۵ مهر ۱۳۹۸
 
نوشته شده توسط : mohammad123

هرم سلسله نیازهای مزلو، نظریه آبراهام مزلو نظریه‌پرداز کلاسیک مدیریت ، در مورد نیازهای اساسی انسان است. این نظریه در میان بینش‌های حاصل از جنبش روابط انسانی در مدیریت مقارن با دوران رکود اقتصادی بزرگ غرب از اهمیت ویژه برخوردار بوده و نظریه‌ای بنیادین محسوب می‌شود. این نظریه از نظریه‌های محتوایی در مورد انگیزش به شمار می‌آید. نظریه‌های محتوایی چیستی رفتارهای برانگیخته را شرح می‌دهند و به طور عمده با آنچه در درون فرد یا محیطش می‌گذرد و به رفتار فرد نیرو بخشیده سرو کار دارد؛ به عبارت دیگر این نظریه‌ها، به مدیر نسبت به نیازهای کارکنانش بینش می‌دهند و به او کمک می‌کنند تا بداند کارکنان به چه چیزهایی به عنوان پاداش کار یا ارضا کننده بها می‌دهند؛ در حالیکه نظریه‌های فراگردی چگونگی و چرایی برانگیختگی افراد را توصیف می‌کنند. به اعتقاد مزلو نیازهای آدمی از یک سلسله مراتب برخوردارند که رفتار افراد در لحظات خاص تحت تأثیر شدیدترین نیاز قرار می‌گیرد. هنگامی که ارضای نیازها آغاز می‌شود، تغییری که در انگیزش فرد رخ خواهد داد بدین گونه است که به جای نیازهای قبل، سطح دیگری از نیاز، اهمیت یافته و محرک رفتار خواهد شد. نیازها به همین ترتیب تا پایان سلسله مراتب نیازها اوج گرفته و پس از ارضاء، فروکش کرده و نوبت به دیگری می‌سپارند.

در این نظریه، نیازهای آدمی در پنج طبقه قرار داده شده‌اند که به ترتیب عبارتند از:

  1. نیازهای زیستی: نیازهای زیستی در اوج سلسله مراتب قرار دارند و تا زمانیکه قدری ارضا گردند، بیشترین تأثیر را بر رفتار فرد دارند. نیازهای زیستی نیازهای آدمی برای حیات خودند؛ یعنی: خوراک، پوشاک، غریزه جنسی و مسکن. تا زمانی که نیازهای اساسی برای فعالیت‌های بدن به حد کافی ارضاء نشده‌اند، عمده فعالیت‌های شخص احتمالاً در این سطح بوده و بقیه نیازها انگیزش کمی ایجاد خواهد کرد؛
  2. نیازهای امنیتی: نیاز به رهایی از وحشت، تأمین جانی و عدم محرومیت از نیازهای اساسی است؛ به عبارت دیگر نیاز به حفاظت از خود در زمان حال و آینده را شامل می‌شود؛
  3. نیازهای اجتماعی: یا احساس تعلق و محبت؛ انسان موجودی اجتماعی است و هنگامی که نیازهای اجتماعی اوج می‌گیرد، آدمی برای روابط معنی‌دار با دیگران، سخت می‌کوشد؛
  4. احترام: این احترام قبل از هر چیز نسبت به خود است و سپس قدر و منزلتی که توسط دیگران برای فرد حاصل می‌شود. اگر آدمیان نتوانند نیاز خود به احترام را از طریق رفتار سازنده برآورند، در این حالت ممکن است فرد برای ارضای نیاز جلب توجه و مطرح شدن، به رفتار خرابکارانه یا نسنجیده متوسل شود؛
  5. خودشکوفایی: یعنی شکوفا کردن تمامی استعدادهای پنهان آدمی؛ حال این استعدادها هر چه می‌خواهد باشد. همان طور که مزلو بیان می‌دارد: «آنچه آنسان می‌تواند باشد، باید بشود».

