۶ شهریور ۱۳۹۷
 
نوشته شده توسط : yascc

طبق نظریات بقراط، عدم تعادل هومورال  (عدم تعادل مایعات بدن) در بیماری ها، و همچنین حالات هیجانی مزمن و خصوصیات فرد نقش دارد. بنابراین می توان گفت از نظر تاریخی بقراط هیجان و بیماری را به هم ارتباط داد و یک راهنما برای ارتباط احتمالی هیجان و سلامت ایجاد کرد. بعد از آن روانشناسان و پزشکان همپوشی اختلالات روانشناختی و جسمانی را شناسایی کردند، برای مثال افسردگی و اضطراب به میزان قابل توجهی در بیماران بیشتر از جمعیت عادی است. اما درک ما از مکانیزم هایی که حالات هیجانی و سلامت فیزیکی را با هم مرتبط می کند هنوز دقیق نیست.

تحقیقات نشان می دهد که هیجان منفی (مثلا در نتیجه دیدن یک فیلم غمناک) فعالیت سیستم ایمنی را سرکوب می کند اما هیجان مثبت (دیدن فیلم طنز) باعث افزایش فعالیت سیستم ایمنی در نتیجه افزایش انتی بادی می شود. اگرچه تجربه هیجانات می تواند اثر فوری بر برخی جنبه های سیستم ایمنی داشته باشد، روشن نیست که چقدر این اثرات باقی می ماند و ایا تفاوت در خلق (هیجان پایدار و مزمن) واقعا منجر به تفاوت معنادار بالینی در مقاومت در برابر بیماری های جسمانی می شود. بعضی شواهد وجود دارد که نشان می دهد استفاده مزمن از سبک های کنار آمدن (coping) که خلق مثبت یا منفی را برمی انگیزد با انواعی از عواقب سلامتی رابطه دارد. برای مثال سطوح پایه آنتی بادی در سیستم ایمنی با استفاده فرد از شوخی به عنوان مکانیزم کنار آمدن رابطه مثبت دارد. همچنین، گریه بیشتر در زنان مسن به عنوان مکانیزم دفاعی با میزان بیشتر مشکلات سلامت رابطه دارد. این نتایج به توضیح این یافته کمک می کند که افرادی که بیش از یک ماه با استرسورهای شدید روبه رو هستند، به سرماخوردگی اسیب پذیرتر هستند.

اینکه حالات هیجانی منفی با فعالیت سیستم ایمنی پایین تر و افزایش آسیب پذیری به بیماری رابطه دارد، ممکن است باعث شود کسی به غلط نتیجه بگیرد که افراد از سرکوب احساسات منفی خود سود می برند. اگرچه بعضی فواید فوری ایمنی شناختی ممکن است از سرکوب احساسات منفی به دست بیاید، اما سرکوب و بازداری هیجانات منفی باعث نتایج زیان بار سلامت فزیولوژیکی می شود که از سود کوتاه مدت مهم تر است. سرکوب فعال تجربه هیجانی مثبت یا منفی فعالیت سمپاتیک سیستم قلبی عروقی را افزایش می دهد و با ایجاد بیماری قلبی کرونری و پیشرفت سرطان رابطه دارد.

مداخلاتی که به افراد کمک می کنند حوادث تروماتیک زندگی را پردازش کنند و با آن مواجه شوند بهبود معناداری در عملکرد سلامت شامل مشکلات سلامت گزارش شده کمتر، استفاده کمتر از سرویس های خدمات پزشکی، و فعالیت ایمنی افزایش یافته را به همراه دارد. با وجود تجربه هیجان های منفی در حین نوشتن یا صحبت کردن درباره تروما، فواید مذکور نهایتا حاصل می شود. این فواید صرفا شامل بیان هیجانات منفی سرکوب شده نیست. اثر نوشتن یا صحبت کردن درباره تروما به دلیل توانایی اش در کمک به افراد برای کار کردن روی حادثه تروماتیک است. افرادی که می توانند حالات هیجانی مثبت شان را بازیابی و حفظ کنند کمتر احتمال دارد که مریض شوند و وقتی با تجارب زندگی استرس آور مواجه می شوند از سرویس های پزشکی استفاده کنند. فواید روانشناختی مستقیمی از تجربه و بیان حالات هیجانی مثبت به دست می آید. اگرچه، نتایج سلامتی مربوط به حالات هیجانی مثبت به توانایی فرد برای کار کردن روی آنها و مدیریت آنها وابسته است. به میزانی که فرد در بازسازی هیجانات مثبتش توانا باشد ( به دلیل محدودیت های موقعیتی و سرشتی) بیان دایم هیجان منفی ممکن است باعث هیجانات منفی شود.

ارزش اطلاعاتی حالات هیجانی

اعمال رفتاری افراد تعیین کننده اصلی سلامت فیزیکی شان است و و تغییر در رفتار انسان موثرترین راه کاهش بیماری و مرگ و میر است. فرضیه تقریبا همه نظریه های رفتار سلامت این است که افراد تصمیم می گیرند که بر اساس تحلیل هزینه ها و فواید مرتبط با هر گزینه رفتاری یک الگوی رفتاری خاصی را اتخاذ و حفظ کنند. ارزیابی افراد از وضعیت سلامتی شان و الگوهای متفاوت رفتار ممکن است بسته به خلقشان متفاوت باشد چون افراد بر حالات هیجانی خود به عنوان منبع اطلاعات درباره اینکه چگونه عمل کنند اتکا می کنند و هیجان های آنها می توانند دسترسی اطلاعات ورودی به ذهن را تغییر دهند. بنابراین تاثیر هیجان بر قضاوت فرد می تواند راهی باشد که تجارب هیجانی بتواند بر سلامت فیزیکی اثر بگذارد.

خلق شخص بر بازشناسی یا تعبیرش از علایم فیزیکی تاثیر دارد. اگر افراد در حالت خلقی منفی باشند بیشتر احتمال دارد که پاسخ فیزیولوژیکشان را به شکل یک نگرانی سلامتی تعبیر کنند. بعضی بررسی ها نشان داده که تمایل مزمن به تجربه یک حالت هیجانی خاص، نه تغییرات موقعیتی در هیجان، می تواند گزارش نشانه را پیش بینی کند. بعضی هم یافته اند که مقیاس های عاطفه منفی حالتی (state) بهتر از مقیاس های عاطفه صفتی (trait) گزارش نشانه ها را پیش بینی می کند.

وجود نشانه یک فاکتور انگیزشی برای فرد است که در جستجوی درمان باشد. ادراک فرد از آسیب پذیری هم پیشایند مهمی برای اتخاذ رفتارهای مناسب است. خلق می تواند بر ادراک شخص از خطر مشکلات سلامتی ناخواسته تاثیر بگذارد بنابراین افرادی با خلق خوشحال اعتقاد دارند که کمتر آسیب پذیر هستند. باورهای افراد درباره ظرفیت انجام موفق با رفتارهای سالم و انتظاراتشان از اینکه چنین رفتارهایی بیماری را کاهش دهد یا سلامت را حفظ می کنند، بر تصمیمات درمانی تاثیر می گیرد.  افراد شاد در مقایسه با افراد غمگین باور دارند که  بهتر می توانند رفتارهای ارتقادهنده سلامت را انجام دهند و اطمینان بیشتری دارند که این رفتارها بیماری شان را تسکین می دهد. افرادی که بیمارند و خلق غمگین را تجربه می کنند ممکن است در یک چرخه گیر افتاده باشند. از یک سو، به نظر می رسد نشانه هایشان را فراوان تر، شدیدتر و ناراحت کننده تر تجربه می کنند. از سوی دیگر، اعتقاد دارند که قادر به انجام کار کمی در این مورد هستند تا حس بهتری داشته باشند. چنین حالت ناراحتی و بی قراری ممکن است باعث شود افراد غمگین کمتر از توصیه های درمانی  تبعیت کنند.

حالات هیجانی اطلاعاتی به فرد درباره محیطشان می دهد. حالات هیجانی مثبت سیگنال می دهد که محیط شخص ایمن است، اما حالات هیجانی منفی نشان می دهد که جنبه هایی از محیط باید اصلاح شود. ارزش اطلاعاتی حالات هیجانی ممکن است در تصمیم گیری برای جستجوی درمان موثر باشد. تاخیر در جستجوی درمان نتیجه برخی فاکتورهای روانشناسی است که شخص را راهنمایی می کنند که نشانه های فیزیکی اش را چطور تعبیر و ارزیابی کند. وقتی فرد احساس خوشحالی می کند کمتر احتمال دارد که نشانه های دیسترس فیزیکی را شناسایی کند و در نتیجه کمتر احتمال دارد که در جستجوی درمان بربیاید. از طرفی، حالات هیجانی منفی ممکن است گوش به زنگی زیاد و نگرانی در افرادی که دیسترس فیزیکی را تجربه می کنند ایجاد کند، که ممکن است ارتباط با متخصص پزشکی را تسهیل کند.

