺯ ﺣﺎﺩﺛﻪ ﯼ ﻣﻨﻔﯽ ﺗﻮﺟﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ ﻭ ﺑﻘﯿﻪ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ. ﺷﺒﯿﻪ ﭼﮑﯿﺪﻥ ﯾﮏ ﻗﻄﺮﻩ ﺟﻮﻫﺮ ﮐﻪ ﺑﺸﮑﻪ ﯼ ﺁﺑﯽ ﺭﺍ ﮐﺪﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ . ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻃﺮﺯ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﺧﻮﺩ ﺑﺎ ﻫﻤﮑﺎﺭﺍﻥ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﺗﺸﻮﯾﻖ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﺪ، ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﯿﺎﻥ ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﺟﻤﻊ ﻫﻤﮑﺎﺭﺍﻥ ﮐﻠﻤﻪ ﺍﯼ ﻧﻪ ﭼﻨﺪﺍﻥ ﺟﺪﯼ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﻡ ﺍﻧﺘﻘﺎﺩ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ .ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﻣﺪﯾﺪ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﯼ ﮔﻔﺘﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﺜﺒﺖ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ،ﺗﺤﺖ ﺗﺎﺛﯿﺮ ﺍﯾﻦ ﺗﮏ ﺍﻧﺘﻘﺎﺩ ﺭﻧﺞ ﻣﯽ ﺑﺮﯾﺪ .
۴-  ﺑﯽ ﺗﻮﺟﻬﯽ ﺑﻪ ﺍﻣﺮ ﻣﺜﺒﺖ : ﺑﺎ ﺑﯽ ﺍﺭﺯﺵ ﺷﻤﺮﺩﻥ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﺜﺒﺖ ،ﺍﺻﺮﺍﺭ ﺑﺮ ﻣﻬﻢ ﻧﺒﻮﺩﻥ ﺁﻧﻬﺎ ﺩﺍﺭﯾﺪ. ﮐﺎﺭﻫﺎﯼ ﺧﻮﺏ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﯽ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﯿﺪ،ﻣﯽ ﮔﻮﯾﯿﺪ ﮐﻪ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﻫﺪ . ﺑﯽ ﺗﻮﺟﻬﯽ ﺑﻪ ﺍﻣﺮ ﻣﺜﺒﺖ ﺷﺎﺩﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ ﻭ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻧﺎﺷﺎﯾﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻥ ﺳﻮﻕ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ .
۵- ﻧﺘﯿﺠﻪ ﮔﯿﺮﯼ ﺷﺘﺎﺑﺰﺩﻩ : ﺑﯽ ﺁﻧﮑﻪ ﺯﻣﯿﻨﻪ ﯼ ﻣﺤﮑﻤﯽ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﮔﯿﺮﯼ ﺷﺘﺎﺑﺰﺩﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ .
ﺫﻫﻦ ﺧﻮﺍﻧﯽ : ﺑﺪﻭﻥ ﺑﺮﺭﺳﯽ ﮐﺎﻓﯽ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﯾﺪ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ ﺩﺭ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﺑﺎ ﺷﻤﺎ ﻭﺍﮐﻨﺶ ﻣﻨﻔﯽ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ.
ﭘﯿﺸﮕﻮﯾﯽ :ﭘﯿﺶ ﺑﯿﻨﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ ﮐﻪ ﺍﻭﺿﺎﻉ ﺑﺮ ﺧﻼﻑ ﻣﯿﻞ ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﺟﺮﯾﺎﻥ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ. ﺑﺪﻭﻥ ﻫﺮ ﮔﻮﻧﻪ ﺑﺮﺭﺳﯽ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﯿﺪ “: ﺁﺑﺮﻭﯾﻢ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺭﻓﺖ؛ﺍﺯ ﻋﻬﺪﻩ ﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺑﺮ ﻧﺨﻮﺍﻫﻢ ﺁﻣﺪ “. ﻭ ﺍﮔﺮ ﺍﻓﺴﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﯿﺪ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺑﮕﻮﯾﯿﺪ ” ﻫﺮﮔﺰ ﺑﻬﺒﻮﺩ ﻧﺨﻮﺍﻫﻢ ﯾﺎﻓﺖ “.