نیازهای مذکور در سازمان به صورت پرداخت حقوق و مزایا و امکانات رفاهی، ایجاد امنیت شغلی و مقررات حمایتی، تشکیل گروههای رسمی و غیررسمی در محیط کار، قائل شدن حرمت برای فرد و کار او در مراتب مختلف سازمان و ایجاد امکانات برای شکوفایی توانایی بالقوه افراد ارضا می‌شود. به طبقه‌بندی مذکور دو نیاز “دانش‌اندوزی و شناخت و درک پدیده‌ها” و “نیاز به زیبایی و نظم” نیز اضافه شده است؛ که قبل از نیاز به خود شکوفایی قرار می‌گیرند. اگر چه نظریه سلسله مراتب نیازها مستقیماً برای انگیزش کاری طراحی نشده است، اما می‌توان نتیجه گرفت که با ارضای این نیازها، برای فرد، انگیزه به کار در سازمان ایجاد خواهد شد.

نظریه‌های تکمیلی

البته باید به این نکته هم توجه داشت که سلسله مراتب نیازها، ضرورتاً از الگوی ارائه شده مزلو پیروی نمی‌کند و قصد و سخن وی نیز این نبوده است که بگوید این سلسله مراتب کاربرد همگانی دارد. او بر این باور بود که این سلسله مراتب الگویی نمونه است که در اکثر مواقع صادق می‌باشد. برخی از نطریه‌پردازان کوشیده‌اند نظریه مزلو را تعدیل کنند تا از نظر رفتاری منعطف‌تر شود مانند نظریه «مراحل مختلف زندگی» و نظریه «زیستی – تعلق – رشد».

منبع: سایت روانشناسی یاس



:: موضوعات مرتبط : دسته‌بندی نشده
تاریخ انتشار : جمعه, ۵ مهر ۱۳۹۸ | بدون دیدگاه
نوشته شده توسط : mohammad123

– سردرد یا درد خفیف در سایر نواحی بدن.
– اختلال ضعف حافظه و خارج شدن از دایره زمان و فراموشی لحظه ای یا مشکل در به خاطر آوردن برخی اطلاعات فردی که قابل توجیه با فراموشی معمولی نیست.
– تغییرات قابل توجه در رفتار بیمار به گزارش یک ناظر.
– وجود تضاد در شخصیت و رفتار
– گاهی دیگران رفتارها یا خاطراتی را از فرد بازگو می کنند که خود بیمار آنها را به خاطر نمی آورد.
– بیمار ممکن است خود را به نام دیگری بخواند یا خود را به عنوان سوم شخص یا “ما” خطاب کند.
– شنیدن صداهایی از شخصیت های درون ذهن .
– حملات ترس و اضطراب که حاوی ترس های غیر قابل توجیه و بیان باشد.
– وجود افسردگی در شخصیت اصلی.
– پارانویا- اختلال مسخ واقعیت- خود دگر بینی

اختلال تجزیه هویت یا هُویت‌پَریشی، که اختلال چند شخصیتی یا شخصیت چند گانه هم نامیده می‌شود که یکی از اشکال اختلالات تجزیه ای و گسستگی می باشد. عبارت است از وجود دو یا چند هویت یا شخصیت متمایز که به تناوب رفتار را کنترل می‌کنند. معمولاً این شخصیت‌ها نام و سن و مجموعه‌ای از خاطرات و رفتارهای ویژه خود را دارند. در اغلب موارد یک هویت اصلی با نام واقعی شخص وجود دارد که منفعل، وابسته و افسرده‌است. هویتهای جانشین نوعا دارای ویژگی‌هایی هستند که با هویت اصلی تعارض دارند؛ مثلا خصمانه، کنترل کننده، و خود ویرانگرند. در بعضی موارد این شخصیتها ممکن است حتی در ویژگی‌هایی مثل دست خط، استعدادهای هنری و ورزشی و آشنایی به زبانهای خارجی با هم تفاوت داشته باشند. هویت اصلی معمولاً از تجربه‌های هویت‌های دیگر اطلاعی ندارد. دوره‌هایی از یاد زدودگی بدون علت، از قبیل زوال حافظه برای چند ساعت یا چند روز در هفته، می‌تواند نشانه‌هایی از وجود این اختلال در فرد باشد.