اما موقعیت هایی هست که در آنها احساسات مثبت درباره خود یا آینده برای افراد منابع روانی ایجاد می کنند که آنها را توانمند می کند اطلاعات تهدیدکننده را دقیق تر پردازش کنند. فواید مرتبط با تصمیم گیری سریع تر برای جستجوی مراقبت مشروط بر دقتی است که فرد در نشانه هایی که با بیماری ارتباط دارند و ندارند اعمال می دارد. ممکن است که تجارب هیجانی منفی احساسات نگرانی را تا جایی افزایش دهد که فرد در جستجوی کمک پزشکی براید در حالی که نیازی نبوده است. تجارب هیجانی منفی ممکن است همیشه جستجوی درمان را بیشتر نکنند و وقتی نشانه های فیزیکی مبهم و حوادث استرس زای زندگی همزمان رخ می دهند، نشانه ها ممکن است به عنوان بخشی از واکنش هیجانی شخص به استرسور زندگی در نظر گرفته شوند و کمتر مورد توجه پزشکی قرار گیرند. هر مشکلی که فرد در مشخص کردن منبع دیسترس پزشکی اش دارد ممکن است با این حقیقت که حالات هیجانی منفی توجه فرد را به خودش متمرکز می کند و از محیط بیرونی دور می کند تشدید شود.

حالات هیجانی و مقاومت روانشناختی

انجام رفتارهای سلامت مناسب مشکل است و بار روانشناختی دارند. افراد اول احتمال اینکه در خطر یک مشکل ناخواسته هستند را مشخص می کنند. اغلب افراد  به شکل فعال تلاش می کنند خوش بینی شان را درمورد خطر حفظ کنند و قبول نمی کنند که احتمال مشکلی وجود دارد. افرادی که از غربال گری بیماری یا روش های اکتشافی استفاده می کنند  باید مایل باشند که ریسک فهم اینکه انها یک مشکل سلامتی دارند را مدیریت کنند. عدم غربال گری عدم میل برای روبه رو شدن با این ریسک را نشان می دهد. حالات هیجانی مثبت می توانند با ایجاد مقاومت در فردی که ممکن است نیاز به روبه رو شدن با احتمال وجود یک مشکل را دارد، اعمال رفتاری سالم را تسهیل کنند. مطابق با این دیدگاه، فردریکسون بیان کرده که عملکرد اصلی تجربه هیجانی مثبت این است که دسترسی به منابع شخصی که ابتکار و خلاقیت در تفکر و عمل را موجب می شود، تسهیل کند. حالات هیجانی مثبت ممکن است فرصت در نظر گرفتن و برنامه ریزی برای عواقب آینده را ایجاد کند در حالی که حالات هیجانی منفی فرد را برای پاسخ به حوادث فوری و نزدیک جهت دهی می کند. فواید سلامتی مرتبط با خوش بینی ممکن است منابع روانشناختی را منعکس کند که فرد طبق آن معتقد است عواقب خوبی را تجربه خواهد کرد.  خوش بینی هایی که با مشکلات سلامت رو به رو می شوند ممکن است بهتر بتوانند برای عواقب اینده برنامه ریزی کنند. افرادی که اعتقادات خوش بینانه درباره سلامت دارند زمان بیشتری صرف خواندن اطلاعات مرتبط با خطرات سلامت می کنند. تمایل برای امیدوار بودن و در نظر گرفتن حوادث اینده زندگی ممکن است فرد را توانمند کند که بیشتر درباره عوارض سلامت بالقوه مطلع باشد.

اگرچه تمایل به تجربه هیجان مثبت ممکن است ناشی از تفاوت های فردی ثابت در سرشت باشد، مثل خوشبینی و امید، می تواند توسط مداخلات و اعمالی که هیجان مثبت را بر می انگیزند دستکاری شود. افرادی که با یک بیماری جدی روبه رو هستند مقایسه اجتماعی بالا به پایین یا نزولی انجام می دهند مثلا خودشان را با کسانی که وضع بدتر از انها دارند مقایسه می کنند. چون مقایسه اجتماعی بالا به پایین معمولا عاطفه مثبت ایجاد می کند، ممکن است افراد در این الگوی مقایسه شرکت کنند تا خلقشان را تنظیم کنند و عاطفه مثبت مرتبط با این مقایسه برای انها منابع روانشناختی ایجاد می کند تا به شکل موثر با مشکل روبه رو شوند. مقایسه اجتمای ممکن است نه فقط فواید کوتاه مدت مثل تنظیم هیجان داشته باشد بلکه به شکل غیرمستقیم کوپینگ طولانی مدت را تسهیل کند.

تغییر در خلق و رفتارهای مرتبط با سلامت

افراد ممکن است از رفتارهای مرتبط با سلامت به عنوان روش های تنظیم خلق استفاده کنند. برای مثال افراد ممکن است در یک موقعیت ناراحت کننده غذا بخورند، تنباکو مصرف کنند یا ورزش کنند. شواهدی وجود دارد که افراد الکل مصرف می کنند چون انتظار دارند که بر حالات هیجانی تاثیر می گذارد. مصرف الکل به دو دلیل است که هر دو به طور نزدیکی با حالات هیجانی رابطه دارد: چون اعتقاد دارند که الکل به انها کمک می کند که احساسات منفی را تنظیم یا از آن فرار کنند، یا چون اعتقاد دارند که الکل احساسات مثبت را افزایش می هد یا تحریک می کند. تجارب هیجانی منفی پیشایند مهمی برای مصرف تنباکو هستند. میزان سیگار کشیدن در افراد افسرده بالاتر است. همچنین افراد میل برای بازسازی یا بهبود خلق دلیل اصلی سیگار کشیدن است و موقعیتهایی که شامل تجربه هیجانی ناخوشایند است باعث عود آن می شود. اگرچه افراد به دلیل میل به اجتناب یا تنظیم یک هیجان منفی به بعضی رفتارها ترغیب می شوند، بعضی رفتارها جذابند به دلیل اینکه میتوانند احساسات مثبت را القا کنند. مثلا لذت مرتبط با سکس غیرایمن، انجام مداوم آمیزش غیرایمن را افزایش می دهد و ورزش  احساسات مثبت را افزایش و احساسات منفی را کاهش می دهد.

اگر خوردن و نوشیدن الکل واقعا خلق را بهبود نمی بخشند چرا برای موقعیت های ناراحت کننده استفاده می شوند. تعدادی از رفتارها مثل خوردن و نوشیدن فرصت فرار از خود را ایجاد می کند. در حال انجام رفتار، توجه شخص مستقیما بر عملش متمرکز است و توجه کمی به مشکلاتی که عمل را برانگیخته وجود دارد. مطابق با این دیدگاه، شواهد نشان می دهد که در طول فرار از خود، شخص کاهش هیجانات ناخوشایند را تجربه می کند.

خلق و برانگیختن حمایت اجتماعی

اثر روابط بین فردی بر حالات هیجانی فرد و اثر بازگشتی که این حالات بر دسترسی به روابط بین فردی دارند اخرین مسیر پیشنهادی برای تاثیر حالات هیجانی بر سلامت است.  حمایت اجتماعی با مرگ و میر پایین تر،  مقاومت بیشتر در برابر بیماری، شیوع  پایینتر بیماری قلبی، و بهبود سریع تر از بیماری و جراحی قلبی رابطه داشته است. در کل افرادی که حداقل منابع روانی اجتماعی را دارند وقتی با سطوح بالای استرس روبه رو می شوند، در معرض بیشتر بیماری و ناراحتی های خلقی هستند.

دو راه وجود دارد که حمایت اجتماعی بر سلامت تاثیر می گذارد: فرضیه buffering می گوید فرد فقط وقتی از حمایت اجتماعی سود می برد که یک حادثه استرس اور را تجربه می کند. فرضیه direct effect  می گوید روابط اجتماعی سلامت و بهزیستی را بدون توجه به سطح استرس فرد ارتقا می دهند. هر دو فرضیه ممکن هستند، بسته به اینکه ماهیت استرس چه باشد. در هر مورد، رابطه بین سلامت و روابط اجتماعی ممکن است با تغییر تجارب هیجانی وساطت شوند. حمایت اجتماعی می تواند منجر شود فرد در روبه رو شدن با چالش ها استرس کمتری متحمل شود.

روابط اجتماعی ممکن است به فرد امکان دهد احساس ایمنی کند چون فرد می داند وقتی نیاز است حمایت دیگران وجود دارد. این احساس ایمنی مقاومت در برابر بیماری فیزیکی را افزایش می دهد. حمایت اجتماعی افراد را از حس تنهایی حفظ می کنند، موقعیتی که با شکایات جسمی، افسردگی و احساس کلی  دیسترس رابطه دارد. دانشجویانی که احساس تنهایی می کنند سلول های کشنده دستگاه ایمنی کمتری دارند و به واکسن هپاتیت ب پاسخ ایمنی ضعیف تری نشان می دهند.