۶-  ﺩﺭﺷﺖ ﻧﻤﺎﯾﯽ : ﺍﺯ ﯾﮏ ﺳﻮ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﯼ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﻣﺴﺎﺋﻞ ﻭ ﺷﺪﺕ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﺎﺕ ﺧﻮﺩ ﻣﺒﺎﻟﻐﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺳﻮﯼ ﺩﯾﮕﺮ،ﺍﻫﻤﯿﺖ ﺟﻨﺒﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﺜﺒﺖ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﮐﻤﺘﺮ ﺍﺯ ﺁﻧﭽﻪ ﻫﺴﺖ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ .ﻣﻮﺭﺩﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺁﻥ،ﮔﺎﻩ ﺑﺎﺯﯼ ﺩﻭﺭﺑﯿﻦ ﭼﺸﻤﯽ ﻧﺎﻡ ﻧﻬﺎﺩﻩ ﺍﻧﺪ .
۷- ﺍﺳﺘﺪﻻﻝ ﺍﺣﺴﺎﺳﯽ :ﻓﺮﺽ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺍﯾﻦ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﯾﺪ ﮐﻪ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﻣﻨﻔﯽ ﺷﻤﺎ ﻟﺰﻭﻣﺎ ﻣﻨﻌﮑﺲ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﯼ ﻭﺍﻗﻌﯿﺎﺕ ﻫﺴﺘﻨﺪ “: ﺍﺯ ﺳﻮﺍﺭ ﺷﺪﻥ ﺩﺭ ﻫﻮﺍﭘﯿﻤﺎ ﻭﺣﺸﺖ ﺩﺍﺭﻡ؛ﺣﺘﻤﺎ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﺑﺎ ﻫﻮﺍﭘﯿﻤﺎ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺧﻄﺮﻧﺎﮎ ﺍﺳﺖ “. ﯾﺎ ” ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮔﻨﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ؛ﺑﺎﯾﺪ ﺁﺩﻡ ﺑﺪﯼ ﺑﺎﺷﻢ “. ﯾﺎ ” ﺧﺸﻤﮕﯿﻦ ﻫﺴﺘﻢ،ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺑﺎ ﻣﻦ ﻣﻨﺼﻔﺎﻧﻪ ﺑﺮﺧﻮﺩ ﻧﺸﺪﻩ ﺍﺳﺖ “. ﯾﺎ ” ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺣﻘﺎﺭﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ؛ﻣﻌﻨﺎﯾﺶ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻓﺮﺩﯼ ﺍﺯ ﺩﺭﺟﻪ ﯼ ﺩﻭﻡ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﻫﺴﺘﻢ “. ﯾﺎ” ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻧﻮﻣﯿﺪﯼ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ؛ﺣﺘﻤﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﻧﻮﻣﯿﺪ ﺑﺎﺷﻢ “.
۸-  ﺑﺎﯾﺪ ﻫﺎ : ﺍﻧﺘﻆﺍﺭ ﺩﺍﺭﯾﺪ ﮐﻪ ﺍﻭﺿﺎﻉ ﺁﻧﻄﻮﺭ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﻭ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺩﺍﺭﯾﺪ ﺑﺎﺷﺪ . ﻧﻮﺍﺯﻧﺪﻩ ﯼ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺧﻮﺑﯽ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻧﻮﺍﺧﺘﻦ ﯾﮏ ﻗﻄﻌﻪ ﯼ ﺩﺷﻮﺍﺭ ﭘﯿﺎﻧﻮ ، ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﮔﻔﺖ “: ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺍﯾﻨﻬﻤﻪ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ “. ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺗﺤﺖ ﺗﺎﺛﯿﺮ ﺍﯾﻦ ﻋﺒﺎﺭﺕ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺖ ﮐﻪ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﻣﺘﻮﺍﻟﯽ ﺣﺎﻝ ﻭ ﺭﻭﺯ ﺑﺪﯼ ﺩﺍﺷﺖ . ﺍﻧﻮﺍﻉ ﻭ ﺍﻗﺴﺎﻡ ﮐﻠﻤﺎﺗﯽ ﮐﻪ “ﺑﺎﯾﺪ ” ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﮑﻠﯽ ﺗﺪﺍﻋﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ، ﻫﻤﯿﻦ ﺭﻭﺣﯿﻪ ﺭﺍ ﺍﯾﺠﺎﺩ ﻣﯽ ﻧﻤﺎﯾﻨﺪ.