منبع: سایت روانشناسی یاس



:: موضوعات مرتبط : دسته‌بندی نشده
تاریخ انتشار : سه شنبه, ۲۶ شهریور ۱۳۹۸ | بدون دیدگاه
نوشته شده توسط : mohammad123

دوانلو و روان درمانی پویشی فشرده و کوتاه مدت (ISTDP) دیگر نامی ناآشنا در میان متخصصان و دانشجویان ایرانی نیست. پس از نزدیک به یک دهه تلاش در نمایش ویدئوهای جلسات درمانی و آموزش مقدماتی این فن، حرکت به سوی آموزشهای پیشرفته تر در حال شکل گیری است.در این نوشتار نگاهی ساده و اجمالی به ISTDP ، نحوه مواجهه با آن در حین یادگیری، و تمایز یادگیری آن از دیگر روشهای روان درمانی می اندازم.

همواره شاهد سه موضع گیری در خصوص این روش بوده ام: آرمانی سازی، بی ارزش سازی، و نقد واقع بینانه. برخی چنان محو و جذب ویدئوهای جلسات درمانی می شوند که روش، درمانگر، ومبتکر این فن را آرمانی می کنند، محدودیتهای آن را درک نمی کنند، در نتایج درمانی اغراق می کنند، انتظار معجزه دارند، در پندار یادگیری این روش از طریق مطالعه و یا ترجمه کتاب،  و دیدن چند ویدئو می افتند، وممکن است شکست خود را با سرزنش بیمار تسکین دهند. در مقابل، اضطراب فزاینده گاهی سبب بی ارزش سازی این روش می شود.

دیده ام چنین افرادی با مشاهده ویدئوی جلسات درمانی شروع به تمسخر عمق هیجانهای برخاسته در بیمار می کنند، مدعی می شوند درمانگر بیمار را هیپنوتیزم کرده است، و یا به جای مشاهده ویدئو، با تظاهر به خونسردی دیگر شرکت کنندگان و واکنشهای آنها را نظاره می کنند. گروهی نیز با مشاهده جلسات درمانی آن را آرمانی  و یا      بی ارزش جلوه نمی دهند، بلکه پرسشها و نقدهای مفیدی را از این روش مطرح می کنند، و با شناختی که از خود داشته و یا کسب  می کنند ممکن است در یادگیری آن همت گمارند و یا خود را مناسب این روش نبینند. چنین موضع گیریهائی مختص جامعه ما نیست و جهان شمول است. درک نظام دارتر این امر در مقاله آلن عباس( ۲۰۰۴) درباره واکنشهای دفاعی افرادی که با این روش آشنا شده اند و یا تحت آموزش عملی قرار   گرفته اند خواندنی است.

بر مبنای فرا تحلیل هایی که اخیراً چاپ شده اند، روان درمانی پویشی درمان اثر بخشی است (شدلر،۲۰۱۰ ). بر این اساس، روان درمانی ای که بر پایه خودشناسی بنا می شود و به پرسش، روشن سازی، تحلیل دفاع ها، مواجهه، تأویل، و حمایت  می پردازد در رهایی از نشانه های اختلال و در مواردی تغییر شخصیت راهگشاست. در این میان، مطالعات کنترل شده اختصاصی در مورد ISTDP  نیز نشان می دهد که این روش درمانی اثر بخش و اقتصادی ( عباس، ۲۰۰۲ )، موثر در اختلالات شخصیت ( وینسون، ۱۹۹۸ ، عباس،A 2001 )، موثر در درمان افسردگی مقاوم به درمان ( عباس ، B 2002 )، و در شکل تعدیل شده و تدریجی آن موثر در برخی حالتهای سایکوتیک ( عباس، C 2002 ، فردریکسن، ۲۰۰۹ ) است.

حبیب دوانلو، روانکاو ایرانی و مبتکر ISTDP ، یک مشاهده گر بالینی دقیق و از پیشگامان پژوهش در روان درمانی است. وی با ضبط ویدئویی ۶۳۲ جلسه درمانی و وارسی آنها نظریه خود را درباره پدیدایی نورز به عنوان واکنش کودکانه در مقابل سوء استفاده و یا بی قیدی والدین نسبت به کودک ارائه کرد.وی دگماتیسم نظریی را که    پشتوانه ای در مشاهده تجربی نداشت رها کرد، تعارض ادیپی و تثبیت غریزی را به عنوان عامل اصلی نورز مردود دانست، ونظریه خود در باب سرچشمه های نورز را صورتبندی کرد. بر پایه این نظریه، گسیختگی در دلبستگی ایمن به زنجیره ای از درد، غیظ(خشم مرگبار)، گناه، و اندوه بر اثر عشق ناکام شده می انجامد، و شکل گیری مجموعه پیچیده ای از دفاعها به محصور سازی این هیجانهای هسته ای پویا می پردازند که بیمار تاب آنها را ندارد. این سیستم پیچیده دفاعی با پرهیز از هر نوع ارتباط انسانی اصیل، هدف دار، و گرانبار از احساس، تثبیت و تقویت می شود.