یک رابطه دوجانبه بین تجربه هیجانی و حمایت اجتماعی هست. نه فقط حمایت اجتماعی بر هیجان تاثیر دارد بلکه حالت هیجانی بر احتمال اینکه حمایت اجتماعی فراهم شود تاثیر دارد. نشانه های دیسترس هیجانی نیاز فرد به فراهم شدن حمایت اجتماعی را نشان میدهد اما بیان طولانی مدت هیجان منفی افراد را از کمک رسانی باز می دارد.

منبع: سایت روانشناسی یاس



:: موضوعات مرتبط : معرفی انواع شاخه های روانشناسی
تاریخ انتشار : سه شنبه, ۶ شهریور ۱۳۹۷ | بدون دیدگاه
نوشته شده توسط : yascc

سارنو از پزشکانی است که به شکل اختصاصی روی کمر درد کار می کند. می توان گفت سارنو از جامعه پزشکان طرد شده است چرا که به این نتیجه رسیده است که علت اصلی ایجاد درد، هیجان های سرکوب شده هستند. در ادامه به شکل خلاصه با دیدگاه او آشنا می شویم.

 

اعتقاد به اینکه درد از آسیب و جراحت حاصل می شود عمیقا در ذهن امریکایی ها ریشه داونده است. البته وقتی درد در هنگام انجام فعالیت فیزیکی شروع می شود نسبت دادن آن به فعالیت عجیب نیست. اما چنین اعتقادی گمراه کننده است و کمتر از یک فاجعه پزشکی برای جامعه آمریکا نیست، جامعه ای که گروهی از مردان و زنان نیمه معلول دارد که از ترس اینکه مبادا انجام یک فعالیت به آنها آسیب بزند و باعث یک درد کشنده دیگر شود، زندگی شان را محدود کرده اند.

پزشکان معقتدند که کمردرد ناشی از جراحت یا اختلالی در ستون فقرات و ساختارهای مرتبط با آن و ماهیچه های اطراف آن است. اساسا جهت گیری پزشکی مدرن ماشینی و ساختاری است. بدن به شکل یک ماشین پیچیده دیده می شود و بیماری نوعی نقص کارکرد در این ماشین است. علوم پزشکی اعتقاد دارند هیچ چیزی معتبر نیست مگر اینکه در آزمایشگاه نشان داده شود. این در حالی است که متاسفانه نمی توان همه چیز را در آزمایشگاه بررسی کرد. یکی از این چیزها ذهن و ارگان آن یعنی مغز است. هیجان ها را نمی توان در آزمایشگاه بررسی کرد و به همین دلیل پزشکی مدرن آنها را نادیده گرفته است. گرچه بسیاری از پزشکان این را قبول دارند که هیجان ها می توانند بیماری هایی که علت فیزیکی دارند را تشدید کنند. آنها یک تقسیم بندی سفت و سخت دارند: چیزهایی که مربوط به ذهن هستند و چیزهایی که مربوط به بدن هستند، و فقط با دومی راحت هستند!

از سوی دیگر سارنو طبق مشاهدات بالینی خود معتقد است که سندرم درد نتیجه ایجاد شرایط فیزیکی است که از تنش حاصل می شود و میزان بالایی موفقیت هم از درمان بر این اساس گزارش کرده است. سندرم درد به ظاهر فیزیکی می رسد و برای پزشکان مشکل است که احتمال نقش داشتن عوامل روانشناختی را در نظر بگیرند. تجارب بالینی و مطالعات پیشنهاد می کنند که این درد شایع نتیجه تغییر فیزیولوژیک در ماهیچه ها، اعصاب، تاندون ها و رباط هاست که Tension myositis syndrome  (TMS) نامیده می شود. یک اختلال بدون خطر اما بسیار دردناک که نتیجه موقعیت های هیجانی است. علت این دردها هیجانی است و در هر کسی و در هر سنی ممکن است رخ دهد. دیده شده در سال های بین ۳۰ تا ۶۰ سال که سال های مسئولیت پذیری نامیده شده است این اختلال   شایع تر است چرا که در این سال ها به خاطر افزایش مسئولیت های کاری و زندگی استرس و فشار بیشتری بر فرد وارد می شود.

اتفاق فیزیکی مثلا یک تصادف، علت درد نیست بلکه صرفا محرک و برانگیزاننده آن است. بسیاری از بیماران به محرک هم نیاز ندارد و درد یا به تدریج ایجاد می شود یا یک روز وقتی از خواب بلند می شوند. این اعتقاد که اتفاقات فیزیکی تنها یک محرک هستند با این واقعیت تقویت می شود که هیچ راهی برای تمایز بین دردهایی که تدریجی یا حمله ای شروع می شوند وجود ندارد. با وجود ادراک اسیب، جراحتی رخ نداده است و فقط فرصتی برای مغز بوده که یک حمله را شروع کند. دلیل دیگری هم برای شک به نقش جراحت در حمله درد وجود دارد. یکی از قوی ترین سیستم هایی که میلیون ها سال است که در زندگی و سیاره ما تکامل یافته ظرفیت شفا یافتن و ترمیم است. بدن ما تمایل دارد که هنگام اسیب سریعا ترمیم شود. در طول جراحت درد تنها برای مدت کوتاهی وجود دارد. غیرمنطقی است اگر فکر کنیم که یک آسیب که ماه ها قبل رخ داده می تواند باعث درد در حال حاضر باشد.

افرادی که شروع درد در انها تدریجی است ان را به  حادثه فیزیکی که سال ها قبل برای انها رخ داده نسبت می دهند چون درذهنشان درد فیزیکی و ساختاری است و می گویند حتما باید یک علت فیزیکی وجود داشته باشد. این اعتقاد یکی از بزرگترین موانع بهبودی است. این قضیه باید در ذهن بیمار حل شود در غیر این صورت درد ادامه خواهد یافت. به تدریج بیمار شروع به تفکر به شیوه روانشناختی می کند و خیلی شایع است که وقتی تشخیص TMS گذاشته می شود بسیاری از افراد مسایل روانشناختی را که در هنگام حمله در زندگی شان جریان داشته به یاد می آورند، یا اینکه بیمار تصدیق می کند که همیشه فردی نگران، مسئولیت پذیر افراطی، وسواسی و کمال گرا بوده است. این شروع آگاهی و شروع دیدن چیزها از چشم انداز صحیح است.

از منظر روانشناختی چطور هیجان ها در TMS نقش دارند؟ همه انسان ها تمایل دارند که هیجان های دردناک، ناخوشایند و شرم اور را سرکوب کنند. خشم و اضطراب دو هیجان ناخوشایند هستند که ذهن آنها را از هشیاری ما دور می کند. این احساسات سرکوب شده محرک tMS و اختلالاتی شبیه آن هستند. واژه تنشی که در نام این اختلال استفاده شده اشاره به هیجاناتی دارد که در ذهن ناهشیار ایجاد می شوند. این احساسات ناشی از یک تعامل پیچیده بین اجزای مختلف ذهن و بین ذهن و جهان بیرونی هستند. بسیاری از این هیجانات از نظر خود ما و جامعه ناخوشایند هستنند و سرکوب می شوند چون نباید تجربه شوند . درد نوعی دفاع فیزیکی است و وقتی شخص در برابر هیجانات سرکوب شده اش از طریق درد دفاع می کند از انچه در ذهنش می گذرد خبری ندارد و به نوعی توجهش از آن منحرف می شود. گفته می شود درد ناشی از استرس به این دلیل ایجاد می شود که شخص نمی تواند کوپینگ کند در حالی که کاملا برعکس است، TMS ایجاد می شود چون فرد به خوبی در حال کوپینگ است! در واقع TMS وجود دارد تا سرکوب هیجانات را حفظ کند.

یک موقعیت جالب این است که افراد در یک دوره پراسترس مثلا بیماری یکی از اعضای خانواده یا یک بحران مالی، در حالی که با مشکلات دست و پنجه نرم می کنند، از نظر فیزیکی هیچ مشکلی ندارند، اما بعد از اینکه مشکلات رفع شد حمله درد به سراغشان می آید. شاید انها در طول دوره استرس با مشکل مقابله می کرده اند و اضطراب تجمع یافته پس از آن منجر به شروع درد می شود. راه دیگری که می توان به این قضیه نگاه کرد این است که آنها در طول دوره بحران فرصت بیمار شدن نداشته اند و همه انرژی هیجانی شان را برای کنار امدن با بحران صرف کرده اند. احتمال سوم هم این است که موقعیت بحرانی حواس پرتی و درد هیجانی کافی ایجاد کرده و نیازی به درد فیزیکی نبوده است! به نظر می رسد عملکرد درد این است که توجه فرد را از هیجانات ناخوشایند سرکوب شده دور کند. وقتی شخص در یک بحران است عوامل حواس پرتی دیگری وجود دارد و نیاز به چیز دیگری مثل درد نیست.