ﺁﻥ ﺩﺳﺘﻪ ﺍﺯ ﻋﺒﺎﺭﺗﻬﺎﯼ ” ﺑﺎﯾﺪ ” ﺩﺍﺭ ﮐﻪ ﺑﺮﺿﺪ ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﺑﺮﺩﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ ، ﺑﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺗﻘﺼﯿﺮ ﻭ ﻧﻮﻣﯿﺪﯼ ﻣﻨﺠﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﻧﺪ .ﺍﻣﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺑﺎﻭﺭﻫﺎ ، ﺍﮔﺮ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺳﺎﯾﺮﯾﻦ ﻭ ﯾﺎ ﺟﻬﺎﻥ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﮐﻠﯽ ﺷﻮﺩ ﻣﻨﺠﺮ ﺑﻪ ﺧﺸﻢ ﻭ ﺩﻟﺴﺮﺩﯼ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﺩ . ” ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺳﻤﺞ ﺑﺎﺷﺪ “. ﺧﯿﻠﯽ ﻫﺎ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺑﺎ ” ﺑﺎﯾﺪ ” ﻫﺎ ﻭ ” ﻧﺒﺎﯾﺪ ” ﻫﺎ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺍﻧﮕﯿﺰﻩ ﺑﺪﻫﻨﺪ “. ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺁﻥ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺭﻡ “. ﺍﻏﻠﺐ ﺑﯽ ﺗﺎﺛﯿﺮ ﺍﺳﺖ “. ﺑﺎﯾﺪ ” ﻫﺎ ﺗﻮﻟﯿﺪ ﺗﻤﺮﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺍﺷﺨﺎﺹ ﺗﺸﻮﯾﻖ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ ﮐﻪ ﺩﺭﺳﺖ ﺑﺮﻋﮑﺲ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﻫﻨﺪ .
۹- ﺑﺮﭼﺴﺐ ﺯﺩﻥ: ﺑﺮﭼﺴﺐ ﺯﺩﻥ، ﺷﮑﻞ ﺣﺎﺩ ﺗﻔﮑﺮ ﻫﯿﭻ ﯾﺎ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺍﺳﺖ . ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﮕﻮﯾﯿﺪ ” ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ ” ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺑﺮﭼﺴﺐ ﻣﻨﻔﯽ ﻣﯽ ﺯﻧﯿﺪ “:ﻣﻦ ﺑﺎﺯﻧﺪﻩ ﻫﺴﺘﻢ “. ﮔﺎﻩ ﻫﻢ ﺍﺷﺨﺎﺹ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺑﺮﭼﺴﺐ “ﺍﺣﻤﻖ ” ﯾﺎ “ﺷﮑﺴﺖ ﺧﻮﺭﺩﻩ ” ﻭ ﻏﯿﺮﻩ ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪ . ﺑﺮﭼﺴﺐ ﺯﺩﻥ ، ﻏﯿﺮﻣﻨﻄﻘﯽ ﺍﺳﺖ؛ ﺯﯾﺮﺍ ﺷﻤﺎ ﺑﺎ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﺩﺍﺭﯾﺪ . ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻭﺟﻮﺩ ﺧﺎﺭﺟﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﺍﻣﺎ “ﺑﺎﺯﻧﺪﻩ ” ﻭ “ﺍﺣﻤﻖ ” ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺷﮑﻞ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ .ﺍﯾﻦ ﺑﺮﭼﺴﺐ ﻫﺎ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻫﺎﯼ ﺑﯽ ﻓﺎﯾﺪﻩ ﺍﯼ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﻨﺠﺮ ﺑﻪ ﺧﺸﻢ ، ﺍﺿﻄﺮﺍﺏ ، ﺩﻟﺴﺮﺩﯼ ، ﻭ ﮐﺎﻫﺶ ﻋﺰﺕ ﻧﻔﺲ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ. ﮔﺎﻩ ﺑﺮﭼﺴﺐ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﺳﺖ. ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ ﺑﺎ ﻧﻈﺮ ﺷﻤﺎ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ، ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﯾﮏ ﻣﺘﮑﺒﺮ ﺑﻨﺎﻣﯿﺪ .ﺑﻌﺪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ ﻣﺸﮑﻞ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﯾﺎ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ، ﺑﺮ ﺳﺮ “ﺷﺨﺼﯿﺖ ” ﯾﺎ “ﺟﻮﻫﺮ ﻭ ﺫﺍﺕ ” ﺍﻭﺳﺖ. ﺩﺭ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮐﻠﯽ ﺑﺪ ﻗﻠﻤﺪﺍﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺷﺮﺍﯾﻂ ﻓﻀﺎﯼ ﻣﻨﺎﺳﺒﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺭﺗﺒﺎﻁ ﺳﺎﺯﻧﺪﻩ ﺍﯾﺠﺎﺩ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ .
۱۰-  ﺷﺨﺼﯽ ﺳﺎﺯﯼ ﻭ ﺳﺮﺯﻧﺶ :ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﯽ ﺟﻬﺖ ﻣﺴﺌﻮﻝ ﺣﺎﺩﺛﻪ ﺍﯼ ﻗﻠﻤﺪﺍﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﻭﺟﻪ ﺍﻣﮑﺎﻥ ﮐﻨﺘﺮﻝ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺍﯾﺪ. ﻭﻗﺘﯽ ﺯﻧﯽ ﺍﺯ ﺁﻣﻮﺯﮔﺎﺭ ﭘﺴﺮﺵ ﺷﻨﯿﺪ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺩﺭ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺧﻮﺏ ﺩﺭﺱ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪ ، ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﮔﻔﺖ “:ﺍﯾﻦ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺪﯼ ﻫﺴﺘﻢ “. ﻭ ﭼﻪ ﺑﻬﺘﺮ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﺎﺩﺭ ﻋﻠﻞ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺩﺭﺱ ﻧﺨﻮﺍﻧﺪﻥ ﻓﺮﺯﻧﺪﺵ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺟﺴﺖ ﺗﺎ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮐﻤﮏ ﮐﻨﺪ . ﺷﺨﺼﯽ ﺳﺎﺯﯼ ﻣﻨﺠﺮ ﺑﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮔﻨﺎﻩ،ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻭ ﻧﺎﺷﺎﯾﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻥ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ. ﺑﻌﻀﯽ ﻫﺎ ﻫﻢ ﻋﮑﺲ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺳﺎﯾﺮﯾﻦ ﻭﯾﺎ ﺷﺮﺍﯾﻂ ﺭﺍ ﻋﻠﺖ ﻣﺴﺎﺋﻞ ﺧﻮﺩ ﺗﻠﻘﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺗﻮﺟﻪ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ ﮐﻪ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﺧﻮﺩ ﺩﺭ ﺍﯾﺠﺎﺩ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭﯼ ﺳﻬﻤﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ “. ﻋﻠﺖ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺯﻧﺎﺷﻮﯾﯽ ﺑﺪ ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﻣﻨﻄﻘﯽ ﻧﯿﺴﺖ “. ﺳﺮﺯﻧﺶ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﯾﺠﺎﺩ ﺭﻧﺠﺶ ، ﺍﻏﻠﺐ ﻣﻮﺛﺮ ﻭﺍﻗﻊ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ .

منبع: سایت روانشناسی یاس



:: موضوعات مرتبط : دسته‌بندی نشده
تاریخ انتشار : یکشنبه, ۱۹ خرداد ۱۳۹۸ | بدون دیدگاه
 
 
 
 
   
برای ویرایش این متن فایل about.php ویرایش کنید.