آنچه به صورتبندی این نظریه منتهی شد، مشاهدات وی با استقاده از فنون درمانی ابداعیش جهت آشکار سازی عینی و تجربه ای پردازشهای هیجانی ناهشیار بود. اگر تفسیر رویا، بر اساس نظر فروید، شاهراه ورود به این سیستم پردازش هیجانی است، توالی پویشی محوری که دوانلو ابداع کرد بزرگ راه مدرنی است که به ناهشیاری می رسد. اساس توالی پویشی محوری مهارت درمانگر در بهوشیار لحظه به لحظه به چگونگی عمل مثلث تعارض در سه گوشه مثلث شخص در بیمار است، و در این میان بهوشیاری به مثلث تعارض در ارتباط لحظه به لحظه با درمانگر از اهمیتی بیشتر برخوردار است. آموزش ISTDP نه معنا دادن به محتوای گفتار و عمل بیمار، بلکه مشاهده لحظه به لحظه تجلی احساسات، اضطراب، و واکنشهای دفاعی در بیمار است. درمانگر در این فرایند یک مشاهده گر منفعل نیست، بلکه تسهیل گر فعال تجلی پردازشهای ناهشیار است.

درمانگر این عمل را با استفاده از فنون فشار (دعوت)، چالش (پایداری)، و درگیری مستقیم با مقاومت سوپر ایگو انجام  می دهد. فشار برای تجربه ای کامل احساسات بیمار، پیشگیری از تشدید فراتر از ظرفیت و یا مسیر یابی نابهنجار اضطراب، و روشن کردن وخنثی سازی واکنشهای مختلف دفاعی که در لحظه به لحظه جلسه درمانی ظاهر می شوند، محتوای جلسه درمانی این روش است . سادگی نظریه وفنون کارآمد ISTDP از برجستگیهای آن است، اما با به کارگیری این روش ساده نیست.

چاپ جلسات درمانی در قالب مقاله، کاری که دوانلو پیشگام آن بود، ممکن است این پندار را ایجاد کند که  می شود همان مقالات را مبنا قرار داد و ISTDP را به کاربرد. اما این فن مهارت خاصی را می طلبد، و دلیل چاپ مقالات در خصوص فرایند جلسه درمانی به ماهیت این روش و همان مهارت خاص باز می گردد. دشواری یادگیری ISTDP به ماهیت تجربه ای و فرا رونده  آن مربوط است.