مهم ترین فاکتور بهبودی این است که بیمار از آنچه در جریان است آگاه شود به عبارتی ارایه اطلاعات حکم پنی سیلین را برای این بیماران دارند. بسیاری از بیماران تنها پس از جلسات آموزشی بهبود یافته اند. دوم اینکه بعضی بیماران به درمان فیزیکی و/ یا  درمان فیزیکی با پلاسیو پاسخ می دهند. واکنش پلاسیو خوب است اما معمولا موقت است در حالی که ما به دنبال درمان پایدار و کامل هستیم. در این میان تنها ۵ درصد از بیماران به مداخلات روانشناختی نیاز دارند و بیشتر آنها با یادگیری ساده و تغییر ادراکشان درباره اختلال خود بهبود می یابند.

منبع: سایت روانشناسی یاس



:: موضوعات مرتبط : معرفی انواع شاخه های روانشناسی
تاریخ انتشار : سه شنبه, ۶ شهریور ۱۳۹۷ | بدون دیدگاه
نوشته شده توسط : yascc

به نقل از سازمان نظام روانشناسی و مشاوره در تاریخ ۹۴/۹/۲

به اطلاع کلیه اعضای محترم سازمان نظام روان­شناسی و مشاوره کشور می­ رساند با عنایت به اینکه شورای مرکزی سازمان در حال بررسی و تصویب آیین­ نامه آزمون جامع تخصصی (برد تخصصی) می­ باشد، فعلا آیین­ نامه کارورزی کان لم یکن تلقی می­شود، دریافت هرگونه وجهی از بابت کارورزی توسط مراکز روان­شناسی و مشاوره و یا روان­شناسان و مشاوران دارای پروانه نظام روان­شناسی مطلقاً ممنوع می­ باشد.شایسته است داوطلبان کارورزی در حوزه روان­شناسی و مشاوره هیچ وجهی بابت انجام کارورزی نپردازند. بدیهی است چگونگی ­ انجام کارورزی به صورت مطلوب به زودی از طرف سازمان اعلام خواهد شد.

منبع: سایت روانشناسی یاس



:: موضوعات مرتبط : معرفی انواع شاخه های روانشناسی
تاریخ انتشار : سه شنبه, ۶ شهریور ۱۳۹۷ | بدون دیدگاه
نوشته شده توسط : yascc

بهوشیاری ترجمه واژه هندی «ساتی» به معنای آگاهی، توجه و یاداوری است(دیدونا، ۲۰۰۹). صرفا با آگاه شدن از آنچه که درون و اطراف اتفاق می­افتد، می­توان خود را از اشتغالات ذهنی و هیجانات سخت رهایی بخشید. با هدایت مجدد توجه، به جای کنترل کردن یا سرکوب کردن هیجانات شدید، می­توان آنها را تنظیم کرد. یادآوری به معنای مرور تجارب گذشته نیست؛ بلکه مقصود از یادآوری، تذکر به خود برای آگاه بودن است. بهوشیاری فراتر از آگاهی منفعلانه است. هدف از بهوشیاری، حذف رنج بی­فایده از طریق ایجاد بینش است(دیدونا، ۲۰۰۹).

هنگامیکه می­خواهیم بهوشیاری را برای اهداف درمانی به کار بریم، مفاهیمی مانند غیر قضاوتی بودن، پذیرش و شفقت نیز وارد این مفهوم می­گردند. جان کبت-زین، پیشگام در کاربرد درمانی بهوشیاری، معتقدست که بهوشیاری از طریق توجه کردن تا حد ممکن غیرواکنشی، غیر قضاوتی و سخاوتمندانه به لحظه حال پرورش می­یابد. مقصود از غیر واکنشی بودن توجه، نشان ندادن واکنش منفعلانه به تجربه جدید بر اساس تجارب قبلی و پاسخ دادن به تجربه به جای واکنش نشان دادن به افکار است. واکنش، خودکار است؛ اما پاسخ، تعمدی و از روی توجه است. رها شدن از قضاوت کمک می­کند تا چیزها به جای اینکه از طریق صافی تجارب شخصی مبتنی بر تجارب قبلی دیده شوند، همانگونه که هستند، ادراک شوند. سخاوتمندانه بودن بهوشیاری، حاکی از این است که بهوشیاری تنها جنبه­ای از ذهن نیست؛ بلکه مربوط به قلب نیز می­شود. سخاوتمندانه بودن، داشتن مهربانی، شفقت، اشتیاق و دوستی نسبت به تجارب خود است (کبت-زین، ۱۹۹۰). آگاهی بدون پذیرش، مانند نگاه کردن به صحنه­ای ترسناک زیر نورافکن است. گاهی اوقات برای نزدیک شدن به یک تجربه دشوار، نیازمند نوری ملایمتر مانند نور شمع هستیم. هرچه رنج شدیدتر باشد، پذیرش و شفقت بیشتری نیاز است. در مقابل، مهربانی بدون آگاهی روشن منجر به ماست مالی کردن دشواری­ای زندگی می­گردد. پذیرش، بدون آگاهی اجتنابی دفاعی است (دیدونا، ۲۰۰۹).

بنابراین، بهوشیاری، توجه کردن هدفمند به لحظه حال با شفقت، کنجکاوی و پذیرش است که این، به معنای کشف چگونگی زندگی کردن در لحظه حال به گونه­ای لذت­مندانه به جای نگرانی برای گذشته و آینده می­باشد (الیدینا، ۲۰۱۰).

بهوشیاری بر پذیرش تأکید دارد و تغییر بعدا ممکنست بیاید یا نه. اگر فرد از اضطراب رنج می­برد، بهوشیاری به او نشان می­دهد که چگونه احساس اضطراب را به جای انکار و جنگیدن با آن، بپذیرد. از درون این رویکرد، به طور طبیعی تغییر متولد می­شود(الیدینا، ۲۰۱۰).

مبنای نظری بهوشیاری

بهوشیاری موج سوم رفتارگرایی است. در رویکرد جدید مبتنی بر پذیرش و بهوشیاری، درمانگر به بیمار کمک می­کند تا به جای توجه مستقیم به الگوهای ناسازگارانه فکر، احساس یا رفتار، به تجربه شخصی­اش توجه کند. هنگامیکه بیماران برای درمان مراجعه می­کنند، معمولا از احساسات و رفتارهای خود اجتناب می­کنند. آنها به دنبال اضطراب یا افسردگی کمتر هستند یا می­خواهند کمتر غذا بخورند. درمانگر رابطه بیمار با مسأله را از طریق پرورش کنجکاوی و پذیرش لحظه به لحظه تجارب ناخوشایند، شکل­دهی مجدد می­کند(دیدونا، ۲۰۰۹).

کارکردهای بهوشیاری

بهوشیاری برای ریشه­کن کردن عادات ذهنی مستحکمی است که موجب هیجانات رنج­آور مانند خشم، حسادت یا رفتارهایی می­گردد که به خود و دیگران آسیب می­رساند(دیدونا، ۲۰۰۹). بهوشیاری کارکردهای متعددی دارد که به اختصار به آنها اشاره می­شود:

الف) شفابخشی: سطوح بالای استرس، به ویژه برای مدت طولانی، توان سیستم ایمنی را کاهش می­دهد. بهوشیاری، استرس را کاهش می­دهد و به همین دلیل، یکی از راهکارهای مدیریت بیماری است. با کاهش استرس، اثربخشی سیستم ایمنی بهبود می­یابد و این مسأله، میزان بهبود بیماری را به ویژه اگر آن بیماری مرتبط با استرس باشد، افزایش می­دهد. بهوشیاری می­تواند اضطراب، استرس، درد و افسردگی را کاهش و انرژی، خلاقیت، کیفیت روابط و حس کلی بهزیستی را افزایش دهد.

ب)آرامش بیشتر: اگر ذهن مضطرب باشد، بدن نیز به طور خودکار در تنش قرار می­گیرد. وقتی استرس تجربه می­شود، واکنش­های زنجیره­ای در بدن آغاز می­شود و کل ارگانیسم، آماده برای جنگیدن یا فرار می­شود. بنابراین، مقدار زیادی انرژی، موج­وار در سراسر بدن حرکت می­کند و بدن نمی­داند با این انرژی چه کند؛ پس تنش بالا می­رود. هدف بهوشیاری، آرامسازی نیست؛ زیرا تلاش برای آرام شدن، فقط تنش را بیشتر می­کند. بهوشیاری به معنای آگاهی همه جانبه از این تنش است: اینکه کدام قسمت از بدن در تنش است، ماهیت این تنش چیست، واکنش فرد نسبت به این تنش چیست و چه افکاری دارد. بهوشیاری به معنای کنجکاو بودن نسبت به تجارب است. بهوشیاری به آگاهی از بدن تأکید دارد. یک مراقبه مهم بهوشیاری، اسکن کردن بدن است. هیجاناتی که در گذشته تجربه شده است؛ اما آمادگی احساس آن وجود نداشته، می­تواند سرکوب شده و در بدن به دام افتاده باشند. گاهی اوقات، فرد سالها به یک بیماری جسمی خاص مبتلا است؛ اما پزشکان قادر به یافتن علت آن نیستند. سپس در طول مراقبه، هیجان سرکوب شده وارد حیطه آگاهی می­گردد و آزاد می­شود. تنش در بدن یا بیماری نامعلوم، گاهی اوقات با آزادسازی هیجان سرکوب شده، ناپدید می­شود.

بنابراین، بهوشیاری می­تواند به آرامش منجر شود؛ اما هدف اصلی آن نیست. بهوشیاری پرورش آگاهی از تجربه­های درونی و بیرونی همراه با احساس مهربانی، کنجکاوی و پذیرش است. در نظر گرفتن هدف برای بهوشیاری به معنای این است که اگر به آن هدف برسی، موفق شده­ای و اگر نرسی، شکست خورده ای. همین دغدغه، تنش و اضطراب را افزایش می­دهد. در بهوشیاری شکست خوردن وجود ندارد؛ زیرا بنا نیست به تجربه خاصی برسیم. بلکه بناست به هر تجربه ای که داریم، توجه کنیم و هرچه پیش آید، خوش آید.

ج)افزایش سودمندی: برای بهوشیار بودن، معمولا باید یک کار را در یک زمان انجام داد. وقتی راه میروی، فقط راه میروی. بنابراین، وقتی در حال انجام کاری هستی، تمرکز شما بدون فشار بیش از حد، بر آن است. هرگاه که ذهن شما به فکری دیگر منحرف شود، به آنچه که درباره آن فکر می­کردید، توجه می­کنید(کنجکاوی) و سپس، بدون انتقاد کردن، توجه خود را به سمت کاری که در حال انجام آن بودید، هدایت می­کنید. بنابراین، کار خود را زودتر و با کیفیت بهتر به انجام می­رسانید.

د)وارسی برای کشف خود: شما بدن خود نیستید. شما افکار خود نیستید. شما هیجانات خود نیستید. شما مشاهده­گر هستید. بهوشیاری فرصتی برای کشف خود واقعی است. خودشناسی منجر به رهایی از رنج می­شود.

ه) تسکین هیجانی از طریق فهمیدن هیجانات (هیجانات همیشه در حال تغییر هستند؛ با بدن در ارتباط هستند؛ توانایی مشاهده هیجانات و یکی نشدن با آنها وجود دارد؛ هیجانات تأثیر زیادی بر افکار دارند) و تجربه آنها (الیدینا، ۲۰۱۰)

کاربرد درمانی بهوشیاری

به کار بردن بهوشیاری در روشهای درمانی، به صورت یک طیف از کاربرد صریح تا ضمنی است.

کاربرد ضمنی: درمانگری که خود تمرینات بهوشیاری را انجام می­دهد. در نتیجه ظرفیتش برای هماهنگی هیجانی با بیمار و همدلی با تجارب وی افزایش می­یابد.

کاربرد صریح: روان درمانگری مبتنی بر بهوشیاری (آموزش تکنیک­های بهوشیاری به بیماران به صورت عمومی یا اختصاصی بر اساس تشخیص ویژه، سبک شخصیتی یا وقایع زندگی)

تمرینات بهوشیاری برای ارتقای بهزیستی افرادی با طیف وسیعی از بیماری­های جسمانی و مشکلات سلامت روان، مورد استفاده قرار می­گیرد: دردهای مزمن، بیش فعالی/ کمبود توجه، افسردگی بالینی، اضطراب فراگیر، اختلال استرس پس از سانحه، سایکوز، اسکیزوفرنی، اختلال شخصیت مرزی، اعتیاد و اختلالات خوردن.

بیماران مختلف ممکنست نیازمند تأکید بیشتر بر یک مؤلفه خاص بهوشیاری باشند. افراد خود انتقادگر از پذیرش، افراد وسواسی از تمرکز بر احساسات لحظه حال و افراد مبتلا به اختلال کنترل تکانه از آگاهی(مشاهده پیشایندهای رفتار مشکل­ساز) بیشتر سود می­برند. سبک­های مختلفی از آگاهی وجود دارد که می­تواند به بیماران خاصی کمک کند: آگاهی فراشناختی(افکار، واقعیت نیستند) برای بیماران مبتلا به افسردگی مزمن جهت رها شدن از نشخوارهای ذهنی افکار منفی مفید است(دیدونا، ۲۰۰۹).

از بهوشیاری در رویکردهای درمانی متعددی استفاده شده است: کاهش استرس مبتنی بر بهوشیاری (کبت-زین، ۱۹۹۰)، رفتاردرمانی دیالکتیک (لینهان، ۱۹۹۳)، درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد (هیز، ۱۹۹۹)، شناخت­درمانی مبتنی بر بهوشیاری (سگال، ۲۰۰۲)، بهبود رابطه مبتنی بر بهوشیاری (کارسون، ۲۰۰۴)، شناخت درمانی مبتنی بر عمل بهوشیار (کورباسن، ۲۰۱۰) و آگاهی مبتنی بر بهوشیاری (هملشتاین، ۲۰۱۲).

کاهش استرس مبتنی بر بهوشیاری برای درمان دردهای مزمن و اضطراب، شناخت درمانی مبتنی بر بهوشیاری برای جلوگیری از عود افسردگی،  درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد برای طیف گسترده­ای از بیماران کاربرد دارد. رفتار درمانی دیالکتیک نیز، بهوشیاری را به عنوان مهارتی اصلی در درمان اختلال شخصیت مرزی به کار می­برد (کوسفسکی، سیگال و باتیستا، ۲۰۰۹).

منبع: سایت روانشناسی یاس



:: موضوعات مرتبط : معرفی انواع شاخه های روانشناسی
تاریخ انتشار : سه شنبه, ۶ شهریور ۱۳۹۷ | بدون دیدگاه
نوشته شده توسط : yascc

دیسپنزا نویسنده کتاب “evolve your brain” یا “مغز خودتان را رشد دهید” است. وی به خاطر شرکت در فیلم مستند “?what the bleep do we know“ یا “چه چیزی می دانیم؟ “مشهور شد. دیسپنزا می گوید ما می توانیم مغز خود را مجدد برنامه ریزی و به اصطلاح سیم کشی کنیم تا به عادات بد خاتمه دهیم، روش زندگی مان را تغییر دهیم و بدن خود را بهبود بخشیم. او نمونه عملی فلسفه خودش است. در اثر یک تصادف چندین استخوان کمر وی شکست. تشخیص پزشکان این بود که او دیگر نمی تواند راه برود. دیسپنزا توانست بدون درمان پزشکی بدن خود را شفا دهد.

یکی از زمینه های تحقیقاتی مهم دیسپنزا بهبود خودبه خود است. منظور درمان فوری بیماری بدون استفاده از روش های معمول پزشکی است. او در مصاحبه خود افرادی را مثال می زند که از بیماری های وخیم مختلف خود به خود درمان یافتند و می گوید:

” من بعد از واقعه تصادفم تحقیق روی امور معنوی، سلامتی و نگرش را آغاز کردم. به کشورهای مختلف سفر کردم، با افرادی با تشخیص های مختلف و شرایط بیماری جدی دیدار کردم و بعد ذهن آنها را تغییر دادم و آنها بهتر شدند. چهار چیز عمده در این زمینه نظر من را جلب کرد. اولین چیز این بود که همه آنها باور داشتند و پذیرفته بودند که یک بعد معنوی درون همه آنها وجود دارد. چیزی که این زندگی را به ما می بخشد، و اینکه معنویت موضوع عجیب و غریبی نیست. معنویت همان آگاهی است و نوعی هوشمندی که موجب می شود ضربان قلب شما ادامه یابد. چیزی به ما زندگی می بخشد. چیزی وجود دارد که از ذهن ما بسیار بزرگتر است و اراده آن از ذهن ما بسیار بیشتر است. این ذهن به زندگی عشق می ورزد عشقی بسیار بیشتر از عشق ما به زندگی. این ذهن برتر خود درونی ماست. وقتی خواسته ما با خواسته او منطبق باشد، وقتی ذهن ما با ذهن او منطبق باشد، وقتی عشق ما به زندگی با عشق او نسبت به ما و زندگی منطبق باشد، آنگاه شروع به نشان دادن واکنش می کند. لذا این افراد با نیروئی نامرئی، ارتباط برقرار می کنند، همانطور که انسان با همسر یا والدینش ، با فرزند یا حیوان خانگی اش ارتباط برقرار می کند. آنها اوقاتی از روز را صرف تمرکز کردن، و برقراری ارتباط با ذهن برتر کردند، و خواستند که بار دیگر خود را تسلیم نیروی زندگی بخش کنند. آنها دستورالعمل های قوی به آن دادند و درخواست کمک کردند. این آگاهی اینقدر ما را دوست دارد که به ما ازادی می دهد لذا اگر ما بر رنج اصرار ورزیم این نیرو نیز زندگی در رنج به ما می دهد و اگر بر شادی تاکید ورزیم، بدن و زندگی ما را به نوعی سازماندهی می کند که با خواسته مان منطبق باشد. این اولین چیز مشترک در آنهاست.