هنگامی که مشکل در پردازش های ناهشیار پویا و هیجانی نهفته است، و هدف انسجام این پردازشها با پردازشهای هشیار به واسطه سطوح عالی تر پردازش باشد ( قربانی،۱۳۹۲ )، فرایند لحظه به لحظه ارتباط و آنچه در فکر، احساس، و عمل بیمار متجلی می شود اهمیت می یابد. بر این مبنا، عمق ناهشیاری نه خاطره رویدادهای گذشته، بلکه احساسات کنونی بیمار و نحوه مقابله با آنها است که از گذشته های دور ونزدیک شکل گرفته اند و در حال اثرگذاری بر تجربه فعلی بیماراند. استعاره روان در اینجا نه یک کوه یخ، بلکه یک رودخانه است که جریان آن تابع محرکهای موثر، و عمق و شدت و گستردگی جریان رودحانه است. اما هنگامی که الگوی نظری کوه یخ و یا کامپیوتر باشد، مشاهده لحظه به لحظه بر پایه الگو اهمیتی کمتر می یابد و هدف معنا کردن رفتار در پرتو الگوی نظری ویا پیش بینی و کنترل رفتار بر پایه عوامل نظری اثرگذار در آن خواهد بود. به عبارت دیگر صورتبندی ماهیت و علل مشکلات بیمار بر پایه نظریه کارآمد مبنای اغلب روشهای درمانی است، اما در ISTDP هدف مشاهده لحظه به لحظه رفتار و تجربه بیمار در پاسخ به مداخلات درمانگر است. این مشاهده فعال مشارکتی تا تجلی انسجام سیستم های پردازش هشیار و نا هشیار در بیمار تداوم می یابد. در درمانهای دیگر مشاهده حداقل و گسسته است، اما صورتبندی مشکلات بیمار بر پایه الگوی نظری حداکثر است. اما در ISTDP مشاهده حداکثر و پیوسته است و مشارکت در تجربه عمیق بیمار در این مسیر اهمیت دارد. الگوی نظری – عملیاتی ISTDP تنها به عمل مثلث تعارض در سه گوشه مثلث شخص محدود است. در الگوهای درمانی سنتی پویشی توجه درمانگر به بیمار بیشتر شنیداری است و در آمیخته با یک نظریه پیچیده، اما در ISTDP توجه بیشتر دیداری است و به سبب سادگی الگوی هدایت گر آن – مثلث تعارض و شخص – مشاهده ناب تر و تجربه ای تر است. دشواری یادگیری و به کارگیری این روش حفظ تمرکز در مشاهده و مداخله، و تحمل نظاره دگردیسی بیمار در فرایند انسجام پردازشهای هشیار و ناهشیار است.

جالب است که فروید به اهمیت مشاهده خاص در قالب مفهوم توجه معلق فراگیر روانکاو و پیشگیری از فرافکنی نظریه به بیمار پی برده بود، اما در پشت بیمار نشست و اهمیت تجلیات جسمانی فرایندهای روانی را تقریبا نادیده گرفت. اما دوانلو به اهمیت مشاهده و تجلیات جسمانی تجربیات فرا رونده پی برد و آن را مبنای نظریه و فنون قرار داد، و روانکاوی را به درمانی کار آمدتر، سازمان یافته تر، و عمیق تر بدل ساخت.

” فروید ناهشیاری را کشف کرد، دوانلو کشف کرد چگونه از آن استفاده درمانی کند “. این جمله مشهور دیوید مالان رئیس سابق کلینیک تاویستاک در لندن، انعکاسی از بینش او نسبت به اهمیت نوآوری دوانلو در روانکاوی است.

دستاوردهای روانکاوان پس از فروید ستودنی و همگی عمدتا در جهت فربه کردن نظریه پردازی در خصوص شخصیت و فرایندهای ناهشیار بوده است. اما جمله مالان بر این حقیقت استوار است که فنون و روش روانکاوی تا پیش از ظهور دوانلو چندان نوآوریی به خود ندید. فروید بنیان گذار روانکاوی است، و دوانلو کاشف شیوه ممتازی در کاوش روان است.

در میان نسل دوم ISTDP که دست به قلم هستند، به اعتقاد من، آثار نبورسکی، دلاوی، عباس، فردریکسن، و کافلین دلاسوا در جهت فهم منسجم تر، دقیق تر، و کاربردی تر شکل اصیل ISTDP مفید هستند. برخی از مولفین دیگر با تغییراتی که در فنون ارائه کرده اند، آن را از شکل یک درمان روانکاوی خارج کرده اند زیرا توالی پویشی محوری در صورتبندی فنی آنها جایی ندارد. مک کلو، به عنوان مثال ، مفاهیم دوانلو را با طرح مفهوم عاطفه هراسی، به زبان الگوهای رفتاری ترجمه کرده است. چنین تغییراتی بیشتر ماهیتی نظری و تبیینی دارد و تغییرات فنی، بیش از آنی که نوآوری قلمداد شوند، انعکاسی از تناسب فنون با شخصیت درمانگران به کاربرنده ISTDP هستند.

منبع: سایت روانشناسی یاس



:: موضوعات مرتبط : دسته‌بندی نشده
تاریخ انتشار : شنبه, ۱۶ شهریور ۱۳۹۸ | بدون دیدگاه
 
 
 
 
   
برای ویرایش این متن فایل about.php ویرایش کنید.