دومین چیز مشترک، این است که آنها می دانند که عدم سازماندهی خودشان، در افکار و واکنش ها، موجب ایجاد این بیماری شده است. ما در دو حالت ذهنی زندگی می کنیم: در بقا یا در خلق کردن. وقتی در حالت خشم، تهاجم، تنفر، قضاوت و ترس، نگرانی و هراس، درد و رنج یا افسردگی هستیم، مواد شیمیایی ناشی از استرس یا بقا حالت ذهنی را فعال می کند. مقدار زیاد این مواد شیمیایی بر ژن ها اثر دارد که موجب بیماری می شوند. هر بار که فکر میکنیم، نوعی ماده شیمیایی تولید می کنیم. اگر یک فکر عالی داشته باشیم یا یک فکر نامحدود، مواد شیمیایی ایجاد میکنیم که موجب احساس عالی یا نامحدود می شود. اگر افکار منفی یا غیرارزشمند داشته باشیم مواد شیمیایی تولید می کنیم که موجب می شود حس منفی و بی ارزشی کنیم. لذا این چیز غیرمادی که فکر نامیده می شود، موجب ایجاد شرایطی در مغز می شود که ماده ای شیمیایی تولید می کند و این ماده به بدن می گوید که درست مطابق افکار ما، احساسات داشته باشد. لحظه ای که به شیوه ای که فکر میکنیم حس میکنیم، فکر کردن شیوه ای که حس می کنیم را آغاز می کنیم که موجب تولید مواد شیمیایی بیشتری برای فکر کردن بیشتر به شیوه ای که حس کرده ایم می شود و این یک چرخه ایجاد می کند. این حلقه فکر و احساس چیزی ایجاد می کند که من آن را حالت بودن می نامم. این حالت چرخه ای از تفکر و احساس، و احساس و تفکر است که بارها رخ می دهد و موجب می شود که بدن این حالت احساسی را بهتر از هوشیاری ذهنی به خاطر بسپارد.

سومین چیزی که بین آنها مشترک بود این بود که آنها می گفتند که باید خودشان را دوباره بسازند. باید فرد دیگری شوند. دیگر نمی توانستند همان فرد قبلی باشند. آنها فقط با متفاوت فکر کردن شروع به تغییر مغزشان کردند. ما می توانیم آن را انجام دهیم. علم نوروساینس می گوید ما می توانیم مغزمان را هر گاه که چیزهای جدید را می آموزیم تغییر دهیم. اما مهمتر آنکه ما می توانیم از نظر روانی شروع به تمرین کنیم. از نظر روانی آن کسی را می خواهیم باشیم تمرین می کنیم و با انجام این کار، مغز را مجبور می کنیم تا تابعیت ها، الگوها و ترکیب های جدید را بپذیرد. هر گاه باعث شویم تا مغز به طور متفاوت کار کند، ذهن جدیدی را ساخته ایم.

آخرین چیزی که آنها در آن مشترک بودند و من آن را خیلی منحصر به فرد یافتم این بود که آنها لحظات طولانی زمان و مکان را از دست می دادند، می نشستند و این آرمان جدید را خلق می کردند. وقتی جشمانشان را باز می کردند انتظار داشتند که یک ساعت بعد باشد! به عبارت دیگر، در تمرین ذهنی شان اینقدر درگیر می شدند که زمان و مکان ناپدید می شد. آنها از حالت بقا به حالت آفرینش حرکت می کردند. در حالت آفرینش یا خلق ما فارغ از خود می شویم، خودمان را فراموش می کنیم. در تصویرسازی کاربردی، اگر به راهبه ها نگاه کنید و دعا و مراقبه را در نظر آورید، بخشی از وجودمان که فعال می شود قطعه پیشانی نامیده می شود که مانند کنترل شدت صدا یا ولوم مغز است. وقتی قطعه پیشانی شروع به کار می کند تمام مدارهای دیگر و مغز را آرام می کند و هیچ چیز دیگری در حال فعالیت نیست بلکه فقط یک فکر مصمم است. به طور ناگهانی آنها شروع به تجربه حالت نوع دوستانه دلسوزی، شادی و الهام و خوش نیتی می کنند. چیزی که آنها نمی دانستند این بود که لحظه ای که در حال انجام آن بودند، در حال شرطی سازی مجدد بدن به ذهن جدید بودند. آنها شروع به تغییر ژن و فعال کردن حاالت ژنی جدید در نتیجه آن کردند و شفا در نتیجه آن حاصل می شود.

در آزمایش هایی که روی راهبان بودایی انجام شد آنها یک الگوی موج مغزی به نام امواج گاما تولید کردند. وقتی امواج گاما وجود دارند که  کاملا متصل و در حالت روانی یا flow باشید. وقتی مغز در هماهنگی یا synchrony باشد، زمانی که مدارها در مغز در حال تولید فرکانس یکسانی هستند می توانیم بگوییم که مغز از دید کل نگر اکنون در حال کار کردن است. بخش های مغز در حال گفتگوی درونی هستند و مغز در اتحاد روانی است. در نتیجه موج گاما زمانی وجود دارد که آن سیگنال های همسان باعث شوند تا مدارها شروع به تشکیل و حفظ مدار ها و ارتباطات جدیدی کنند. هنگامی که راهبان از مراقبه بیرون آمدند و چند ساعت بعد بررسی شدند دیدند که هنوز همان الگوی گاما را دارند. نه تنها در حالت خوشی بودند بلکه در یک حالت بنیادی از وحدت و یگانگی بودند که در آن نظم درونشان از محیط بیرونشان بسیار عظیم تر بود. این تعریف من از سلطه یا mastery است. هنگامی که ما وضعیت عصب شناسی، احساسی و شیمیایی درونی را به خوبی حفظ کنیم هیچ چیزی در دنیای بیرونی ما نمی تواند ما را از آن دور کند. وقتی الگوهای یکپارچه درونی را تولید می کنیم سیستم ایمنی بسیار قوی می شود. این راهبان بیمار نمی شدند چون سیستم ایمنی شان بسیار یکپارچه و منظم بود به طوری که بیماری نمی توانست در بدنشان باشد. سیگنالی که از سیستم عصبی مرکزی پایین می آید نظم شگفت انگیزی خلق میکند که به بدن اجازه می دهد که به روش های شگفت انگیزی وارد عمل شود. و ذهن نمیتواند مغز را تغییر دهد زیرا ذهن محصول مغز است. ذهن همان مغز در حال عمل است. از این رو آنچه مغز و ذهن را تغییر می دهد هشیاری نام دارد. جنبه غیرمادی ماست که از مغز و بدن برای تولید سطوح مختلف ذهن استفاده می کند و این تنها زمانی است که واقعا هوشیار و خودآگاه باشیم . تنها زمانی که متوجه آن می شویم می توانیم تغییرات قابل توجهی را در زندگی مان به وجود آوریم. اگر من می خواهم بنشینم و وقتی برای تقلید از خالق زمان بگذارم، اگر می خواهم مانند خدا باشم، اگر می خواهم با میدان کوانتوم که به تمام چیزها زندگی می بخشد برابری کنم، اگر می خواهم الوهیت را ابراز کنم و یک آفریننده باشم، باید بدانم که افکارم به حساب می آیند. حال دیگر ما به عنوان قربانی محیط پیرامون زندگی نمی کنیم. اجازه نمی دهیم هر آنچه در آن بیرون است تغییر شیمیایی داخلی را ایجاد کند و ما با آن رویداد همراه شویم یا بر اساس احساسمان واکنش نشان دهیم. در عوض ما کاری درونی انجام می دهیم که تاثیری خارجی را ایجاد می کند و به کاری که اینجا و آنجا انجام دادیم، توجه می کنیم. این محیط نیست که فکرمان را کنترل می کند، فکر ماست که محیط را کنترل می کند”

منبع: سایت روانشناسی یاس



:: موضوعات مرتبط : معرفی انواع شاخه های روانشناسی
تاریخ انتشار : سه شنبه, ۶ شهریور ۱۳۹۷ | بدون دیدگاه
نوشته شده توسط : yascc

وزیر بهداشت با نگرانی از جدی بودن بیماری‌های اعصاب و روان در کشور و پرهیز مردم و مسئولان از انکار این بیماری گفت: اختلالات روان به معنای اضطراب، بدخوابی و افسردگی است که جامعه را در بر گرفته است.

به گزارش خبرنگار سلامت خبرگزاری تسنیم، سیدحسن هاشمی در هم‌اندیشی با محوریت بررسی خودکشی‌های اخیر و افزایش بیماری‌های اعصاب و روان در کشور اظهار داشت: پس از گزارش خودکشی‌های اخیر جلسات متعددی برگزار کردیم و از این اتفاقات نیز بسیار متأسفیم، انگیزه بنده برای برگزاری این جلسات توجه بیشتر رسانه‌ها به بحث سلامت روان است.

وی ادامه داد: البته و متأسفانه بیماری‌های اعصاب و روان که افزایش آن نیز جدی است توسط مردم و مسئولان انکار می‌شود. در حالیکه این بیماری در برخی استان‌ها جدی‌تر است زیرا از نظر فرهنگی مردم اختلالات روان را مثابه یا مشابه افراد غیرقابل کنترل و زنجیری تصور می‌کنند در حالیکه اضطراب، بدخوابی و افسردگی تماما اختلالات روان هستند و باید هر چه بیشتر درباره این مسائل با مردم بدون پرده‌پوشی صحبت شود تا آنها زندگی بهتری داشته باشند.

هاشمی با پرداختن به مبحث ارتقای نشاط اجتماعی در کشور عنوان کرد: اینکه به فردی پیشنهاد کردیم برای نشاط اجتماعی به یک کنسرت برویم و از آن طرف با اظهارنظرهای سیاسی درباره اصل برگزاری کنسرت این موارد را به هم ارتباط دهیم صحیح نیست به هر حال باید بپذیریم که ۱۲ درصد جامعه ما دچار افسردگی هستند آنها به درمان نیاز دارند. بنابراین باید با ارتقاء نشاط اجتماعی به کشور امید تزریق کرد.

وی با اشاره به اینکه جلسه کنونی مقدمه‌ای برای پرداختن بیشتر به مباحث سلامت روان خواهد بود افزود: متاسفانه آنقدر کشور ما دچار سیاست‌زدگی شده است که بیشتر گرفتار حاشیه‌ها هستیم و امیدوارم در انتشار اخبار رسانه‌ها دچار اپیدمی اخبار خودکش نشوند، کما اینکه کار رسانه بسیار سخت است و معتقدم نمی‌توان توصیه‌های روانپزشکان را در خبر رعایت کرد ولی به صورتی اخبار منتشر شود تا این شمشیر دولبه هم به مردم امید دهد هم واقعیت‌ها کتمان نشود و این مسئله به هنرمندی، تجربه، علم و خویشتنداری نیاز دارد که خوشبختانه رسانه‌های مکتوب و غیرمکتوب ما این مسائل را رعایت می‌کنند.

وزیر بهداشت همچنین با پرداختن به مباحث افسردگی و خشونت اظهار داشت: به زعم خودم بعید می‌دانم مشکلات و گرفتاری‌ها در کشور باعث افزایش آمار خودکشی شده باشد زیرا کشورهای اسکاندیناوی و ژاپن که از نظر فساد بسیار پاک‌تر هستند آمار خودکشی بسیار بالایی دارند بنابراین باید مشکلات اعصاب و روان در کشور کالبدشکافی شود و بنده این درخواست را از اساتید این رشته و انجمن پیشگیری از خودکشی دارم.

هاشمی همچنین به سازمان بهزیستی اشاره کرد و گفت: سازمان بهزیستی اگر کمک بیشتری از وزارت بهداشت می‌خواهد ما با افتخار در خدمتشان هستیم و بسیار از آمار آنها برای جلوگیری از مرگ بیش از ۴ هزار نفر بر اثر خودکشی در سال ۹۴ خوشحالیم. البته باید برای عدم پاسخنگویی به ۵۰ درصد از تماس‌های این سازمان فکری کرد و اگر دولت می‌تواند کاری انجام دهد دریغ نخواهد کرد.

وی همچنین به انجمن پیشگیری از خودکشی اشاره کرد و گفت: باید مردم را در مقابل آسیب‌های اجتماعی توانمند کرد و این آسیب‌های اجتماعی شامل فقر، اعتیاد و خودکشی و ایدز است که باعث رنج جامعه می‌شود کما اینکه خود ما نیز می‌توانیم به این آسیب‌های اجتماعی دامن بزنیم و آن زمان است که مردم را در تأمین هزینه‌ها و عدالت و دسترسی به سلامت حمایت مالی نکنیم آن زمان مردم فقیر می‌شوند و باعث آسیب اجتماعی می‌شود.

وزیر بهداشت در ادامه به فعالیت‌های ستاد مبارزه با مواد مخدر که دو دهه از عمر آن می‌گذرد اشاره کرد و بیان داشت: ما هم این ستاد را داریم و هم قانون کارآمد؛ ولی همیشه می‌آییم و آمار شهدا و مجروحان در مبارزه با مواد مخدر را اعلام می‌کنیم و در نهایت عنوان می‌شود که فقط ۱۵ درصد از مواد مخدر کشف می‌شود و در نهایت نیز ۵ تا ۱۰ درصد معتادان تحت درمان پاک باقی می‌مانند در حالیکه راه‌حل در پیشگیری است.

هاشمی با بیان اینکه راه‌حل پیشگیری نیز کار دولت‌ها نیست و باید انجمن‌ها و «NGO»های غیردولتی مورد حمایت گیرند، افزود: رسانه‌ها نیز باید کمک کنند و نباید در تولید اخبارشان مردم را بترسانند بلکه در امیدبخشی و توانمندسازی آنان برای رهایی از گرفتاری‌های بیماری‌های اعصاب و روان تمرکز کنند.

وی همچنین با حمایت مجدد از سازمان بهزیستی و انجمن‌ها و «NGO»های فعال گفت: کار اصلی وزارت بهداشت نیز گسترش شبکه بهداشتی است و آمده‌ایم به ازای هر ۳ هزار نفر یک مراقب سلامت تعیین کردیم که در جریان همه امورات سلامت یک خانواده قرار گیرد.

وزیر بهداشت ادامه داد: تاکنون ۲۴ میلیون نفر از این شبکه بهداشت بهره‌مند شدند و اگر حمایت نسبی از طرح تحول سلامت شود که البته ناامید نیز نیستیم خواهیم توانست تا پایان این دولت شبکه بهداشت را به طور کامل مستقر کنیم.

وی با گلایه از برخی تقاضاها در سفرهای استانی عنوان کرد: هر کجا برای افتتاح طرحی در حوزه سلامت نیاز است ۱۰ درخواست دیگر نیز از ما می‌شود و این اصلا لذت‌بخش نیست و به مانند زحمات یک پدر می‌ماند که یک سال برای فرزندش در یک امری تلاش می‌کند و هنوز به ثمر نرسیده است آن فرزند ده‌ها تقاضای دیگر می‌کند.

هاشمی با انتقاد دیگری گفت: چرا مردم را بعد از نماز جمعه‌ها راه می‌اندازند برای وام ازدواج! چرا پرستار یا معلم و یا کارگر را تحریک می‌کنند این موارد اصلا در قواعد کشورمان نیست زیرا ناامیدی سنگ بنای بسیاری از خشونت‌ها و مشکلات جامعه ماست و واقعا مردم گناه دارند. البته نباید امید تازه نیز به آنها تزریق کرد.

وزیر بهداشت در خاتمه با اشاره به اینکه بعد از این جلسه به جلسه هیئت دولت می‌رود و گزارش این هم اندیشی را نیز به آنان ارائه خواهد کرد خاطر نشان کرد: سازمان بهزیستی یکی از جاهایی است که مردم بسیار علاقه مند هستند که به این نهاد دولتی کمک کنند و می‌طلبد این سازمان بسترهای بیشتری برای این امر ایجاد کند.

منبع: سایت روانشناسی یاس



:: موضوعات مرتبط : دسته‌بندی نشده, معرفی انواع شاخه های روانشناسی
تاریخ انتشار : سه شنبه, ۶ شهریور ۱۳۹۷ | بدون دیدگاه
نوشته شده توسط : yascc

فکر می کنید بیماران مبتلا به آلزایمر به حادثه ­ای که باعث هیجان در آنها شده است چه احساسی دارند؟ مثلا اگر یک مراقب آنها را عصبانی کرده باشد آیا آنها این موضوع را به خاطر می­ آورند و این عصبانیت تا چه مدت با آنهاست؟ اصلا وقتی این بیماران چیزی به خاطر نمی آورند، چه اهمیتی دارد که چطور با آنها برخورد شود؟ برای پاسخ به این سوالات مروری بر مطالعات در این زمینه داشته ام که به دو مفهوم در ادبیات مربوط برخورد کردم: تقویت حافظه هیجانی و احساس بدون حافظه. در ادامه به بررسی این دو مفهوم در بیماران مبتلا به آلزایمر می­پردازم که کمک می­ کند به سوالات فوق پاسخ دهیم و سپس به کاربردهای این یافته ها اشاره می کنم.

تقویت حافظه هیجانی 

امروزه می­دانیم که هیجان می تواند باعث تقویت حافظه شود. مطالعات نشان داده اند که در افراد عادی و بیماران دچار فراموشی برانگیختگی هیجانی میتواند حافظه اخباری را تقویت کنداین تاثیر را تقویت حافظه هیجانی می­نامیم. از آنجا که نقص حافظه ویژگی اصلی بیماری آلزایمر است، این سوال پیش می آید که آیا تقویت حافظه هیجانی در این بیماران نیز وجود دارد؟

در یک مطالعه طبیعی نشان داده شد که بیماران مبتلا به آلزایمر که در یک زلزله حضور داشته اند، حوادث مربوط به زلزله را بهتر از یک حادثه خنثی در همان زمان (یک آزمایش MRI) به یاد می آوردند و در واقع هیجان ترس باعث افزایش توانایی حافظه آنها شده بود (ایکدا و همکاران، ۱۹۹۸). در یک مطالعه طبیعی دیگر نشان داده شد که بیماران مبتلا به آلزایمر حوادث مربوط به ۱۱ سپتامبر را بهتر از حوادث خنثی در آن زمان به خاطر می آوردند (بودسون و همکاران، ۲۰۰۴). یک مطالعه کنترل شده نشان داد که بیماران مبتلا به آلزایمر در یادآوری یک داستان هیجان­ انگیز بهتر از یک داستان خنثی عمل می­کنند و محققان نتیجه گرفتند که برانگیختگی هیجانی باعث افزایش حافظه اخباری در این بیماران می شود (کازویی و همکاران، ۲۰۰۰).

احساس بدون حافظه

فینستینو همکاران (۲۰۱۰) نشان داده ­اند که احساس حاصل از یک هیجان خاص می تواند مستقل از حافظه اخباری در مورد حادثه مرتبط با آن ادامه یابد. مطالعه مذکور روی گروهی از بیماران با آسیب هیپوکامپ دوطرفه انجام شده است. این بیماران بعد از دیدن فیلم هایی که باعث غم یا شادی می­شدند، با اینکه چیزی از فیلم به خاطر نمی­ آوردند، سطح بالایی از هیجان را تجربه می­ کردند اما نمی­توانستند علت آن را به یاد بیاورند. انگار فرد در یک خلق گیر می کند بدون آنکه علتش را بداند. این پدیده احساس بدون حافظه نامیده می­شود.

بلسینگو همکاران (۲۰۱۲) اظهار می­ کنند که بیماران مبتلا به آلزایمر با وجود اینکه دچار نقص حافظه اخباری هستند، می توانند اطلاعات هیجانی را به شکل ناآشکار به یاد بیاورند. یافته ­های بالینی نیز این اظهار نظر را حمایت می­کند. در مطالعه موردی ایوان-رابرتز و ترلبول (۲۰۱۱) آقای “ای” که دچار آلزایمر بود، بعد از اتفاقی که در قرار ملاقاتش با دکترش افتاد، احساس دایمی بدی نسبت به او داشت گرچه نمی­توانست علت آن را به یاد بیاورد. گیوزمن-ولز و همکاران (۲۰۱۴) در مطالعه خود بررسی کرده اند که آیا یک هیجان در بیماران مبتلا به آلزایمر بعد از اینکه حادثه مربوطه را فراموش کردند باقی می ماند یا خیر. شرکت­ کنندگان یک سری فیلم دیدند که غم را القا می­کرد. ارزیابی هیجان در سه مرحله (بعد از فیلم، بعد از یک تست حافظه و پس از ۳۰ دقیقه) انجام شد. بعدا یک استراحت داده شد و القای شادی صورت گرفت و از همان روش قبل استفاده شد. در مورد تست حافظه تفاوت معناداری بین گروه بیمار و سالم وجود داشت، اما در مورد هیجان تفاوتی وجود نداشت یعنی هر دو گروه سطح بالایی از هر دو هیجان را پس از فیلم نشان دادند و در سطح هیجان در هر بار اندازه گیری هم تفاوت معناداری وجود نداشت.

یک نتیجه جالب در مطالعه فوق این بود که بین عملکرد حافظه و هیجان غم در ارزیابی نهایی رابطه معکوس وجود داشت. این اثر متناقض نشان می­دهد که هر چه بیماران کمتر فیلم را به یاد می آورند، هیجان غم بیشتر حفظ می شود. این که با حافظه بدتر، هیجان منفی بیشتر حفظ می­شود حالت جریان آزادهیجان منفی را نشان می­دهد که مدیریت آن هم مشکل است. دانستن علت اصلی هیجان منفی اثر سازگارانه­ ای دارد که می­تواند به بهبود آن حالت هیجان منفی کمک کند. چنین حالتی، مخصوصا اگر هیجان منفی باشد، فرایندی را در جهت یافتن علت این آشفتگی هیجانی فعال می­کند (فینستین، ۲۰۱۳).  فراموشی بیماران مبتلا به آلزایمر اجازه نمی­دهد آنها در  فرایند جستجوی علت هیجانشان به نتیجه ای برسند و یک دور منفی ایجاد می شود که باعث حفظ حالت منفی و آشفتگی هیجانی می­شود. مثلا یکی از بیماران در مطالعه مذکور گفته است: “احساس می کنم هیجانات به من هجوم آورده­اند، شدیدا گیج هستم و این احساس را دوست ندارم”.

کاربردها:

احتمالا این بیماران حوادث با بار هیجانی را بهتر به خاطر می­ آورند و احساس حاصل از این حوادث حتی در صورتی که حادثه را به خاطر نیاورند با آنها باقی می­ماند. بر همین اساس، با این بیماران باید با ملایمت برخورد کرد و از ایجاد احساسات منفی در آنها جلوگیری کرد. عدم توجه به این امر ممکن است به رابطه مراقب-بیمار آسیب بزند. اعمالی که روی این بیماران انجام می­شود نتایجی دارد، حتی اگر این بیماران آن عمل را به یاد نیاورند. این امر از آن جهت اهمیت دارد که بسیاری از این بیماران قربانی بدرفتاری فیزیکی و کلامی هستند (واند ویرد و همکاران، ۲۰۱۳) چرا که مراقبان موسسه ها فکر می کنند که این اعمال بر آنها تاثیری ندارد. این در حالی است که بدرفتاری می تواند باعث افزایش نشانه های روانپزشکی و حس تنهایی شود که در این بیماران به وفور دیده می شود.

این نتایج همچنین اهمیت القای هیجانات مثبت در این بیماران را نشان می دهد که می تواند با ملاقات های خانوادگی، تعاملات اجتماعی، ورزش، موسیقی، رقص، جوک و خوردن غذاهای مورد علاقه ایجاد شود. اینها همه بر بهزیستی بیمار و کیفیت زندگی او تاثیر می­گذارد که به نوبه خود بار بیماری را بر مراقبان نیز کاهش می­دهد. در نهایت، این یافته­ ها یک روش مفید برای بازتوانی حافظه ارایه می­کند. پیشنهاد می­شود اگر آنچه می­خواهیم بیمار به یاد بیاورد را توسط اعمال، وسایل و غیره از نظر هیجانی برانگیزاننده کنیم، یادآوری بهتر خواهد بود.

منبع: سایت روانشناسی یاس



:: موضوعات مرتبط : معرفی انواع شاخه های روانشناسی
تاریخ انتشار : سه شنبه, ۶ شهریور ۱۳۹۷ | بدون دیدگاه
نوشته شده توسط : yascc

این شاخه  روان‌شناسی با عناوینی از قبیل روان‌شناسی اعصاب و روان‌شناسی زیست‌شناختی، شناخته می‌شود.
زیست‌روان‌شناسان به مطالعه  رابطه  بین مغز و رفتار، مانند این که چگونه مغز و سیستم اعصاب بر روی تفکرات، حالت‌ها و احساسات تأثیر می‌گذارد، می‌پردازند.
این شاخه را می‌توان به صورت ترکیبی از روان‌شناسی پایه و علم اعصاب در نظر گرفت.

Image result for ‫زیست روانشناسی‬‎

منبع: سایت روانشناسی یاس



:: موضوعات مرتبط : معرفی انواع شاخه های روانشناسی
تاریخ انتشار : یکشنبه, ۲۲ بهمن ۱۳۹۶ | بدون دیدگاه
   
 
 
   
برای ویرایش این متن فایل about.php ویرایش کنید.